
اردبیل شهری که مرکب از دو کلمۀ آرتا و ویل است و معنی آن شهر مقدس است. این اسم در طول تاریخ بر فرهنگ مرم این شهر سایه انداخته و برخی از آنها را مردمی مقدس مآب بار آورده و در واقع درگیر خرافات و اوهام نموده است و هر کسی که اندکی رنگ و لعاب مذهبی بر خود داشته بر این باورهای متوهمانۀ آنها سوار شده است. در اواخر عهد قاجار بین مردم شهر اردبیل دعوایی برپا بود.
دعوای حیدری ها و نعمتی ها، به طوری که شهر به دو قسمت تقسیم می شد و سه محله از محلات شش گانۀ آن، یعنی طوی، اوچدکان و پیر عبدملک حیدری و سه محلۀ دیگر یعنی گازران، قنبلان و عالی قاپو نعمتی بودند. حیدری ها خود را از نعمتی ها برتر می دانستند و نعمتی ها خود را عالی تر از حیدری ها می شمردند؛ به طوری که به ندرت به همدیگر دختر می دادند و بین شان وصلت صورت می گرفت، حتی حاضر به خرید خانه و زندگی در منطقه ای که متعلق به طرف مقابل بود، نیز نبودند. اما ریشه این اختلافات چه بود و چرا مردمی که از یک شهر و یک زبان و یک مذهب بودند بایستی این چنین در مقابل هم صف آرایی می کردند و با هم به دشمنی می پرداختند؟
باید گفت این امر نتیجه قدرت طلبی عده ای بود که سایر مردم را هم به دنبال خود می کشیدند وگرنه جمعیت کشاورز و کارگر و بقال چه پدر کشتگی با هم داشتند که به همدیگر دشمنی ورزند. آنچه در آغاز نهضت مشروطیت آشکار بود این که پیشوایی قسمت حیدری را مالکان بزرگ در دست داشتند ولی بزرگان قسمت نعمتی شهر بیشتر تجار و بازرگانان بودند، بازرگانان به مقتضای شغل خود با سایر ملل در ارتباط بودند و اعتقادات آزادی خواهانه در بین شان زیاد بود و به مشروطه گرایش داشتند ولی حیدری ها بیشتر ملاک بودند و از مستبدان متنفذ تشکل می یافتند.
از افرادی که در پی قدرت بودند و بین مردم تفرقه می انداختند یکی آقا میرزا علی اکبر و دیگری حاج میرزا صالح نام داشتند. میرزا علی اکبر فرزند میرزا محسن مجتهد بود بود که علاوه بر مقام روحانی از ثروتمندان و متمکنان بزرگ اردبیل نیز محسوب می شد. شخصی به نام حاج محمد خان اعتماد السلطنه می گوید ایشان از افاضل علماء آذربایجان بود و در فقاهت و فضایل دیگر، مقامی رفیع داشت و از حیث ریاست نیز به هیچ کس وقعی نمی نهاد و به خاطر این ثروت و قدرت بی اندازه مورد احترام مردم و امرای شهر بود. ثروت او به اندازه ای بود که در اردبیل وی را «قزللی مجتهد» یعنی مجتهدی که طلای زیاد دارد، می گفتند.
راستی ایشان این همه ثروت را از کجا کسب کرده بود؟ شخصی که تنها دارایی اش معلومات مذهبی بود چگونه توانسته بود از متمکن ترین مردمان شهر شود؟
پاسخ روشن است !
از طریق دریافت وجوهات شرعی. از این طریق او هم به مقام روحانیت که از بالاترین مراتب اجتماعی رسیده بود و هم به بالاترین درجه از لحاظ قدرت و ثروت. بایست هم اسباب کسب درآمد و قدرت خود را حفظ نماید و کسانی که در مقابلش به هر عنوان صف آرایی می کنند را تکفیر نماید و از میدان به در کند. او در سال 1295 هجری قمری داری فانی را وداع گفت و جنازه اش با تشریفات خاص به عتبات عالیات منتقل گردید. او که از لحاظ تعدد زن و فرزند نیز از کامیاب ترین مردم روزگار خود بود. به طوری که 15 فرزند پسر داشت که همه در پی شغل نان و آب دار پدر بودند. میرزا علی اکبر دومین پسر از همسر زنجانی ایشان بود و در نجف تحصیل می کرد و هم دورۀ ملا کاظم خراسانی و از شاگردان میرزای شیرازی بود ، گرچه در مرتبۀ مذهبی در حد ملاکاظم و دیگران بضاعتی علمی در چنته نداشت ولی به عنوان زعیم و پیشوای قسمت نعمتی شهر، اسم و رسمی پیدا نمود و سال های متمادی در ایجاد نفاق و دشمنی بین دو گروه نعمتی و حیدری نقش ایفا کرد و با عناصر ترقی و پیشرفت به مخالفت برخاست.
ظاهرا او مثل پدر در پی انباشت ثروت نبود و آشکارا وجوه شرعی را در تصاحب خود در نمی آورد ولی در پی نفوذ و قدرت بود. او می دانست که مهمترین ابزارش در کسب قدرت همان باورهای دینی است که از نجف آموخته است و به همین خاطر در پی تربیت مریدان و متعلمان بود. مریدان پایه های قدرت او بودند و اگر کسی برایش مزاحمتی ایجاد می کرد از سر راهش بر می داشتند.
کسروی در کتاب تاریخ هجده سالۀ آذربایجان او را چنین توصیف می کند :

«ملایی از تیپ شیخ فضل الله و سید کاظم یزدی، با این تفاوت که نه شکوه و جلال شیخ فضل الله را داشت و نه چیزی از فریبکاری و سیاسی سید کاظم را . یک مرد ساده درونی بود هر آنچه از مردم می گرفت به سود آنها هم به کار می برد». البته نمی توان این مسأله را به پای سادگی اش گذاشت ؛ او فهمیده بود پدرش به خاطر ثروت اندوزی در بین مردم محبوبیت چندانی ندارد ؛ به همین خاطر سبک ساده زیستی را برگزیده بود تا قلب مردم را تسخیر نماید.
زمانی که میرزا علی اکبر از نجف برگشت ، میرزا صالح که اهل کلخوران بود و او هم قبلا در نجف تحصیل کرده بود در اردبیل به تعلیم علوم دینی و رفع حوائج مذهبی مردم می پرداخت و در حقیقت در امور مذهبی و دینی همه کاره اردبیل او بود، ولی به جمع مال و ثروت هم بی اعتنا نبود. این میر صالح از آنجا که مرد سیّاسی بود وقتی شنید میزرا علی اکبر از نجف عازم اردبیل است برای روز ورود او تدارکی دید و از علما و معاریف شعر دعوتی به عمل آورد تا او را به منزل خود بیاورد چون ایشان برادر همسر وی نیز به شمار می رفت. ولی هدف اصلی اش این بود که او را تحت نفوذ خود قرار دهد. ولی میرزا علی اکبر که در پی قدرت خود بود به نقشۀ او پی برد و از رفتن به منزل وی خودداری کرد و راهی خانۀ پدری اش گردید.
البته نعمتی های شهر که گفتیم در پی برتری بر حیدری ها بودند آمدن ایشان را فرصتی برای خود می دیدند که بتوانند به مراد خود برسند. وقتی می گوییم مردم شهر با هم اختلافی ندارند و این زعمای آنها هستند که به خاطر قدرت طلبی خود، آنها را دو دسته می کنند و به جان هم می اندازند همین امر یکی از مصادیق آن است . ایجاد نفاق و دو دستگی بین مردم به بهای اینکه من باید بزرگترین عالم شهر باشم و قدرت در دستان من باشد.
میرزا علی اکبر که خود را پسر میرزا محسن مجتهد می دانست بر نمی تافت که جانشین پدر دامادشان باشد و هیچ کسی را که قدرتی مافوق اقتدار خود باشد را تحمل نمی کرد. به همین منظور در صدد ازدیاد قدرت خود بر آمد و با اعمال نفوذ بر حاکم وقت اردبیل یعنی نظام السلطنه بر آمد و در سال 1314 قمری به تحریک او جمعی از زنان نعمتی چادر به کمر بسته و دامن از سنگ پرنموده به زعامت زنی به نام «بیگم پاشا» از محلل سلطان آباد به راه افتادند و بازار را به تهدید و ارعاب به تعطیلی کشاندند و راه قلعه را پیش گرفتند. قلعه محل استقرار حکمران بود و در آن موقع تعدادی از سواران طایفۀ فولادلو محافظت آن را بر عهده داشتند. اینها چون از قصد هجوم زن ها آگاه شدند درهای قلعه را بستند و از بالای برج ها به سوی مردانی که به حمایت از زن ها آمده بودند آتش گشودند و چند تن را کشتند و زنها متفرق شدند.
این میرزا علی اکبر را ببینید که برای کسب قدرت و از راه به در کردن رقیب که اتفاقا او هم روحانی و هم خویش او است به چه اقداماتی دست می زند ؟ زنها را تحریک به شورش می کند تا بتواند قدرت خود را به حکمران و طرف مقابل ثابت نماید. اما حکمران شهر که اصل ماجرا را دریافت میرزا علی اکبر را از شهر تبعید نمود و او در پی این ماجرا مجبور شد شهر را ترک کند و به مراغه برود و هشت ماه در آنجا اقامت کند تا آب ها از آسیا بیافتد. میرزا علی اکبر بعد 8 ماه دوباره به اردبیل برگشت و مورد استقبال مریدان خود قرار گرفت.
مریدانی که عقل و خرد آنها تعطیل بود به خاطر اینکه دیدند حاکم وقت نظر مساعدی به میرزا علی اکبر ندارد برای مقابله با او مسلح گشتند و هر روز او را با محافظت مسلحانه به مسجد می آوردند و پس از اقامۀ نماز و یا وعظ دینی به منزل بر می گرداندند. گاهی نیز در کوچه ها ی معبر مردان مسلحی بودند که از او و خانه اش محافظت به عمل می آوردند. به خاطر وجود این محافظان مسلح ، میرزا علی اکبر جرأت و جسارت بیشتری یافته بود و با نطق های آتشین خود مخالفانش از جمله حاج میرزا صالح مجتهد را درمی کوبید. به ویژه آن که فردی به نام «دهه زخان» خلفلو نیز با تفنگچیان خود به حمایت میرزا علی اکبر به شهر آمده و مخالفان او را تهدید می نمود.

( مجتهد اردبیلی، علیاکبر )
میرزا علی اکبر که خود را عالم دینی می دانست به جای اینکه بین مردم تخم دوستی و مهربانی بپراکند و آنها را به هم نزدیک کند به خاطر میل به قدرت و جاه طلبی روز افزون خود عده ای از عشایر مسلح را دور خود جمع کرده بود و دیگران را تهدید می کرد. نعمتی های شهر هم که برای خود زعیمی قدرتمند یافته بودند از او با دل و جان حمایت می کردند. از این نظر ایجاد بی نظمی های بیشتر در شهر نظیر قیام مردان کفن پوش و ایجاد نا امنی و رعب و وحشت در بین رقبا برای قدرت نمایی از جمله دیگر اقدامات او بود. به طوری که در شهر غائله برپا کرده بود و حاکم شهر یارای مقابله با او را نداشت تا اینکه رحیم خان قراچه داغی از مرکز برای آرام کردن اوضاع شهر راهی اردبیل گردید.
رحیم خان نیز به خاطر اینکه در شهر درگیری پیش نیاید از در سیاست وارد شد و ابتدا خود را صلح طلب نشان داد ولی یک شب در ایام نوروز در حالی که همه در خواب بودند، سواران خود را بر پشت بام خانۀ طرفداران میرزا علی اکبر بالابرد و یک عراده توپ نیز در مقابل خانه آقا آمادۀ شلیک ساخت و در ورودی سرای آن خانه نیز مردان مسلح خود را بر گماشت. چون صبح شد و نزدیک طلوع آفتاب گردید، دستور شلیک هوایی داد . در این میان در خانه آقا باز شد و سیدی از طرفداران وی به همراه دو نفر بیرون آمدند که بلا فاصله هر سه هدف تیر قرار گرفتند و به قتل رسیدند. سواران که در را باز دیدند وارد خانه شده و میرزا علی اکبر را دستگیر کردند و به قلعه بردند . اما مریدان نادان که پیرامون او را گرفته بودند سعی کردند او را با مسائلی چون تدریس جغرافیا و گردش زمین تحریک نمایند و بگویند این مدارس با اسلام سازگاری ندارد و تقلیدی از مسیحیت می باشد.
مریدان او که غافل گیر شده بودند ، مجال عکس العملی نیافتند و فراری گشتند.
ببینید که یک آخوند چگونه در شهر گردن کلفتی می کند که برای دستگیری او از مرکز نیرو می فرستند و با توپ و سیاست اقدام به دستگیری ایشان می نمایند. حاکم اردبیل که علیخان نام داشت از ترس طرفداران نسبت به این واقعه بی اطلاعی نمود و 3 روز او را در قلعه نگهداشت و به دستور ولیعهد والی آذربایجان او را تحت الحفظ روانۀ تبریز گردانید. علمای تبریز با وساطت نزد ولیعهد رفتند و موجبات اقامت وی را بار دیگر در مراغه فراهم ساختند و وی یک سال دیگر در این شهر مقیم گشت. ولی سال بعد دوباره به اردبیل مراجعت نمود و باز دامنۀ حکومت خود را در این شهر گستراند.
مسأله ای که اینجا به میرزا قدرت می بخشد طرفداران مسلح او که بیشتر از مریدانش بودند می باشد که اغلب از عشایر و خوانین اطراف اردبیل بودند و هم میرزا با حمایت آنها در شهر یکه تازی می کرد و هم آنها با حمایت میرزا به چپاول مردم شهر روستا مشغول بودند و این منافع مشترک بود که آنها را به هم نزدیک و وابسته می کرد.
یکی از وقایعی که میرزا علی اکبر در آن نقش ایفا کرده پس از انقلاب 1917 روسیه و آمدن بلشویک ها به اردبیل بوده است. در این میان افرادی که نمی خواستند در اثر آمدن آنها آسیبی به مردم وارد شود نظیر فردی به نام حاج تقی وهاب زاده به استقبال آنها رفتند ولیکن میرزا علی اکبر که این انقلاب را مغایر دین می دید با آن به مخالفت برخاست و حتی کسانی را مأمور مقابله با آنها نمود.
آقا میرزا علی اکبر که سواد سیاسی چندانی نداشت خود آلت دست برادر زاده و دامادش به نام میرزا موسی بود. میرزا موسی خود ابتدا از جمله مشروطه خواهان نیز بود ولیکن این گرایش او بیشتر به خاطر منافع اش بود.
میرزا علی اکبر از افرادی که به گمانش بلشویک شده بودند به خانه اش دعوت کرد و سپس آنها را بازداشت نمود. تعدادی از اعضای فرقۀ دموکرات و سوسیال به جرم بلشویک بودن دستگیر و در قلعه زندانی شدند. در آن ایام رسم بر این بود که روز هفتم محرم عزاداران به احترام حاکم به قلعه می رفته و در مسجد آن جا عزاداری می نمودند و به هنگام مراجعت عفو زندانیان را تقاضا می کردند.
در آن سال عزاداران محلۀ پیر عبدلملک به قلعه رفته بودند و پس از عزادارای آزادی زندانیان را از حاکم شهر که «اجلال» نام داشت خواستار شدند . اجلال آن را پذیرفت و زندانیان را به ریش سفیدان محله تحویل داد ؛ آنان زندانیان را به مسجد آوردند ولی وقتی این خبر به میرزا علی اکبر رسید عصبانی شد و کسی را پیش ریش سفیدان مجله پیر عبدالملک فرستاد و استرداد آزاد شدگان را خواست. آنها مخالفت نمودند و چون اصرار فرستاده را بیشتر دیدند تندی کردند.
آقا این بار نجقلی خان آراللو را فرستاد تا آزادشدگان را کشیده و با خود نزد وی بیاورد. او وقتی به مسجد پیر عبدالملک رفت و مقاومت مردم را احساس نمود با حیثیت عشایری خود قول داد آنها را سالم باز گرداند. وقتی آنها به مسجد رفتند میرزا علی اکبر در حال وعظ بود ولی اطرافیانش قصد حمله و آسیب رساندن به آزادشدگان را داشتند که نجقلی خان در مقابل شان ایستاد و گفت من به آنها امان داده ام آنها از خطر مرگ مصون ماندند و سر انجام روز عاشورا از جانب میرزا علی اکبر هم عفو شدند و آزاد گشتند.
این واقعه نشان می دهد ؛ حتی اگر حاکم شهر هم کسی را آزاد می نمود باز در نهایت میرزا علی اکبر بود که بایست آن را تأیید می کرد و گرنه بایست در حصر می ماند و مجازات می شد.
عمده طرفداران میرزا علی اکبر افراد عامی بودند و نه تنها از دنیای جدید آگاهی نداشتند بلکه با آن دشمنی می ورزیدند . دشمنان او از روشنفکران و آزادی خواهان بودند . اینها بر خلاف دستۀ اول از طریق مسافرت یا روزنامه ها از پیشرفت های علمی و اجتماعی جهان آگاهی داشتند. اینها پول جمع کرده مدرسه می ساختند و آنها به دستور آقا، معلم ها را به چوب می بستند و شاگردان را پراکنده می کردند.
اینها آخوند روشن فکری پیدا کرده به منبر می بردند و آنها با چماق و تکفیر او را تهدید می کردند و از هر اقدام ممکن فرو گذاری نمی نمودند.
میرزا علی اکبر مرد باهوش و زرنگی بود و حاکمیت شرعی را از آن خود می دانست و در برابر قدرت همه را حقیر و زبون می شمرد و در تحقیر صاحبان شوکت از هر اقدام مشروعی باز نمی ایستاد. در حقیقت او خود حاکم واقعی شهر می دانست و اعتقاد داشت همه باید مطیع و فرمان بردار او باشند. او برای جمع آوری وجوه شرعی به دهات و بخش های اطراف می رفت و در رهگذار ، مردم را وادار به بوسیدن و زیارت الاغی می کرد که خود بر آن سوار بود.
خود بزرگ بینی او به حدی بود که روزی در مجلس ختم پدر امیر طهماسبی که والی نامی آذربایجان بود و برای سرکوبی عشایر از تبریز به اردبیل آمده بود در مسجد عالی قاپو که همه طبقات و معاریف شهر حضور داشتند و او خود هم در شاه نشین مجلس کنار امیر طهماسبی نشسته بود وقتی ملا لطیف مجد الواعظین برای وعظ به منبر رفت و از شخصیت پدر امیر طهماسبی سخن گفت.
در وسط گفتار ، آقا میرزا علی اکبر خطاب به مجدالواعظین گفت ملا لطیف سخنانت را کوتاه کن ! من شاش دارم و نمی توانم زیاد بنشینم و با این بیان شخصیت امیر طهماسبی را که بر مسجد سایه افکنده بود، متزلزل کرد. البته این کارش بی دلیل نبود چون امیر طهماسبی عشایری راکه ریشه های قدرت آقا میرزا علی اکبر بودند سرکوب کرده و بزرگانشان را اعدام کرده بود، پس میرزا دلی پر از او داشت.
علاوه بر قدرت طلبی او به شدت مخالف علم و دانش روز بود و تمامی علم را همان کتاب هایی می دانست که در نجف خوانده بود. او گمان می کرد که یک تنه می تواند در این نقطه از جهان جلوی پیشرفت علمی را بگیرد. غافل از اینکه پیشرفت و وسعت فرهنگ و تمدن به قدری سریع بود که با فاصلۀ کمی حتی فرزندان خود او را نیز در برگرفت و هنوز چند سالی از مرگ او نمی گذشت که دختران خود وی بدون حجاب با سرهای برهنه در مدارسی که با ساخت آنها دشمنی می ورزید، مشغول تحصیل گشتند.
میرزا علی اکبر در اردبیل فرد صاحب قدرتی بود و قدرتی بالای قدرت خود را تحمل نمی نمود و برای اعمال نظریات خویش از نیروی مقلدین که اکثریت مردان عامی و ساده دل بودند استفاده می کرد. اگر مقلدان میرزا علی اکبر اندیشمند بودند در تلطیف تصمیمات او مؤثر می گشتند و به جای اینکه مدارس را خراب کنند، از قدرت آن مرد در توسعۀ فعالیت آنها و رفع جهل و ظلمت و تربیت فرزندان محیط استفاده می کردند.
اما مریدان نادان که پیرامون او را گرفته بودند سعی کردند او را با مسائلی چون تدریس جغرافیا و گردش زمین تحریک نمایند و بگویند این مدارس با اسلام سازگاری ندارد و تقلیدی از مسیحیت می باشد. همچنین با توجه به اینکه با آغاز رنسانس تعلیمات مذهبی کلیسا به کناری رفته بود و مردم وارد عصر جدید شده بودند، اینها هم می ترسیدند با تعلیمات مدرسه ای قدرت آنها نیز افول نماید.
آنها به مدارس می ریختند، بچه ها را کتک می زدند و کتاب ها را پاره می کردند . میز و اثاثیه مدارس را به آتش می کشیدند و گاه با بیل کلنگ سقف و دیوار مدارس را پایین می آوردند و معلمان را مضروب و مجروح می نمودند.
این علمای به ظاهر دینی مخالفان خود را با تهمت بستن از از سر راه خود بر می داشتند . در آن عصر که تهمت بابی گری رایج بود، معلمان را به بابی بودن متهم می کردند.
یکی از معلمان هم عصر میرزا علی اکبر ، عبدالحمید آموزگار بود . او از روستای نیار بود و با فکر روشنی که داشت علاج رهایی ملت از عقب ماندگی های علمی را نشر معارف می دانست.

میرزا علی اکبر ابتدا خواست با تأسیس مدرسه ای او را وادار کند تا خواسته های خود را در آن مدرسه تدریس نماید ولی چون ایشان به نیت آقا پی برد از همکاری با ایشان خودداری کرد. بنابر این خودش مدرسه ای را در سرای پالاندوز بازار باز کرد . یک سال بعد یعنی سال 1339 کسان میرزا علی اکبر به این مدرسه هجوم آوردند و پس از تنبیه و پراکندن شاگردان پیر مرد را به سختی مضروب ساختند و عمامه اش را به گردنش بسته کشان کشان پیش آقا بردند. او را به دستور آقا به چوب فلک بسته و ریشش را تراشیدند و در زندان شهر، که محلۀ سرچشمه بود زندانی ساختند.
محمد حسین سوسیال نقل می کند که وقتی مرحوم آموزگار را به زندان آوردند من هم در زندان بودم . شدت واقعه در روح وی خیلی اثر کرده بود و یک حالت بهت و سکوت در سرتا پای وجودش تسلط داشت گویی که عن قریب سکته می کند. عبدالحمید 15 روز در زندان ماند تا اینکه جماعتی از بزرگان پیش میرزا علی اکبر رفتند و با پرداخت شصت تومان جریمه و تعهد اینکه او دیگر این کارها را نکند وی را آزاد ساختند. تا اینکه تعدادی از فرهنگ دوستان خلخال او را به شهر خود فرا خواندند و از او استقبال شایانی کردند و برای تأسیس مدرسه ای در آن خطه، وعدۀ همه نوع مساعدت و یاری به وی دادند.
او مدرسۀ ناصری را در آن شهر دایر کرد و به مدت چهار سال با کمک های مادی و معنوی سرشناسان خلخال مثل ناصر روایی آن را به بهترین وضعی اداره نمود و حتی کلاس های حرفه ای و فنی نظیر آهنگری، کلاهدوزی، خیاطی و نجاری را در آنجا راه انداخت.
با کودتای 1299 و تشکیل سلطنت پهلوی ، محدودیت هایی برای نفوذ میرزا علی اکبر بوجود آمد و از قدرت فعالیت های او کاسته شد. این بار آموزگار به درخواست تجار و فرهنگ دوستان به اردبیل بازگشت و با تأسیس مدرسۀ رفعت، به ادامۀ خدمات فرهنگی پرداخت. ولی بر اثر شدت صدمات روحی و جسمی در سال 1306 خورشیدی، سالی که خود میرزا علی اکبر هم در آن سال درگذشت، به رحمت خدا رفت.
در سال 1338 آقای مجید تدین مدرسه ای را در اردبیل به نام خود تأسیس نمود . او متوجه شده بود که علت مخالفت قشریون مذهبی با مدارس جدید دو دلیل است : یکی از آن دو تدریس جغرافیا بود، چون در آن از گردش زمین به دور خورشید سخن گفته می شد و بر خلاف دین این ها به حساب می آمد و جغرافیا درس ضاله ای بود.
دیگری زنگ مدرسه بود که نواختن آن را تقلیدی از مسیحیت تلقی می شد و این عمل را کار مسیحیان و ارامنه می دانستند.

آقای تدین می گوید من در این دو مورد به فکر چاره افتادم و سر انجام راه حلی برای آنها پیدا کردم بدین طریق که به جای زنگ مدرسه، یکی از دانش آموزان را مامور کردم که آیۀ «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی، یا ایها الذین آمنو صلو علیه و سلمو تسلیما» را با صدای بلند و موزونی بخواند. در مورد درس جغرافیا نیز فردی روشن بین و بی غرضی را که مورد احترام میرزا علی اکبر بود نزد او فرستادم. او از ایشان پرسیده بود اگر کسی بخواهد از اردبیل عازم زیارت عتبات شود آیا می تواند اسامی شهرها و روستاهایی که از آنها عبور می کند را یاد بگیرد؟
آقا گفته بود که آن را به عنوان معرفته الارض لازم است یاد بگیرد. از آن پس درس جغرافیا را با عنوان معرفه الارض تدریس کردیم و آقا مخالفتی نکرد. در مورد درس هایی نظیرکرویت زمین و گردش آن به دور خورشید را به ظاهر حذف کردیم ولی به معلمین سپردیم آن را به صورت قصه و داستان، خارج از درس به شاگردان تدریس کنند.
همچنین به این دلیل که کلمۀ مدرسه در نزد مخالفان «اشکولا» تفسیر می گشت و معنی و مظهری از مسیحیت بود به جای آن نام دبستان تدین را بر گزیدیم که شاید برای بار اول این اسم در ایران مورد استفاده قرار گرفت.
این تغییرات باعث شد مدرسۀ تدین از حمله و یورش قشری ها و یا تهدید و فشار آنها در امان باشد و میرزا علی اکبر به چماقداران خود نگوید آنجا را بر سر معلمان خراب کنید. علاوه بر این روز به روز در طریق پیشرفت و اعتلای خود قدم هایی بردارد به طوری که از سال 1308 تا 1320 مهمترین مدرسه اردبیل بود. هزینۀ مدسه تدین با وجوهی که از دانش آموزان به عنوان شهریه می گرفتیم تأمین می شد، کم کم مدارس دولتی اعتبار و امکانات بیشتری یافتند و این مدرسه اعتبار خود را از دست داد. بعد سال 1299 علاوه بر مدارس پسرانه مدرسه دخترانه ای به نام «مهستی بنات» شروع به فعالیت کرد و طوفانی از مخالفت های مذهبیون قشری گرا را بر انگیخت. آنهایی که تحصیل پسران در اشکولا را بر خلاف مذهب و سنت های ملی می شمردند با رفتن دخترها به مدرسه به شدت به مخالفت برخاستند و در سال 1304 به مدرسه هجوم آوردند و با بیل و کلنگ درصدد خراب کردن سقف اتاق ها بر سر دانش آموزان برآمدند. مدیر مدرسه از ارتش استمداد نمود و با آمدن سربازها ، مهاجمین دست از تخریب و آزار برداشتند. با این حال دختران دانش آموز از ترس واکنش های بعدی متفرق گشتند و برای مدتی مدرسه از فعالیت بازماند.
میرزا علی اکبر زمانی قدرت خود را از دست داد که سران عشایر که مددکاران او بودند به دست قشون دولتی تار و مار گشتند اما در سال 1306 واقعه ای باعث قتل شخصی به نام امین العلما گردید. این قتل به نام میرزا علی اکبر نوشته شد. ماجرا از این قرار بود که امین العلما در کار تحریر معاملات مراجعین فعالیت می کرد و پیش نماز مسجدی بود که در بازار چاقوسازان اردبیل قرار داشت و موقع وعظ به سخنانش جنبۀ شوخی می داد. او با سردار سپه دوست بود و از آن جا که دستور قلع و قمع خوانین و سران عشایر را که منابع قدرت میرزا علی اکبر بودند را سردار سپه داده بود به همین خاطر معلوم است که میرزاعلی اکبر از رضاخان دل خوشی نداشت. و از آنجا که امین العلما دوست سردار سپه بود اطرافیان میرزا علی اکبر به او اتهام بابی بودن زدند. و این ماجرا باعث شد یکی از مقلدان میرزا علی اکبر اقدام به ترور امین العلما نمود.
به این خاطر بعد از قتل امین العلما ؛ دولت حکم تبعید میرزا علی اکبر را از اردبیل صادر نمود و این امر باعث شد بازاریان دکان های خود را بستند و مریدانش به حمایت آقا به پا خواستند. ولی با ورود ارتش به ماجرا سرو صداها خوابید. شرایط طوری شده بود که در اردبیل هیچ یک از محلات شش گانه اجازه دفن امین العلما را در قبرستان خود نمی دادند. جنازۀ امین العلما بر زمین مانده بود تا اینکه ارتش دخالت کرد و با گماردن سربازان جنازۀ او را در قبرستان طوی که امروزه دبیرستان صفوی در آن جای دارد، دفن نمود.
آقا میرزا علی اکبر را به زنجان تبعید کردند . از آنجا که مادرش زنجانی بود و خود در آن شهر شناخته شده بود با احترام زایدالوصفی به آنجا وارد شد ولی توقفش مدت زیادی طول نکشید زیرا امام جمعه خویی در تهران و میرزا آقا مجتهد در تبریز، اقدامات پیگیری برای آزادی و بازگشت وی با کسب موافقت دولت مرکزی به اردبیل را فراهم آوردند.
یکی از منابع قدرت میرزا علی اکبر و سایر علما همان شبکه ای است که در سراسر جهان تشیع گسترده شده است و چنان چه یکی از شیوخ یا علما دچار مشکل شود بقیه دست به کار می شوند و با نفوذی که بین مردم و حاکمان دارند مشکل او را حل می نمایند. از چنین شبکه ای خود شاهان نیز واهمه دارند زیرا بر نام دین می توانند حکم تکفیر خود شاه را صادر نمایند و مریدانشان را به شورش علیه او تحریض نمایند به همین خاطر شاهان و امرا سعی بر آن داشتند که با علمای دینی در نیافتند و خواسته آنها را اجابت نمایند.
بالاخره آقا در سال 1306 با اردبیل بازگشت و در میان استقبال باشکوه اهالی وارد خانۀ خود شد.
مریدان وی هنگام ورود تظاهرات زیادی کردند و یکی از مریدها با هیجانی که یافته بود فرزند خود را جلوی پای آقا افکند و در صدد قربانی کردنش برآمد ولی مخالفت آقا جان تازه ای بر آن طفل بی گناه بخشید.
در این زمان مزاج آقا از حیز اعتدال افتاده و از بیماری رنج می برد. واقعه قتل امین و ناملایمت های تبعید انکساری در روح او به وجود آورده و رنجور ساخته بود تا اینکه در روز 28 بهمن 1306 مرگ، طومار زندگی پرماجرای او را در خود پیچید.
جنازۀ او را به عنوان امانت در گوشه ای از مسجد دفن کردند و در سوگ او مجالس متعددی برپای داشتند.
در سال 1328 جمعی از مریدان جسد او را درآورده و به سرپرستی محمد علی مناف زاده به عتبات بردند و در آنجا دفن نمودند.
برگرفته از کتاب : اردبیل در گذرگاه تاریخ اثر بابا صفری

پی نوشت :
( مسجد میرزاعلی اکبر در اردبیل )



این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
