چاپ کردن این صفحه

«در تمامی این سال‌های سیاه تنها پناهگاهمان عشق بوده و کتاب. پناه بردن به خانه بوده، اندیشیدن، خواندن و نوشتن.... »

آخرین قمار و سودای تغییر

سیدمرتضی حسینی/ دانش‌آموخته و پژوهشگر تاریخ

 آخرین قمار و سودای تغییر و انتخابات ریاست جمهوری  سال ۱۳۷۶ که سیدمحمد خاتمی با حرف‌های تازه و متفاوت آمد، من یک دانش‌آموز بودم. با اینکه چندان چیزی از پیچیدگی‌های سیاست نمی‌دانستم اما چون کتابخوان و اهل فکر بودم، این تفاوت و تازگی را به خوبی حس می‌کردم و از همان سال شروع کردم به خواندن چیزهایی غیر از کتاب و تلاش برای سر درآوردن از سیاست.

سال ۱۳۷۹ وارد تربیت معلم شدم و با ذهنیتی که از خاتمی، حرف‌ها و اندیشه‌هایش داشتم، حرف‌هایی زدم و رفتارهایی کردم که برایم دردسر و هزینه تراشید. آنجا فهمیدم که از اندیشه و حرف در راس هرم تا عمل در قاعده‌ هرم فاصله بسیار است. همچنین فهمیدم آموزش و پرورش بسیار عقب‌تر از قافله دولت و جامعه است.

در سال ۱۳۸۲ وارد دانشگاه خوارزمی شدم و کوشیدم ناکامی تحمیل شده بر من در تربیت معلم را جبران کنم. سرمان همچنان پر از عصیان بود و سودای تغییر.

شبانه‌روز در تکاپو بودیم از انتشار نشریه تا برگزاری انواع و اقسام برنامه‌های پیشرو و گاهاً رادیکال. اگرچه انتظار تغییرات جدی و عمیق به این زودی‌ها، انتظاری از سر خامی جوانی بود اما انصافاً حتی در صورت مخالفت با کارها و برنامه‌هایمان، حداقل دست‌ و پایمان را نبستند، تهدید، بی‌حرمتی و صدایمان را به زور در دهان خفه نکردند.

اگرچه دوران سیاه واقعی از سال ۱۳۸۴ و ظهور لاف‌زن کاپشن‌پوش آغاز شد اما استقرار واقعی خفقان تا سال ۱۳۸۵ طول کشید. در اسفند ۱۳۸۵ با دلی شکسته و روحی پریشان از دانشگاه خوارزمی خارج شدم و روزهای سیاه از پی هم سیاه‌تر و سیاه‌تر شد. روزگارمان به هم ریخت. خفقان نه‌تنها روح بلکه جسم‌هامان را نیز بیمار کرد. سال‌ها قرص امپرازول همه جا همراهم بود برای تسکین درد بی‌پایان معده که سوغات فشارهای عصبی بود. زبانمان لال شد. اندیشه‌های بلندپروازانه‌مان در کاسه کوچک سر ماند و ماند و پوسید و حاصلش شد سردردهای لعنتی تحمل‌ناپذیر. افتضاح اقتصادی کمرها را شکست و...

آخرین قمار و سودای تغییر و انتخابات ریاست جمهوری

اکنون میان‌سال مردانی هستیم با دل‌هایی شکسته و زودرنج، ریشی که خیلی زودتر از موعد سفید شده و دیگر امید و ناامیدی به یک نقطه رسیده‌اند. در تمامی این سال‌های سیاه تنها پناهگاهمان عشق بوده و کتاب.  پناه بردن به خانه بوده، اندیشیدن، خواندن و نوشتن....

در تمامی این سال‌ها که ۲۳ سال از آخرین رای دادنم می‌گذرد، هیچ حسی حتی برای خواندن خبرهای تغییر دولت‌ها نداشته‌ام و هیچ کابینه‌ای را نشناخته‌ام. اما این روزها خودم هم نمی‌دانم چرا اندکی حس دیگری یافته‌ام.

دکتر پزشکیان واقعاً آنچه را که از ما گرفتند و ۲۳ سال خانه‌نشین مان کردند، به ما پس خواهد داد؟ نمی‌دانم. با خود در جنگ و ستیزم.

آخرین قمار و سودای تغییر و انتخابات ریاست جمهوری

چند روز که در تهران بودم، ناخودآگاه به ستاد مرکزی رفتم. دوستان زیادی آنجا بودند. دیدارها تازه شد. گویی آنها هم با شک و تردید و دقیقاً مثل من با تناقض خاصی به ستاد آمده بودند. آیا این حس کاذب است یا واقعی؟ بعید می‌دانم با این همه تجربه، دل‌های سرد شده و ریش‌های سفید شده، فریب حس کاذب را بخوریم. حتماً چیزی در پزشکیان هست که ما را حداقل به یک گپ و چایی در دولتش دعوت می‌کند.

احساس می‌کنم همراهی با پزشکیان آخرین قماری‌است که در میدان سیاست ایران می‌زنیم. اگر گرفت بازی ادامه می‌یابد و این جراح قلب، احیای قلب‌های شکسته و یخ‌زده‌ی ما را آغاز می‌کند و اگر نگرفت بازی برای ما تا همیشه پایان خواهد یافت.

بازی با پزشکیان آخرین قمار ما در میدان سیاست ایران است.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آخرین قمار و سودای تغییر و انتخابات ریاست جمهوری

یکشنبه, 27 خرداد 1403 19:21
2: 2024-06-16 15:51:11
3: یکشنبه, 27 خرداد 1403 15:51
خوانده شده: 468 دفعه

در همین زمینه بخوانید: