چند دقیقه در شبکههای اجتماعی بچرخید.
چند نفر را میبینید که واقعاً به حرف طرف مقابل گوش میدهند؟
کافی است زیر یک خبر سیاسی، اجتماعی یا حتی فرهنگی نظری مخالف بنویسید؛ خیلی زود بحث از خود موضوع عبور میکند و به شخصیت گوینده میرسد: تو بیسوادی، تو متعصبی، تو وطنفروشی، تو فلان گروهی.....
ما در عصر ارتباطات، به طرز غریبی در برقراری ارتباط ناتوان شدهایم. صداها بلندتر از همیشه است، اما گوشها کر شدهاند. هرکس در جزیره شخصی خودش پارو میزند و دیگری را فقط تا جایی تحمل میکند که حرف خودش را تأیید کند.
اما نکته فقط این نیست که ما «آدمهای بدی» شدهایم. مسئله عمیقتر از اخلاق فردی است:
ما در ساختارهایی زندگی میکنیم که به خوب گوش ندادن پاداش میدهند. منطق غالب بسیاری از پلتفرمها بر دیدهشدن سریع، واکنش فوری، خشم و تأیید همفکران استوار است؛ نه بر تأمل، پرسش و فهم دیگری. با این حال، داستان این بحران از هزاران سال پیش شروع شد و شاید مرور آن بتواند راهی پیش پایمان بگذارد.
حدود دو هزار و چهارصد سال پیش، در کوچههای آتن، پیرمردی پرسه میزد که زندگی را به کام قدرتمندان شهر تلخ کرده بود.
سقراط، فیلسوف پرسشگر آتن، بر یک ایده بنیادین پافشاری میکرد:

آگاهی از نادانی خویش.
او سراغ سیاستمداران، شاعران و تاجران میرفت و با پرسشهای پیدرپی نشان شان میداد که آنچه «دانایی» میپندارند، بر پایههایی سست بنا شده است.
روش او را به کار قابلهها تشبیه کردهاند: کمک به زایاندن اندیشهای که در ذهن طرف مقابل خفته بود.
اما گفتوگوهای سقراطی، دستکم آنگونه که در روایت افلاطون از آنها باقی مانده، یک ویژگی قابل تأمل دارند: پرسشگر بودن لزوماً به معنای برابر بودن در گفتوگو نیست. در بسیاری از این مکالمهها، مسیر گفتوگو را سقراط تعیین میکند.

این دیالوگها، اگرچه درخشان و راهگشایند، اما از منظر رابطه قدرت میان گویندگان نیز قابل نقدند:
گاهی پاسخ از پیش در دل پرسش نهفته است. پرسشگر بودن لزوماً به معنای شنونده بودن نیست.
تا اینکه قرنها بعد، میخائیل باختین، فیلسوف و نظریهپرداز ادبی روس، از راه رسید و نگاه تازهای به گفتوگو عرضه کرد. او در بستر پرتلاطم شوروی مینوشت و نظریهاش درباره «چندصدایی» بعدها به یکی از مهمترین نقدهای نظریههای تکصدا و اقتدارگرا تبدیل شد. باختین معتقد بود که هیچ «خود»ی بدون «دیگری» معنا ندارد. معنا در نسبت میان صداهای مختلف و در مواجهه آنها با یکدیگر شکل میگیرد. در منطق چندصدایی، هیچ صدایی نباید از پیش حق انحصاری تعریف واقعیت را برای خود محفوظ بداند. البته این به معنای برابری بالفعل همه صداها از نظر قدرت اجتماعی نیست، بلکه یک اصل هنجاری است: تفاوتها تهدید نیستند، سوخت موتور معنا هستند. در این نگاه، هدف گفتوگو نه حذف تضاد در یک سنتز نهایی، که همزیستی صداهای متفاوت در تنشی دائمی است.
دیوید بوهم، فیزیکدان نامدار، مسئله گفتوگو را به سطحی دیگر برد و آن را ضرورتی برای بقای جمعی دانست. او از مفهومی به نام «تکهتکهسازی» سخن میگفت: عادت ذهنی ما به تقسیم واقعیت پیوسته به اجزای مستقل، و سپس فراموش کردن این نکته که این تقسیمبندی ساخت خود ماست. بوهم هشدار میداد که ذهن انسان واقعیتی یکپارچه را به بخشهای جداگانه تقسیم میکند و سپس همین برشهای ذهنی را با خود واقعیت اشتباه میگیرد. راهحل او «معلق کردن» باورها بود: اینکه عقاید و پیشفرضهای خود را موقتاً در معرض مشاهده جمعی قرار دهیم، بدون اینکه فوراً از آنها دفاع کنیم یا آنها را رد کنیم. در این فرایند، کسی برنده نیست، همه برندهاند. گفتوگو، از نگاه بوهم، بازی با هم است، نه بازی علیه هم.

یورگن هابرماس، یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان اجتماعی معاصر، گفتوگو را از اتاقهای دربسته فیلسوفان بیرون کشید و به میدان جامعه آورد. او از «استعمار جهان زندگی» سخن گفت: از نفوذ فزاینده منطق پول و قدرت در حوزههایی که اساساً باید بر تفاهم و ارتباط انسانی استوار باشند. در بسیاری از موقعیتهای ارتباطی امروز، حرف زدن دیگر وسیلهای برای رسیدن به تفاهم نیست؛ به ابزاری برای موفقیت، اقناع، فروش یا غلبه بر دیگری تبدیل میشود.
هابرماس در برابر این وضعیت، «کنش ارتباطی» را مطرح کرد: گفتوگویی که در آن هدف، تفاهم باشد، نه موفقیت شخصی. او برای سنجش سلامت ارتباط، مفهوم «وضعیت آرمانی گفتار» را صورتبندی کرد: فضایی فرضی که در آن، اعتبار سخن نه از مقام و قدرت گوینده، که از استدلال و امکان نقد آزاد آن ناشی میشود. میدانیم که چنین فضایی در جهان واقعی هرگز کامل محقق نمیشود، اما همچون شاقولی عمل میکند که کجی ارتباطهای روزمره را با آن میتوان سنجید.

هر چهار متفکر، از زاویهای متفاوت، به یک پرسش بازمیگردند:
چگونه میتوان با دیگری سخن گفت، بیآنکه از پیش حق را به خود داده باشیم؟
اگر آنها را نه به عنوان چهرههای تاریخی صرف، که به عنوان گامهای یک مسیر فکری بخوانیم، چهار اصل از دلشان بیرون میآید که اتفاقاً برای روزگار ما نوشته شدهاند: از سقراط بیاموزیم که پیش از هر گفتوگو، از قطعیت فاصله بگیریم. از باختین بیاموزیم که صدای دیگری را حذف نکنیم. از بوهم بیاموزیم که باور خود را موقتاً معلق کنیم. و از هابرماس بیاموزیم که هدف گفتوگو را از پیروزی به تفاهم تغییر دهیم.
شاید مسئله امروز ما کمبود رسانه و امکان سخن گفتن نباشد.
تقریباً همه میتوانند حرف بزنند، اما کمتر کسی حاضر است دیگری را واقعاً بشنود. شاید بحران ارتباطات امروز، بحران حرف زدن نیست؛ بحران شنیدن است.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
