
- چهاردولی:
در دنیای امروز که سرعت تغییرات دانش و فن آوری سرسامآور است، تکیه بر دانش انباشته شده کارایی لازم را ندارد. وظیفه اصلی آموزش نوین، تجهیز دانشآموز به قطبنمایی است که در هر طوفانی او را به ساحل موفقیت هدایت کند؛ این قطبنما، چیزی نیست جز مهارت یادگیری خود تنظیمی و پرورش استقلال یادگیرنده.
یادگیری خودتنظیمی، به عنوان موتور محرک استقلال فکری و عملی دانشآموز، فراتر از صرفاً حفظ کردن مطالب یا پاسخ گویی به تکالیف است؛ این یک مهارت فراشناختی است که فرد را قادر میسازد تا فرآیند یادگیری خود را از ابتدا تا انتها مدیریت کند.
تمرکز بر تربیت دانشآموز خودآیین، به منزله فراهم آوردن امنیت فکری و معیشتی بلندمدت برای اوست؛ زیرا فردی که خودتنظیمگر باشد، قادر است در برابر چالشها و تغییرات سریع محیط شغلی و اجتماعی تابآوری نشان دهد و بدون اتکا به ساختارهای بیرونی، مسیر پیشرفت خود را ترسیم کند. این استقلال، مستقیماً با فرسایش انگیزشی مقابله میکند، زیرا عاملیت و کنترل، بزرگترین تقویتکننده انگیزه درونی است.
هنگامی که دانشآموز حس کند که موفقیتهایش نتیجه برنامهریزی و تلاش هدف مند خود اوست، اتکای او به نمرات یا تأیید بیرونی کاهش یافته و شور و اشتیاق درونی برای مواجهه با چالشهای فکری و علمی دوچندان میشود، که این خود، بنیان یک شهروند متعهد و متفکر را بنا مینهد.
-قپانوری:
دانش پویا و رونده است و ایستایی در چرخه های معیوب مکررات را با تلفیقی از استعلا به نیم مردگی می کشاند. وجود طرح اندازی، جهان دانایی را از تعین های خاص و شئ شده، رستگار می کند. به اختیار خویش بودن باید خورشیدواره روزنه های دانستن را گشایش دهد و این امکان را تسریع کند که تا حدودی حتی بتواند از این در اختیار خویش بودن هم دگرگون شود. چنین آموزشی تفاوت را در سایه پذیرش و انتقاد و گویش های هم سو و غیر هم سو منتظم می کند. امکان ها از راکت بودن عبور می کنند و در یک سیلانی مواج، نو بودن را تا مرزهای کلاس و آموختن پیش می برد.
جهت گیری در آموزش غلط و بی بهره است . باید در افقی متعالی، گشایش به فردیت و در عین حال ترکیب در اجماع، تربیت شدگانی به این نسل ارمغان می دهد که عبور از کلیشه ها در تمام افق ها و بینش های رونده را در آموزش ترکیب می کند.

- چهاردولی:
در منظومهی کنونی آموزش، که زیر سایهی گفتمانهای مدرنیتهی شتابان و پسامدرنیتهی چندصدایی شکل میگیرد، تأکید بر یادگیری خودتنظیمی را میتوان به مثابهی گذار از پارادایمهای معرفتشناختی ذاتگرا به سمت رویکردهای سازندهگرایانه و پساساختارگرا تفسیر کرد. در این گذار، دانش نه بهعنوان موجودیتی ایستا و انباشتی، بلکه بهمثابهی فرآیندی سیال و همیشه در-شدن فهمیده میشود که سوژهی یادگیرنده را از جایگاه منفعل دریافتکنندهی معانی از پیش تعیین شده، به عامل فعال و مؤلف هستی شناختی خود ارتقا میدهد.
این خود-عاملیتی، که ریشه در مفاهیم فلسفهی اگزیستانسیال و آرمان روشنگری دارد، فرد را از قید « تعینهای خاص و شئشده » رها ساخته و او را به ساحتی از « رستگاری » معرفتی رهنمون میسازد. چنین آموزشی، با پرورش قابلیتهای فراشناختی و نقادانه، بستری فراهم میآورد تا فرد نه تنها در برابر گفتمانهای مسلط جامعهپذیری تحصیلی منفعل نباشد، بلکه بتواند در میدانی از « گویشهای هم سو و غیر هم سو » موقعیت خود را بازتعریف کند و به بازآفرینی مداوم خویشتن بپردازد. این فرآیند، خود شالودهی یک زیستسیاست مقاوم است که در برابر مکانیسم های یکسان ساز قدرت در نهاد آموزش ایستادگی میکند.
-قپانوری:
چند صدایی، آنتولوژیک بودن را به همراه می آورد و این مقوله، استحاله در صدایی تاویل گرا را در نوعی تفاوت منتشر می کند. همیشه در ساختار بودن، می تواند تولید معنایی ذاتی را در ذهنیت ها محکم کند و دقیقا گریز از این چالش باید با شکستن همراه باشد. آموزش از جهانی که در حد قرار می گیرد و منجر به پنهان کردن استعلا می شود، آغازی نوین را طلب می کند.
کلاس محوری، نوعی خروج از معنای ساختاری و استعلایی است، و ورود به صداهای مخالف. تب و تاب تعلیم دوباره نوشته می شود، آن هم از مسیر پرسش سازی. اینجا به قول دریدا، بین شنونده و گوینده امر خودآگاه کم رنگ می شود و در یک پروسه ناخودآگاه همه چیز اتفاق می شود.
خروج از معنا کلاس را به واقع بودگی و جهان های ورای جهان دعوت می کند که این مهم پایه گذار شناخت و به گفته هایدگر گشایش به هستیئی که سرشار از پذیرش، تاویل و تغییرهای معادله به امکان می شود.
انفعال که همان شئ شدگی و تهی شدن از معنای عمل است، از این مقوله رخت خواهد بست و روی در نقاب خاک خواهد کشید.

-چهاردولی:
به عنوان کسی که این گفت و گو را تحلیل میکند، برایم روشن است که ما در برابر یک ضرورت اجتنابناپذیر قرار داریم:
دنیای امروز با تغییرات سرسامآورش، دیگر جایی برای آموزش منفعل و مبتنی بر انباشت صرف اطلاعات باقی نگذاشته است. از دید من، وظیفه اصلی من و همکارانم در عرصه آموزش، این است که به جای انبار کردن داده در ذهن دانشآموزان، به آنان قطبنمایی به نام یادگیری خودتنظیمی بدهیم؛ مهارتی فراشناختی که موتور محرک استقلال فکری آنان خواهد شد و آنان را قادر میسازد تا خود، فرآیند یادگیری شان را از ابتدا تا انتها هدایت کنند.
من باور دارم که تمرکز بر تربیت چنین دانشآموز خودآیینی، در واقع فراهم آوردن امنیتی بلندمدت برای اوست. زیرا در تجربه من دیدهام که فرد خودتنظیمگر، در برابر چالشهای پیچیده اجتماعی و شغلی تاب میآورد و بدون وابستگی به ساختارهای بیرونی، مسیر پیشرفت خود را میسازد. این استقلال، با دادن حس عاملیت و کنترل، مستقیماً با بیانگیزگی مبارزه میکند. من شاهد بودهام که وقتی دانشآموزی موفقیت را نتیجه برنامهریزی و تلاش خودش بداند، شور و اشتیاق درونیاش برای یادگیری چند برابر میشود.
از منظری فلسفی تر، من این تحول را گذاری ضروری از نگاهی ذاتگرا به دانش، به سوی رویکردی سازندهگرا و سیال میبینم.
در دیدگاه من، دانش یک شیء ثابت نیست، بلکه فرآیندی همیشه در حال شدن است.

نقش من به عنوان یک مربی، رها کردن یادگیرنده از قید تعینهای از پیش تعیین شده و کمک به او برای « به اختیار خویش بودن » است.
من میخواهم فضای کلاس را از انحصار یک معنای تحمیلشده خارج کنم و آن را به عرصهای برای گفتوگوی چندصدا، پرسش گری و حتی بازتعریف خود مفاهیم تبدیل کنم. برای من، اینجا دیگر رابطه سنتی معلم-شاگرد کم رنگ میشود و ما در یک فرآیند مشارکتیِ ناخودآگاه، به کشف مفاهیم جدید میپردازیم.
هدف نهایی من از این نوع آموزش، پرورش انسانهایی نیست که فقط پاسخهای ازبر کرده را تکرار کنند، بلکه تربیت شهروندانی متفکر، نقاد و متعهد است که توانایی عبور از کلیشهها را دارند و میتوانند در جهانی پیچیده و پرتغییر، بینشهای رونده و شخصی خود را خلق کنند.
این، در نگاه من، همان « گشایش به هستی » است که از آن سخن میگویند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
