آموزش و پرورش باید به مأموریت ذاتی خود برگردد. شاید بتوان این مأموریت روشن را به نقش مبرهن مادران در تمشیت فرزندان تشبیه کرد. آموختنِ «خوردن و خفتن و راه رفتن و سخن گفتن و بشکفتن».
در شعر زیبایی که ایرج میرزا در ستایش مهر مادر گفته است ؛ « حقیقت آموزش و تربیت » نیز در آن نهفته است:
«گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهوارهٔ من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوهٔ راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت»
آن چه در این میان بیش از هر چیز دیگری دل ربایی میکند، نقش بیغلّ و غش و آکنده از مهر و مرحمت مادر است؛ آموزش گام به گام؛ از خوردن و خفتن و راه رفتن و سخن گفتن تا؛ چون غنچه شکفتن. تربیتی استوار بر نظارت و مراقبت و صبر و صداقت و عدل و درایت و دقت و ظرافت و اراده و پشتکار و تکرار و تکرار و تکرار و عاری از هرگونه ریاکاری و سهلانگاری و حیلهگری و سودجویی و تبهکاری.
ابیات این شعر، لبریز از حضور پرشور مربّی در کنار متربّی است؛ آموزش با آهنگ رشد. مربّی حتی از آموزشِ «خفتن» نیز غفلت نمیکند؛ کنار گاهواره بیدار میماند و آن را به آرامی میتکاند و آرامش خواب را قطره قطره بر چشمان کودک میچکاند.
اما آخرین مصرع، فوقالعاده است؛ «بر غنچهٔ گل شکفتن آموخت».
کار تربیت تا جایی باید پیش برود که بقچهٔ هزار توی گلبرگهای پنهان در غلاف غنچهها کاملاً باز شود و از دنیای قشنگ و رنگارنگ استعدادهای نهفته در دل آن، کشف راز شود.
حقیقت آموزش و تربیت همین است؛ آن چنان ساده و پالوده و روشن و مبرهن، که هیچ دلیلی باقی نمیماند برای بیراهه رفتن.
واقعیت این است که آموزش و پرورش ما سال هاست که راه خود را گم کرده و بیراهه رفته است و هر روز هم که میگذرد، از رسالت اصلی خود دورتر میشود. بیجا نیست اگر بگوییم اغلبِ صدر نشینان، هم « راهنابلد » بودهاند و هم « بیگانه با بَلَد » ؛ هم نادان، هم ناتوان. بعضی حتی خائن و ترسو و ریاکار و لمپن و دلال و سودجو!

نه راه و روش میدانستهاند و نه اصلاً با ماهیت تربیت آشنا بودهاند. وادی آموزش و پرورش را آن گونه که باید، نشناختهاند و عرصه را به مداخله جویان و نااهلان باخته و مأموریت ذاتی خود را با تملق و مشغلههای زاید و برنامههای حاشیهای و کلیشهای و تشریفاتی و تبلیغاتی درآمیختهاند.
نه خوراک تربیتیِ شایسته و بایسته برای دانشآموزان تدارک دیدهاند و نه چارهای برای تأمین معیشت و حفظ شأن و منزلت معلمان اندیشیدهاند.
طوری که حالا، از « ترک تحصیل » صدها هزار دانشآموز در هر سال، به « ترک تدریس » معلمان رسیدهایم.
دستگاه آموزش و پرورش باید شعار استقلال بر سرِ در زنَد و با اقتدار از حقوق معلمان و دانشآموزان حفاظت کند. باید به مأموریت اصلی و ذاتی خود و به « حقیقتِ تربیت » برگردد و در کنار کار فرهنگی و اجتماعی، مبانی نظری و عملی همان مشاغل و صنایع و خدمات را ارائه دهد که جامعه نیاز دارد. فنون و مهارتهایی را پشتیبانی کند که جوانان بعد از اتمام دوران مدرسه دربدر دنبالشان میگردند تا بتوانند با اتکاء به آنها در جایی شاغل شوند.
اگر این گونه باشد، دیگر کسی، مدرسه را زندان نمینامد. دانشآموزان برای شنیدن سوت پایان لحظهشماری نمیکنند. بچهها بعد از دوازده سال رفتوآمد بین خانه و مدرسه، محتاج بازآموزی در خارج از مدرسه نمیشوند. دانشآموزی از کلاس درس دلسرد نمیشود. کسی از مدرسه درنمیرود؛ هر کسی مهارتی میآموزد و تجربهای میاندوزد و با پایان دوران مدرسه، گوشۀ کاری را میگیرد و مشغول کار و تلاش و امرار معاش میشود و وقت و دلیلی برای خطا و خلاف باقی نمیمانَد.

راستی و درستی و عزت نفس و سلامت روانی و کرامت انسانی، در جامعه موج میزند.
بیکاری و بزهکاری، کسی را به دادگاه و بازداشتگاه و ندامتگاه نمیکشاند. به قول معروف، «هرکسی مشغول ساختن خود میشود فرصتی برای خراب کردن دیگران پیدا نمیکند.»
کلام آخر این که:
مدرسه باید مشغلههای مزاحم را دور بریزد و به انجام رسالت ذاتی خود بپردازد تا بتواند بقچهٔ هزار توی غنچهها را باز و از دنیای قشنگ و رنگارنگ گلبرگها، کشف راز کند.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
