چاپ کردن این صفحه

« مهاجرت روستاییان، نه فقط یک نمودار اقتصادی، که شکستن یک زنجیره‌ی عاطفی است »

آن خانه که خالی شد، انگار آبادی چول ( خالی ) شده بود

زهرا نجاتی/ دبیر دبیرستان های دلفان لرستان

آن خانه که خالی شد انگار آبادی چول خالی شده بود   جامعه‌شناسی سرزمین لرستان، گاهی با عدد و رقم نوشته نمی‌شود. گاهی با نگاه پیرزنی روایت می‌شود که میان دیوارهای خالی خانه‌اش، به دنبال رد پای پسرش می‌گردد.

نگاهش را از در کلاس گلی مدرسه برداشت و به چشمانم دوخت.

پاییز بود و باد، برگ‌های گردوی کهنسال حیاط را روی شانه‌های چارقدش می‌ریخت. توی صورت ترک‌خورده‌اش، تمام روستا را می‌شد دید. همان‌طور که کفش‌های کهنه‌اش را به هم می‌سایید، با لهجه‌ای که بوی کاه‌گل می‌داد، گفت: خانم معلم... ازت خوشم اومده. دلم گرفته. می‌خوام باهات حرف بزنم.

آن روزها تازه معلم شده بودم و از شهر شلوغ و پرسروصدا به آن گوشه‌ی دورافتاده‌ رسیده بودم. هنوز طعم غربت را با چای کوهی و نان محلی شیرین می‌کردم. پیرزن را بردم توی اتاق کوچک معلم‌ها، رفتم که برایش چای بریزم، اما دستم را گرفت: نشین خانم، وقتش کمه.

انگشت چروکیده‌اش را به سمت پنجره‌ی کوچک گرفت و گفت: بیا نگاه کن، اون خونه‌ی من. پسرم همه‌ی وسایلش را رها کرده رفته.گفته دیگه برنمی‌گرده.

در چوبی حیاط پسرش را که زدم، بوی خاک خیس و فراموشی به استقبالم آمد. راست می‌گفت. توی اتاق، یک ساک کهنه و یک جفت کفش مردانه مانده بود. روی دیوار، عکسِ سربازی پسرک در قاب شکسته، لبخند بی‌رنگ‌وبویی داشت. گلدان شمعدانی خشکیده بود و بخاری نفتی، بی‌آن که کسی باشد، زنگار بسته بود. انگار آبادی چول شده بود. انگار نه یک خانه، بلکه تمام کوچه‌ها، باغ‌ها و چشم‌اندازهای روستا، با رفتن یک جوان، خالی از معنا شده بود.

پیرزن پشت سرم ایستاده بود و اشکش را با لبه‌ی لچک اش پاک می‌کرد، گفتم پسرجان، پدرت مرد، من موندم و این دیوارا. تو بری، من با این همه تنهایی چه کنم؟ گفت مادر، توی شهر برام کار هست، اینجا مرده‌ است.

جامعه‌شناسی سرزمین لرستان، گاهی با عدد و رقم نوشته نمی‌شود. گاهی با نگاه پیرزنی روایت می‌شود که میان دیوارهای خالی خانه‌اش، به دنبال رد پای پسرش می‌گردد. مهاجرت روستاییان، نه فقط یک نمودار اقتصادی، که شکستن یک زنجیره‌ی عاطفی است. وقتی جوان می‌رود، با او، آواز شب‌های درو، هیاهوی عروسی‌های محلی، گرمای تنور نانوایی و حتی صدای اذان صبح هم کوچ می‌کند.

در نگاه او، آبادی، یعنی جمع شدن دور یک سفره، یعنی شنیدن صدای پسر که از پشت بام، گوسفندها را صدا می‌زند. «چول» شدن، یعنی سکوت سرد خانه‌ای که یک نفر از آن رفته تا در شهر، زندگی ها را به وجود آورد، غافل از اینکه در روستا، زندگی را با خود برده است.

آن خانه که خالی شد انگار آبادی چول خالی شده بود

چند روز بعد، رفتم سراغ خانه‌ی پیرزن. برایش یک شانه‌ی تخم‌مرغ برده بودم و یک کاسه‌ی آش. نشستیم پای کرسی. گفت: خانم معلم، تو موندی. تو موندی که به بچه‌های این ده سواد بدی، شاید یه روزی برگردن. ولی دل من می‌گوید، اون که رفت، دیگه برنمی‌گرده. چون شهر، آدم رو قورت می‌ده، اما روستا، آدم رو پس می‌زنه.

حرفش را جواب ندادم. فقط به شمعی نگاه کردم که روی طاقچه می‌سوخت و پروانه‌ای دورش می‌چرخید. پروانه، شاید پسر روستا بود و شمع، وعده‌ی روشنایی شهر. اما پیرزن، در آن خانه‌ی سرد، فقط یک چیز می‌خواست: کسی باشد که بشنودش. کسی که نبیندش، بلکه بفهمدش.

حالا سال‌هاست که از آن روستا رفته‌ام. اما صدای پیرزن هنوز توی گوشم می‌پیچد: خانم معلم، دلم گرفته.

و من هر بار که در خیابان‌های شلوغ شهر، جوانی را با کوله‌باری از امید می‌بینم، به یاد آن خانه‌ی خالی می‌افتم. و از خود می‌پرسم: وقتی پسرها می‌روند تا بهتر زندگی کنند، پیرزن‌ها چطور می‌میرند با تنهایی؟


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

آن خانه که خالی شد انگار آبادی چول خالی شده بود

یکشنبه, 14 تیر 1405 14:58 خوانده شده: 25 دفعه

در همین زمینه بخوانید: