چاپ کردن این صفحه

«اما داستان ما از جایی بدتر و تلخ‌تر شروع می‌شود. از آبگیری که آبش ته کشیده و ماهیانش به جای جست و جوی دریا، ماهی بودن را ترک می‌کنند »

به یاد ماهی به دریا پیوسته ؛ صمد بهرنگی

سیدمرتضی حسینی/ دانش‌آموخته و پژوهشگر تاریخ

دل نوشته ای برای صمد بهرنگی ماهی به دریا پیوسته در صدای معلم ۲ تیر ۱۳۱۸ زادروز معلم فقید صمد بهرنگی ؛

صمد داستانش را از ماهی و آبگیر شروع کرد و افسانه دریا که تنها در یاد مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها مانده بود. افسانه‌ای که آنها از نوه‌های خود هم پنهان می‌کردند تا مبادا در سری کوچک، سودای دریا بیفتد و در راه دریا و پیش از رسیدن به آن، در یکی از صدها دام و تله انواع شکارچیان نابود شود. چون قربانیان راه دریا بی‌شمار بودند، رفتگانی که نه به دریا پیوستند، نه باز آمدند و نه حتی خبری از آنها رسید که مرده‌اند یا زنده؟ اگر مرده‌اند، در کدام دام و چگونه جان دادند؟ و اگر زنده‌اند، در کدام دام و کدام باتلاق؟

زانان که برفتند خبر باز نیامد
آن را که خبر شد به سر دار به رقص است

اما داستان ما از جایی بدتر و تلخ‌تر شروع می‌شود. از آبگیری که آبش ته کشیده و ماهیانش به جای جست و جوی دریا، ماهی بودن را ترک می‌کنند. ما همه ماهی‌هایی بوده‌ایم که دریا را تَرک و فراموش کرده‌ایم.

روزی روزگاری ما ماهی‌های سیاه کوچکی بوده‌ایم که مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هامان نه قصه دریا را به ما گفتند و نه حتی ماهی بودنمان را به یادمان آوردند‌. آنها خودشان هم نمی‌دانستند مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هاشان که بوده‌اند؟ از کجا آمده‌اند؟ آنها زندگی را هم فراموش کرده بودند و به ما یاد دادند برای زنده بودن باید چهار دست و پا به خشکی چسبید و آب‌ها را نیز خشکاند تا مبادا یکی دیوانه شود، خودش را ماهی تصور کند و دل به دریا بزند. آنها دشمن ماهی بودن و دریا بودند. خودشان هم نمی‌دانستند چرا؟ آنها می‌گفتند: دریا ما را غرق می‌کند.

دل نوشته ای برای صمد بهرنگی ماهی به دریا پیوسته در صدای معلم

ما ماهی بودن خود را فراموش کرده بودیم و افسانه پُر افسون دریا را هم از کسی نشنیدیم. ما دریا را در درون خویش یافتیم در حالی که حتی ماهی بودن یادمان رفته بود. عطش بی‌پایان ما دریا را در درونمان جوشاند

آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست

دل نوشته ای برای صمد بهرنگی ماهی به دریا پیوسته در صدای معلم

تشنگی به دست آوردیم و عطش دریا، افسانه دریا را در درون مان زنده کرد و آن را حقیقت پنداشتیم و راه ما این‌گونه آغاز شد... ما راوی داستان دریایی بودیم که تنها  مُثُلی از آن در درون خود یافته بودیم. وقتی شروع کردیم به گفتن داستان دریا، نه کسی آن را  شنید و نه کسی  آن را باور کرد.

من گنگ خواب‌دیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

آری!

دل نوشته ای برای صمد بهرنگی ماهی به دریا پیوسته در صدای معلم

ما لال‌های خواب‌دیده‌ایم که با کرها سخن می‌گوئیم و سرانجام کارمان به « لال‌بازی » می‌کشد.

ما در کویر خواب دریا دیده‌ایم. دریازدگان « اهل هوا» ئیم که با اندوهی تلخ و نزاری تمام زار می‌زنیم و محتاج «زار»یم تا هوای دریا از سرمان بیرون شود.

ما ماهی‌های دریا ندیده‌ و دریا نشنیده‌ایم که هوای دریا در سرمان افتاده و « اهل هوا»  شده‌ایم. هوایی که به «زار » هم از جان و دل‌مان بیرون نمی‌شود‌. دل به دریا سپردگانیم که افسانه دریامان سکوت مرگبار خشکی‌ها را به هم زده است. این « هوا » سرانجام ما را از خفقان خشکی، جان به لب خواهد کرد و یک روز خسته و تنها راهی دریا خواهیم شد.

رهایی « اهل هوا » تنها در پیوستن به دریاست.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

دل نوشته ای برای صمد بهرنگی ماهی به دریا پیوسته در صدای معلم

شنبه, 02 تیر 1403 15:37 خوانده شده: 513 دفعه

در همین زمینه بخوانید: