
سپیده نبود؛
اما
چیزی از روشنایی
در دستهای کودک
مانده بود.
کتابی کوچک،
با چند حرفِ ناتمام
که هنوز
راهِ خانه را
یاد میگرفت.
آنسوی دیوار،
آروارههای فولاد
دیوار را بلعیدند؛
و مدرسه،
ناگهان
صدای ورق خوردنِ خویش را
از یاد برد.
نه بارانی
که خاک را
به خواب ببرد،
نه ابری
که سفیدیِ پراکندهٔ هوا را
پنهان کند.
غبار،
بر صورتِ سفیدِ کلمات
خوابید.
حالا
هر صبح،
در میناب،
وقتی
کتابی
آهسته
باز میشود،
جایی
میانِ سطرها،
صدای کودکی میآید
که هنوز
زنگِ آخرِ مدرسه را
منتظر است؛
و ردپایی که هنوز
در لابهلای واژهها
راه میرود.

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
