چاپ کردن این صفحه

«و من فقط می‌خواهم چراغ خانه‌ام خاموش نشود.»

میان یک سؤال و یک جمله

طهماسب کاوسی

دل نوشته ای در جنگ و میان یک سؤال و یک جمله در صدای معلم    باران آرامی روی شهر می‌بارید؛ از آن باران‌هایی که نه خیابان‌ها را می‌بندد و نه کسی را کاملاً خیس می‌کند. فقط شیشه‌ها را کمی تار می‌کند و آدم‌ها را آرام‌تر راه می‌برد.

مردی در کافه‌ای کوچک کنار پنجره نشسته بود. لپ‌تاپش باز بود، اما مدت‌ها بود چیزی ننوشته بود. تلویزیون بالای پیشخوان روشن بود و صدای سخنرانی از آن بیرون می‌ریخت.

گزارشگر با لحنی که سعی می‌کرد آرام بماند پرسید: «اگر می‌خواهید ایران را نجات بدهید، چرا زیرساخت‌هایش را می‌زنید؟»

چند ثانیه سکوت.

سکوتی که انگار از هزاران کیلومتر دورتر می‌آمد و به اتاق‌های کوچک مردم عادی می‌رسید؛ به آشپزخانه‌هایی که در آن‌ها چای دم می‌شود، به خانه‌هایی که چراغشان با همان زیرساخت‌ها روشن است.

بعد پاسخ آمد.

رییس‌جمهور با موهای طلایی مرتب و صورتی که زیر نور استودیو کمی نارنجی به نظر می‌رسید گفت:

«چون مردم از من می‌خواهند بزنم.»

جمله کوتاه بود. آن‌قدر کوتاه که انگار هیچ وزنی ندارد. اما وقتی در کافه پیچید، سنگین شد؛ مثل سنگی که در آب بیفتد و موج‌هایش آرام‌آرام به همه‌جا برسد.

چند نفر در کافه سرشان را بالا آوردند. یکی پوزخند زد، یکی چیزی زیر لب گفت. بعد همه دوباره به موبایل‌هایشان برگشتند.امنیت، آرامش، و فردایی که از امروز بدتر نباشد.

اما مردی که کنار پنجره نشسته بود نتوانست به همان سادگی از کنار جمله بگذرد.

او به تصویر خیره مانده بود. در ذهنش فقط یک سؤال می‌چرخید:
کدام مردم؟
«مردم.»

کلمه‌ای که همیشه برای گرم کردن سخنرانی‌ها استفاده می‌شود؛ کلمه‌ای که هیچ‌وقت دقیقاً معلوم نیست به چه کسی اشاره می‌کند.

دل نوشته ای در جنگ و میان یک سؤال و یک جمله در صدای معلم

از پشت شیشه به خیابان نگاه کرد. خیابان خیس بود و نور چراغ‌ها روی آسفالت برق می‌زد. بوی نان تازه از نانوایی می‌آمد. پیرمردی آرام از نانوایی بیرون آمد و نان داغ را زیر بغل زد. زنی دست کودک کوچکش را گرفته بود و از خیابان رد می‌شد.

با خودش فکر کرد: هیچ‌کدام از این آدم‌ها از کسی نخواسته‌اند جایی را بزند.

آن‌ها فقط زندگی می‌کنند.

صبح‌ها کار می‌کنند، نان می‌خرند، بچه‌هایشان را به مدرسه می‌برند. شب‌ها خسته به خانه برمی‌گردند.

آرزویشان ساده است:

امنیت، آرامش، و فردایی که از امروز بدتر نباشد.

تلویزیون ، سیاست را شبیه یک بازی نشان می‌دهد: چند جمله، چند شعار، چند تشویق.اما بیرون از قاب، زیرساخت‌ها لوله‌های آب‌اند، سیم‌های برق‌اند، جاده‌هایی‌اند که آدم‌ها از آن‌ها به خانه برمی‌گردند.

مرد به تصویر تلویزیون نگاه کرد و فکر کرد چطور ممکن است سرنوشت یک کشور در چند کلمه خلاصه شود.

و فاجعه شاید همین‌جاست؛ جایی که «مردم» تبدیل به بهانه می‌شوند، جایی که نابود کردن یک کشور می‌تواند در قالب یک پاسخ کوتاه جا شود، و سرنوشت میلیون‌ها آدم در همان چند ثانیه سکوت میان یک سؤال و یک جمله فرو می‌ریزد ؛ جایی که ویرانی، به نام نجات توجیه می‌شود.

دل نوشته ای در جنگ و میان یک سؤال و یک جمله در صدای معلم

لپ‌تاپش را بست و از کافه بیرون رفت. باران هنوز آرام می‌بارید. قدم‌زنان تا خانه رسید.

مادرش از آشپزخانه صدا زد:
“بارون گرفته؟”
گفت: “یه کم.”
مادر پرسید:
“چای می‌خوری؟”

در خانه همه چیز مثل همیشه جریان داشت.

او موبایلش را باز کرد. همان ویدیو همه جا پخش شده بود. هزاران نظر زیرش بود؛ بعضی تشویق، بعضی فحش، بعضی شوخی.

اما جمله هنوز در ذهنش می‌چرخید.

«مردم از من می‌خواهند بزنم.»

فکر کرد به مردمی که شاید در صف بنزین ایستاده‌اند. به مردمی که شاید در بیمارستان منتظر برق دستگاه‌ها هستند. به مردمی که شاید فقط می‌خواهند یک شب عادی داشته باشند.

در همان لحظه برق محله قطع شد و خانه در تاریکی فرو رفت.

از پنجره بیرون را نگاه کرد. خیابان تاریک بود و فقط نور موبایل‌ها در دست آدم‌ها می‌درخشید.

در آن تاریکی کوتاه به چیزی فکر کرد: چقدر آسان است از هزاران کیلومتر دورتر درباره زدن و نجات دادن حرف زد، و چقدر واقعی است وقتی چراغ یک خانه خاموش می‌شود.

چند دقیقه بعد برق برگشت. تلویزیون دوباره روشن شد و صدای خبرها در خانه پیچید.

او لپ‌تاپ را باز کرد و شروع کرد به نوشتن.

دل نوشته ای در جنگ و میان یک سؤال و یک جمله در صدای معلم

نوشت:

«امروز مردی در آن‌سوی دنیا گفت مردم از او می‌خواهند بزند.

من یکی از مردمم.»

کمی مکث کرد. به خیابان نگاه کرد؛ چراغ‌ها دوباره روشن شده بودند و باران هنوز آرام می‌بارید.

بعد نوشت:

«و من فقط می‌خواهم چراغ خانه‌ام خاموش نشود.»


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

دل نوشته ای در جنگ و میان یک سؤال و یک جمله در صدای معلم

سه شنبه, 17 فروردين 1405 14:34 خوانده شده: 95 دفعه

در همین زمینه بخوانید: