در این روزها که از هر سو خبرهای جنگهای خانمان برانداز و عالم سوز به گوش میرسد، این پرسش در ذهنم خطور کرد که بهراستی چرا تاریخ بشر تا این اندازه آکنده از جنگ و خونریزی بوده است.
برای یافتن پاسخی ابتدایی شاید لازم نباشد به کتابهای تاریخ یا میدانهای نبرد نگاه کنیم؛ کافی است نگاهی به اطراف خود بیاندازیم. به پسران شش تا پانزده ساله ـ و حتی بزرگتر ـ در خانوادهها، در هر گوشهٔ جهان توجه کنیم و به صدها بازی کامپیوتری که با آن سرگرماند نظری بیافکنیم؛ بازیهایی که بخش بزرگی از آنها بر کُشتن، نابود کردن و از میان برداشتن دیگری استوار است. در این بازیها هر دشمنی که کشته میشود امتیازی نصیب بازیکن میکند؛ هر بدن افتاده در خون خود پاداشی است که هیجان و لذت بیشتری به او میبخشد. به بیان دیگر، آنچه بعدها در مقیاس بزرگ «جنگ» نامیده میشود، گویی از همان سالهای کودکی و در محیط خانواده در قالب بازی تمرین میشود.
بیتردید این گرایش ریشه در نهاد انسان دارد ؛ شاید میلیونها سال پیش، برای بقای اجداد ما در جهانی خشن و ناامن، جنگ ضروری بوده است. اما مشکل آنجاست که روان و سرشت انسان، برخلاف پیشرفتهای شگفتانگیز تکنیکی، پزشکی و علمی، تغییر چندانی نکرده است.
ابزارهای ما مدرن شدهاند، اما غرایز ما همچنان همان غرایز کهن باقی ماندهاند.
از همین روست که برای مهار این تمایلات، هم ادیان و هم جوامع مدرن ناگزیر به وضع قواعد و قوانین شدهاند. مفهوم «تمدن» نیز دقیقاً از همین جا معنا پیدا میکند: تلاشی برای مهار غرایز طبیعی انسان و قرار دادن آنها در چارچوب قانون و اخلاق.

در برابر «تمدن»، واژههایی چون «توحش» قرار میگیرد؛ یعنی حالتی که در آن رفتار انسان همچنان تابع همان غرایز طبیعی و مهار نشده باقی مانده است.
نتیجه آن که اگر ریشهٔ جنگ تا حدی در غرایز کهن انسان نهفته باشد، نخستین جایی که باید برای مهار آن اندیشید نه میدانهای نبرد، بلکه خانهها و شیوهٔ تربیت کودکان است.
تمدن در حقیقت از همانجا آغاز میشود، از جایی که انسان میآموزد غرایز طبیعی خود را مهار کند و به جای پرورش خشونت، همزیستی با دیگران را تمرین کند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
