میثم بچه فقر و طلاق بود.
پدرش زن سوم را گرفته بود و مادرش هم شوهر دوم.
او تنهای تنها بود. حتی جای خوابی هم نداشت. شبی در خانه عمه می خوابید و شبی دیگر در خانه پدر بزرگ!
پسر شورشی و طاغی و در اوج بلوغ نوجوانی!
اما مرام جنوب شهری هم داشت . اندکی محبت می دید سعی می کرد قدردان باشد!
میثم حتی پول توجیبی هم نداشت . مجبور بود کار کند . نصاب ماهواره شده بود. حتی من هم به او گفتم ماهواره می خواهم و اگر دوستان هم ماهواره می خواستند میثم را می گفتم که برود نصب کند و اندک پولی گیرش بیاید.
میثم گاهی توزیع مشروبات الکلی یکی دو محله را انجام می داد و برای قدردانی از من هم همیشه می خواست برای من مشروب بیاورد اما من به میثم گفتم که تا حالا نخوردم و نمی خورم! و بهتر است تو دنبال این کارها نباشی! او می خندید و می گفت: معلم اخلاق شدی؟ تو که اهل دلی! اهل حالی!
میثم بچه کلاس و مدرسه نبود و در زنگ من هم می خواست کلاس نیاید و به بیرون از مدرسه برود و کارهای مرا انجام دهد. دو سه باری فرستادمش بانک تا پول آب و برق و گاز را پرداخت کند. آن زمان هنوز می بایست می رفتیم بانک قبض را پرداخت می کردیم.
روزی در حیاط مدرسه دیدیم سرو صدای زیادی شده و دو تا پلیس به مدرسه آمدند و میثم را گرفتند و یکی از آن پلیس ها؛ سیلی محکمی به میثم زد. من لحظه ای میثم را دیدم و او هم مرا .اما از خجالت سرخ شده بود. میثم را به کانون اصلاح و تربیت بردند. دیگر نمی دانم سرنوشت میثم چه شد و میثم کجاست و چه می کند؟ میٍثم ها در اطراف ما هستند! میثم هایی که داشته هایشان نداشته هاست. لطفا در ادامه این داستان را بخوانید.
داستان من تو او !
داستان برشی از زندگی من مهدی و تو توی مخاطب و او میثم است.
من به مدرسه می رفتم تا درس بخوانم .
تو به مدرسه ميرفتي چون به تو گفته بودند بايد دكتر شوي .
او هم به مدرسه ميرفت اما نميدانست چرا ؟
من پول توجيبيام را هفتگي از پدرم ميگرفتم .
تو پول توجيبي نميگرفتي .
هميشه پول در خانه شما دم دست بود .
او هر روز بعد از مدرسه كنار خيابان آدامس ميفروخت .
معلم گفته بود : انشا بنويسيد .
موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟
من نوشته بودم : علم بهتر است .
مادرم ميگفت : با علم ميتوان به ثروت رسيد .
تو نوشته بودي : علم بهتر است .
شايد پدرت گفته بود : تو از ثروت بينيازي .
او اما انشا ننوشته بود . برگه ی او سفيد بود .
خودكارش روز قبل تمام شده بود .
معلم ، آن روز او را تنبيه كرد .
بقيه ی بچهها به او خنديدند .
آن روز او براي تمام نداشتههايش گريه كرد .
هيچ كس نفهميد كه او چقدر احساس حقارت كرد .
خوب معلم نميدانست که او پول خريدن يك خودكار را نداشته است .
شايد معلم هم نميدانست که ثروت و علم گاهي به هم گره می خورند .
گاهي نميشود بي ثروت از علم چيزي نوشت .
من در خانهاي بزرگ ميشدم كه بهار، توي حياطش بوي پيچ امينالدوله ميآمد .
تو در خانهاي بزرگ ميشدي كه شبها در آن ، بوي دسته گلهايي ميپيچيد كه پدرت براي مادرت ميخريد .
او اما در خانهاي بزرگ ميشد كه در و ديوارش ، بوي سيگار و ترياكي را ميداد كه پدرش ميكشيد .
سالهاي آخر دبيرستان بود .
بايد آماده ميشديم براي ساختن آينده .
من بايد بيشتر درس ميخواندم . دنبال كلاسهاي تقويتي بودم .
تو تحصيل در دانشگاههاي خارج از كشور برايت آينده ی بهتري را رقم ميزد .
او اما نه انگيزه داشت و نه پول . درس را رها كرد . دنبال كار ميگشت .
روزنامه چاپ شده بود .
هر كس دنبال چيزي در روزنامه ميگشت .
من رفتم روزنامه بخرم كه اسمم را در صفحه ی قبوليهاي كنكور جست و جو كنم .
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از كشور بگردي .
او اما نامش در روزنامه بود . روز قبل در يك نزاع خياباني كسي را كشته بود .
من آن روز خوشحالتر از آن بودم ، كه بخواهم به اين فكر كنم كه كسي، كسي را كشته است .
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عكسهاي روزنامه ، آن را به كناري انداختي .
او اما آنجا بود . در بين صفحات روزنامه .
براي اولين بار بود در زندگياش كه اين همه به او توجه شده بود!
چند سال گذشت .
وقت گرفتن نتايج بود .
من منتظر گرفتن مدرك دانشگاهيام بودم .
تو ميخواستي با مدرك پزشكيات برگردي . همان آرزوي ديرينه پدرت .
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حكم اعدامش بود .
وقت قضاوت بود .
جامعه ی ما هميشه قضاوت ميكند .
من خوشحال بودم كه مرا تحسين ميكنند .
تو به خود ميباليدي كه جامعهات به تو افتخار ميكند .
او شرمسار بود كه سرزنش و نفرينش ميكنند .
زندگي ادامه دارد .
هيچ وقت پايان نميگيرد .
من موفقم . من ميگويم : نتيجه ی تلاش خودم است!
تو خيلي موفقي . تو ميگويي : نتيجه ی پشتكار خودت است!
او اما زيرمشتي خاك است . مردم گفتند : مقصر خودش است!
من، تو، او
هيچ گاه در كنار هم نبوديم .
هيچ گاه يكديگر را نشناختيم .
اما من و تو اگر به جاي او بوديم ، آخر داستان چگونه بود؟
هر روز از كنار مردماني ميگذريم كه يا مناند يا تو و يا او .
و به راستي نه موفقيتهاي من به تمامي از آن من است و نه تقصيرهاي او همگي از آن او.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید