
رییس محترم جمهور جناب آقای دکتر پزشکیان
در سخنان خود تاکید کردهاید که هر فردی میتواند کمک نماید تا مشکلات جامعه حل شود جلو بیاید ... امروز به عنوان یک فرهنگی با 30 سال سابقه خدمت به این سخن شما لبیک گفته و برای حل مشکلات آموزش و پرورش پیش گام شدهام ؛ گام بعدی با شما بسم الله .
- جناب رییسجمهور ؛ آموزش و پرورش در تمامی دولت ها به مثابه فرزندی با جثه بزرگ ، مغز نارس و به الطبع ذهنی کوچک بوده است ؛ وقتی از «مرگ آموزش و پرورش» سخن میگوییم، منظور ما توقف فعالیتهای اداری یا بسته شدن مدارس نیست؛ بلکه منظور ما زوالِ «روحِ تربیت» و از دست رفتن «رسالتِ ساختاری» است.
ما با نهادی رو به رو هستیم که در مسیر انتقال ارزشها، تولید نیروی انسانی متخصص و تربیت شهروندانِ پویا، دچار فرسودگی مفرط و گسست از واقعیتهای عصر حاضر شده است. آموزش و پرورش امروز، نه یک موتور محرک برای توسعه، بلکه به زنجیری تبدیل شده که مانع حرکت چرخهای پیشرفت کشور در عرصه جهانی است.

-جناب رییسجمهور ؛ اگر بپذیریم که آموزش و پرورش قلب تپندهی توسعهی کشور است، پس «عدم شایستهسالاری» در بدنهی مدیریتی آن، حکمِ ایست قلبی را دارد. یکی از بزرگترین آسیبهایی که نظام آموزشی در دهههای اخیر متحمل شده، حاکمیتِ نگاههای سیاسی، جناحی و باندی بر انتصابات مدیریتی است؛ از سطح ستاد وزارتخانه و ادارات کل استانی گرفته تا مدیریتِ مدارس.
وقتی معیار گزینشِ مدیران، معاونان و طراحانِ نظام آموزشی، نه «صلاحیت علمی»، «تجربه تربیتی» و «آیندهنگری»، بلکه وفاداریهای فرمایشی یا سلیقههای شخصی باشد، پیامدهای فاجعهبار ذیل به بار میآید:
• مدیریتِ روزمره و انفعالی: مدیرانِ ناشایسته و فاقد تخصص، بهجای حلوفصل بحرانهای عمیقِ آموزشی، به مدیریتِ روزمرهی بحرانها و پنهان کردنِ ضعفها روی میآورند. آنها از درکِ تحولاتِ سریعِ علم و تکنولوژی عاجزند و مدارس و ادارات را به بوروکراسیهای خشک و ناکارآمد تبدیل میکنند.
• سرخوردگی نخبگان و معلمانِ کارآمد: وقتی یک معلمِ باانگیزه، خلاق و متخصص ببیند که مسیرِ پیشرفتِ شغلیاش به دلیلِ عدم وابستگی به باندهای قدرت مسدود است و مدیرانِ بالادستیاش فاقد صلاحیتهای حرفهایاند، دچار سرخوردگی عمیق میشود. این امر به کوچِ اجباریِ نخبگان از کلاسِ درس به حاشیهها یا خروج کامل از سیستم میانجامد.

• تزریقِ ایدئولوژیزدگی افراطی بهجای تربیتِ تفکر: شایستهگریزی، زمینهسازِ حاکمیتِ تفکراتی میشود که آموزش را با پادگانداری یا فرآیندهای بوروکراتیکِ بیروح اشتباه میگیرند. در این فضا، «پرسش گری»، «خلاقیت» و «تفکر انتقادی» که ارکان اصلی تربیت شهروند مدرن هستند، حذف شده و جای خود را به اطاعتِ کورکورانه میدهند؛ فرآیندی که مرگِ خلاقیتِ نسلِ آینده را تضمین میکند.
توسعهی پایدار بدون آموزشِ باکیفیت ممکن نیست، و آموزشِ باکیفیت بدون مدیرانِ شایسته و متبحر محقق نخواهد شد. تا زمانی که بساطِ رابطه و مصلحتاندیشیهای سیاسی از حریمِ آموزش و پرورش جمع نشود و کرسیهای تصمیمگیری به دستِ صاحبنظران، اندیشمندان و معلمانِ کارآزموده سپرده نشود، هرگونه تزریقِ بودجه یا تغییرِ کتبِ درسی، همچون تلاش برای زنده کردنِ یک بیمارِ مرگِ مغزی با داروهای سطحی خواهد بود.
- فرسایش محتوایی : یکی دیگر از نشانههای این مرگ، شکاف عمیق میان محتوای آموزشی و نیازهای واقعی نسلِ امروز است. در حالی که جهان با هوش مصنوعی، محاسبات کوانتومی و زیست فن آوری در حال بازتعریف مرزهای دانش است، نظام آموزشی ما همچنان درگیر الگوهای سنتی و حفظکردنی است. این شکاف باعث شده است که دانشآموز، مدرسه را نه فضایی برای کشف توانمندیها، بلکه محیطی برای تحملِ اجبار بداند.
وقتی مدرسه نتواند «چرایی» یادگیری را به نسل جدید پاسخ دهد، در واقع رسالت خود را از دست داده و در مسیر مرگِ معنایی قرار میگیرد.

- بحران معیشت : معلمان، ستونهای این بنا هستند. اما امروز با ستونی رو به رو هستیم که تحت فشار بیامانِ تورم، بیثباتی اقتصادی و فرسودگی روانی قرار دارد. وقتی معلمی که مسئول تربیت نسل آینده است، دغدغه تأمین نیازهای اولیه زندگی خود را داشته باشد، تمرکزِ او بر «تربیت» جای خود را به «بقاء» میدهد. بحران معیشت در کنار فقدان جایگاه اجتماعی و عزتِ حرفهای، باعث مهاجرت فکری و خروج نخبگان از بدنه آموزش شده است. نهادی که نتواند مربیان خود را حفظ کند، در واقع در حال خودکشیِ تدریجی است.
- مرگ عدالت : آموزش و پرورش باید «توزیعکننده عدالت» باشد، اما امروزه شاهد تبدیل شدن آن به «تولیدکننده طبقاتی» هستیم. شکاف عظیم میان مدارس دولتی و باکیفیت و مدارس خصوصی، فرصتهای رشد را برای فرزندان اقشار کمدرآمد محدود کرده است. وقتی کیفیت آموزش به قدرت خرید خانوادهها گره میخورد، آموزش و پرورش از وظیفه اصلی خود یعنی «حرکت رو به بالا در سلسله مراتب اجتماعی» باز میماند و به ابزاری برای تثبیت نابرابری تبدیل میشود.
- مرگ پویایی : بوروکراسی سنگین و تصمیمگیریهای کلان که فاقد نگاهِ تخصصی و آیندهپژوهانه است، باعث شده تا نظام آموزشی به جای «تغییر»، درگیر «تغییرِ ظاهر» شود. اصلاحات سطحی و تدوین برنامههایی که با واقعیتهای زیستمحیطی، تکنولوژیک و اجتماعی همخوانی ندارند، تنها به حفظِ صوریِ ساختار کمک میکنند، در حالی که هسته مرکزی آن در حال فروپاشی است.
- ضرورتِ بازسازی بنیادین : جناب رئیسجمهور ؛ آموزش و پرورش نیازمند «اصلاحات جزئی» نیست؛ ما نیازمند یک «بازسازی پارادایمیک» هستیم. برای جلوگیری از مرگِ کامل این رکن حیاتی، اقدامات زیر الزامی است:

• سپردن مدیریت به معلمان شایسته: باید مدیرانِ شایسته و متخصص جایگزین مدیرانِ ناشایسته و فاقد تخصص گردد.
• بازگشتِ عزت به معلم: ایجاد امنیت اقتصادی و اجتماعی برای معلمان به عنوان اولویتِ اولِ بودجه و سیاستگذاری.
• بازنگری در نظام ارزشی و محتوایی: انتقال از آموزشِ «حافظهمحور» به آموزشِ «مهارتمحور» و «تفکر انتقادی».
• توزیع عادلانه امکانات: کاهش شکاف کیفیت آموزشی میان مناطق شهری و روستایی و طبقات مختلف اجتماعی.
• تکنولوژیسازی هوشمند: نه به عنوان جایگزین معلم، بلکه به عنوان ابزاری برای شخصیسازی یادگیری و همگامی با جهان.
زمان برای مداوا کردن زخمهای این نهاد در حال اتمام است. اگر امروز به بازسازیِ بنیادینِ آموزش و پرورش نپردازیم، هزینهای که در آینده برای جبرانِ فقدانِ نیروی انسانی و بحرانهای اجتماعی خواهیم پرداخت، بسیار سنگینتر از هر بودجهای خواهد بود.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
