حضور من در اولین روز مدرسه در کلاس درس، با نیمکتهایی غولپیکر و آهنی همراه بود.
کف کلاس را بابای مدرسه شسته بود و تی کشیده بود و درش را بسته بود. در کلاس را که باز میکردی، بوی ترش آهن زنگزده فضا را پر میکرد.
تازه این اول ماجرا بود.
سوار شدن، ببخشید، نشستن روی نیمکتها خودش داستانی داشت؛ مواظب کفش و کیف و شلوار نو بودیم که پاره نشود. کیفها جایی نداشتند. پاهایمان هم.تازه قد کوتاه تر ها می ایستادند تا قدشان به رویه نیمکت برسد.
جای پیچهای بدون پیچ،
اما بود؛
همانجا و داخل همان جای پیچ، مداد قرمزی را که بالای آن نوار سفیدی داشت میگذاشتیم تا آخر جمله «بابا آب داد»، نقطهاش را گُلی کنیم و...برعکس، در دوره دبیرستان دیگر جایی برای کیف و پاهایمان نبود.
اول جای پاهایمان را درست میکردیم و با هر انعطافی که داشتیم، بقیه بدن را در نیمکت جا میدادیم.
در کل ؛ دنیا برای ما دههشصتیها همیشه برعکس بوده است.
نیمکتهای چوبی هم حکایت خودشان را داشتند. رویه چوبیشان پر بود از آثار هنری فاخر؛ یادگار دانشآموزانی که ظاهراً حوصلهشان از درس بیشتر سر رفته بود! بعضی خطها و خراشها شبیه تصاویر صفحه دوم «کیهان بچهها» بود؛ همان تصاویر سهبعدی که باید چشمهایت را طوری میکردی تا شاید چیزی از دل خطوط بیرون بیاید.
من هم هر وقت از یکنواختی تدریس معلم خسته میشدم، سرم را پایین میانداختم و دنبال تصویر میگشتم. گاهی آدمی پیدا میکردم، گاهی حیوانی، گاهی هیچچیز.
اما نیمکت یک چیز را از همان ابتدا خوب به ما یاد داده بود: سه نفر باید کنار هم بنشینند. اگر صندلی تکی هم در کلاس پیدا میشد، جای آن از قبل معلوم بود : مبصر.
انگار مدرسه میگفت کنار هم باشید، اما نه لزوماً با هم.
سالها گذشته است.

حالا دیگر نیمکتها زنگ نمیزنند؛ دستکم نه آنطور که ما میشناختیم.
کلاسها تمیزتر شدهاند، دیوارها رنگ دارند، تجهیزات هوشمند آمدهاند و گاهی حتی نیمکتها هم ناگهان شکل دیگری به خود میگیرند. بهخصوص وقتی قرار است مهمانی بیاید.
کافی است قرار باشد رییسجمهور، وزیر، استاندار یا مسئولی پا به کلاس بگذارد. نیمکتها جابهجا میشوند؛ یکی کنار دیگری، چندتایی دور هم. دانشآموزان روبهروی هم مینشینند، دستها بالا میرود، گفتوگو شکل میگیرد و کلاس ناگهان شبیه همان چیزی میشود که همه دوست دارند از «مدرسه جدید» ببینند.
عکس هم گرفته میشود.
همهچیز مرتب و زیباست.

اما چند ساعت بعد، مهمان میرود و نیمکتها هم معمولاً به جای خودشان برمیگردند. انگار کلاس هم نفس راحتی میکشد و به زندگی عادیاش برمیگردد!
اینجا یک سؤال قدیمی دوباره سراغم میآید:
ما کلاس را برای یادگیری چیدهایم یا برای عکس؟
دکتر پزشکیان از همان آغاز ریاست جمهوری بارها از مدرسهای دیگر حرف زده است؛ مدرسهای که در آن دانشآموز فقط شنونده نباشد، مسئله حل کند، با دیگران کار کند، ارتباط بگیرد و در یادگیری سهم داشته باشد.
او حتی درباره خود کلاس و چیدمان آن صحبت کرده است؛ اینکه فضای کلاس باید با شیوه آموزش هماهنگ باشد و دانشآموزان فرصت تعامل و مشارکت پیدا کنند. در نگاه او، آموزش قرار نیست به ایستادن معلم پای تخته و انتقال محفوظات محدود بماند.
حرف، درست است. اما میان گفتن و ساختن فاصلهای هست که با چند جابهجایی ساده پُر نمیشود. اگر قرار است دانشآموز گاهی تنها کار کند، گاهی دونفره و گاهی در یک گروه، دیگر نمیشود همان نیمکت سهنفره قدیمی را برداشت، چندتایی را کنار هم گذاشت و اسمش را گذاشت :
«کلاس تعاملی».
میز و صندلی هم باید آموزش را بفهمند.

باید بتوانی با آن تنها باشی، دو نفره شوی، چهار نفره شوی، گروه بسازی، بحث کنی، چیزی بسازی و دوباره به کار خودت برگردی. مدرسهای که قرار است تغییر کند، به تغییر همزمان فضا، مبلمان، روش تدریس و توانمندی معلم نیاز دارد. نمیتوان یکی را تغییر داد و انتظار داشت بقیه خودشان تغییر کنند.
مبلمان کلاس نباید فقط جایی برای نشستن باشد؛ باید بخشی از اتفاقی باشد که قرار است در کلاس بیفتد.البته این جابهجایی نیمکتها ممکن است دردسر دیگری هم داشته باشد؛ این بار از جنس گردن درد!
وقتی نیمکتها دور هم چیده میشوند، تکلیف دانشآموزی که باید همزمان حواسش به معلم، تخته و همگروهیهایش باشد، چندان روشن نیست. اگر چیدمان اصولی نباشد، شاید برای اینکه از درس جا نماند، مجبور شود مدام گردنش را بچرخاند؛ یک بار به سمت معلم، یک بار به سمت تخته و بار دیگر به طرف همکلاسیاش.
ما آمده بودیم مشکلی را حل کنیم، اما ممکن است مشکل تازهای هم به مجموعه مشکلات اضافه کرده باشیم؛ مشکلی که بررسی آن دیگر از جنس سلیقه و ذوق در چیدمان نیست و پای تخصص را به میان میکشد.
اینجاست که میتوان سراغ معاونت تربیت بدنی و سلامت وزارت آموزش و پرورش رفت و پرسید: آیا درباره وضعیت بدنی دانشآموزان در این نوع چیدمان، بررسی کارشناسی صورت گرفته است؟ آیا اصول ارگونومی، میدان دید، وضعیت گردن و ستون فقرات و تناسب میز و صندلی با قد دانشآموزان در طراحی کلاسهای تعاملی مورد توجه قرار گرفته است؟
قرار نیست به نام آموزش نوین، از گردن دانشآموزان هزینه کنیم!

البته راهحل هم بازگشت به همان ردیفهای خشک و قدیمی نیست. مسئله این است که چیدمان تعاملی باید از ابتدا با ملاحظات آموزشی، معماری و سلامت جسمانی طراحی شود؛ نه اینکه نیمکتها را جابهجا کنیم، عکس بگیریم و تازه بعد از آن به فکر عوارض احتمالیاش بیفتیم.
شاید بگویند اینها جزییات است؛ اما مگر مدرسه از چه چیزی ساخته میشود، جز همین جزئیات؟
اما این تازه نیمه ماجراست.میتوان بهترین میزهای دنیا را آورد، کلاس را زیباترین کلاس شهر کرد و باز هم هیچ اتفاقی نیفتد.اگر معلم پشت همان میز بایستد و همان کاری را بکند که بیست سال پیش میکرد، فقط قیمت نیمکتها بالا رفته است.
مسئله اینجاست که کار گروهی، با کنار هم گذاشتن میزها اتفاق نمیافتد.
معلم باید بلد باشد گروه بسازد، مسئله بدهد، مشارکت را مدیریت کند و فرصت حرف زدن را فقط در اختیار دانشآموزانی نگذارد که همیشه دست شان بالاست.
باید بتواند بفهمد در یک کار گروهی چه کسی واقعاً کار کرده و چه کسی فقط کنار گروه نشسته است. بلد باشد از اختلاف نظر، فرصت یادگیری بسازد؛ نه اینکه با اولین صدای بلند، کلاس را دوباره به سکوت برگرداند.
فرض کنید معلمی به دانشآموزان میگوید چهار نفره شوند. چند صندلی جابهجا میشود، یکی دنبال مدادش میگردد، دو نفر مشغول صحبت میشوند و دانشآموز فعال کلاس هم مثل همیشه کار همه را به عهده میگیرد. در پایان، گروه یک پاسخ تحویل میدهد و همه نمره میگیرند.آیا این یادگیری گروهی است؟ یا فقط چهار دانشآموز را دور یک میز نشاندهایم و نام کار تیمی بر آن گذاشتهایم؟
کار گروهی هم آموزش میخواهد؛ هم برای دانشآموز و هم برای معلم.
اینجاست که باید پرسید: معلمی که قرار است دانشآموز را به حل مسئله، گفتوگو و مشارکت دعوت کند، خودش کجا و چگونه برای چنین کلاسی آماده شده است؟ آموزش دیده است؟ مهارت کسب کرده است؟ و مهمتر از همه، آموختههایش را در کلاس واقعی به کار گرفته است؟
میان شرکت در یک دوره ضمن خدمت و تغییر رفتار حرفهای معلم فاصله زیادی وجود دارد. ممکن است معلم درباره یادگیری مشارکتی جزوه خوانده باشد، گواهی هم گرفته باشد، اما وقتی بیستوپنج دانشآموز روبهرویش نشستند، دوباره همان تخته و گچ و سکوت آشنا به دادش برسد.نمیشود با یک بخشنامه از معلم خواست روش تدریس اش را تغییر دهد و بعد او را با همان امکانات، همان محدودیتها و همان انتظارات گذشته تنها گذاشت.
اگر از معلم کار تازه میخواهیم، باید ابزار کار تازه را هم در اختیارش بگذاریم؛ کلاس مناسب، مبلمان مناسب، آموزش کاربردی و فرصت تمرین.
نمیشود از معلم بخواهیم خلاق باشد، اما هر بار که چیزی متفاوت از الگوی معمول اتفاق افتاد، نگران شلوغی کلاس شویم.
نمیشود از دانشآموز بخواهیم پرسش گر باشد و همزمان از معلم انتظار داشته باشیم همه پاسخها را از قبل آماده داشته باشد.
نمیشود از مدرسه کار تیمی بخواهیم و بعد همهچیز را با نمره و سکوت و نشستن در ردیفهای منظم اندازه بگیریم.

پزشکیان از مدرسهای حرف میزند که در آن دانشآموز حل مسئله میکند، کار تیمی یاد میگیرد و در فرایند یادگیری مشارکت دارد. برای رسیدن به چنین مدرسهای، اما صرفاً تغییر ساختمان یا چیدمان کافی نیست.
معلم باید بتواند این نگاه را به تجربه روزانه دانشآموز تبدیل کند.اگر معماری عوض شود و روش تدریس همان بماند، ساختمان جدید فقط پوستهای تازه برای آموزش قدیمی است.
اگر نیمکت عوض شود و معلم همان روش گذشته را ادامه دهد، نیمکت جدید فقط وسیلهای گرانتر است. و اگر معلم آموزش ببیند، اما امکان اجرای آموختههایش را نداشته باشد، باز هم چیزی تغییر نخواهد کرد.
مدرسهای که قرار است تغییر کند، به تغییر همزمان فضا، مبلمان، روش تدریس و توانمندی معلم نیاز دارد. نمیتوان یکی را تغییر داد و انتظار داشت بقیه خودشان تغییر کنند.

گاهی دوباره به آن عکسها نگاه میکنم؛ به نیمکتهایی که برای چند دقیقه دور هم جمع شدهاند، به بچههایی که روبهروی هم نشستهاند، به دستی که بالا رفته و دوربینی که آن لحظه را ثبت کرده است.با خودم فکر میکنم کاش بعد از رفتن دوربین هم کسی یادش باشد نیمکتها را همینطور نگه دارد.
کاش فردای آن روز، معلم وارد کلاس شود و نگوید: «بچهها، هرکس سر جای خودش.»
کاش این بار، سر جای واقعیمان نشسته باشیم، نه سر جای قبلیمان.
ما دههشصتیها سالها روی نیمکتهای سهنفره کنار هم نشستیم. حالا شاید وقتش رسیده باشد مدرسه یاد بگیرد:
کنار هم نشستن، با «با هم یاد گرفتن» فرق دارد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
