
« سلام علیکم. _سلام، آقای ...، آقای مدیر با شما صحبت کردند؟ نه. درباره چه؟! _ این که ابلاغ شما تغییر کرده و شما باید در مدارس دیگری ادامه کار دهید... »
به این ترتیب و به همین سادگی عزت و کرامت آقا معلم قرآن بدون استناد به هیچ دلیل قانونی و موجهی نادیده گرفته شد؛ آن هم از سوی نهادی که بدیهی ترین و ابتدایی ترین ماموریت آن اعتلای جایگاه علم و دانش در جامعه به ویژه در نگاه نسل نوین کشور و آرمانش برافراشتن پرچم قرآن است.
او که سال ها سر کلاس درس نسبت به تاکید اسلام در خصوص رعایت حقوق شهروندان جامعه تحت عنوان و اصطلاح حق الناس پافشاری می کرد، حالا نمی دانست که در مقابل چراهای غم آلود دانش آموزانش چه بنویسد .

فراتر از همه، این که پس اخراج سلیقه ای و شخصی یک معلم قرآن با ادعای پاسداری از حرمت نام مبارک قرآن و تعهد به رعایت قواعد حرفه ای چه سنخیتی دارد؟
به یاد می آورد تا پیش از این که رسماً به نهاد آموزش عمومی گام بگذارد، از مواهب مادی و معنوی قابل توجهی برخوردار بود و ناگاه از فرصت پیش آمده، بهره گرفت و عزم آن کرد که با میل خود و داوطلبانه و مشتاقانه همه را به سویی نهد و با کمک خدا به نیت سپری کردن بخشی از عمر باقیمانده خود در مسیر تعلیم و تربیت قرآنی ابتدا به منطقه سه آموزش و پرورش و پی آن، دبیرستان دوره اول شاهد در این منطقه مشغول شود.
اکنون او انتظار می کشید تا هجدهمین سال را هم در همین مدرسه تجربه کند. آخر، در هفده سال گذشته، روزانه حدود سی کیلومتر بدون وسیله نقلی شخصی از منزل تا مدرسه و بالعکس طی کرده بود. از طلوع آفتاب تا غروب آن پیوسته بر دو پای خود ایستاده و قرآن و معارف دین را آموخته و سهم زانوانش دردمندی و ساق هایش، واریس و ورم بود.
آری !
فراموش نکرده بود که یکی از مدیران قبلی به اصرار، او را راهی رقابت های تدریس برتر کرده بود و او به لطف خدا توفیق یافته بود که مقام برگزیده کشوری در آموزش قرآن کریم را کسب نموده و مورد تشویق وزیر قرار گیرد.
به خاطر می آورد که چگونه به توفیق الهی یکی از کتاب های خود را در بیش از دو دهه پیش با موضوع رهنمودهای اسلام پیرامون روش ها و فنون خرد و کلان تدریس و تعلیم نگاشته بود، کتابی که متن اولیه آن توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و وزارت علوم، تحقیقات و فن آوری به عنوان یکی از آثار برتر رشته قرآن و حدیث در سطح کشور انتخاب و با هدف تشویق تحت عنوان کتابی در چهار صد صفحه چاپ و منتشر کرده بود.
ولی حالا حیران مانده بود که چرا آقای مدیر مدرسه تصمیم به حذف او از جمع دانش آموزان و همکارانش گرفته است، حال آن که خود او سال گذشته آقا معلم قرآن را بر اساس رای و نظر دانش آموزان مدرسه به عنوان دبیر برتر معرفی کرده بود .

از طرفی آقا معلم قرآن هشتمین سالی بود که تحت عنوان نماینده دبیران مدرسه فعالیت می کرد. آقا مدیر حتی دبیر برگزیده بچه های مدرسه و نماینده معلمان را لایق آن ندانسته بود که با یک تماس کوتاه تلفنی در جریان اخراج شدنش قرار بدهد و مثلا نه با تشکر کوچک بابت هفده سال خدمتگزاری، بلکه با عذرتراشی تعارف گونه ای چون ناهماهنگی برنامه مدرسه عذر او را بخواهد .
حالا آقای مدیر در واپسین روزهای تابستان خشنود بود که توانسته معلمش را غافل گیر و او را به ناگهان و بدون هیچ دلیل قانع کننده ای در اختیار اداره قرار دهد. شگفت انگیزتر آن که مسئول مقطع نیز با پذیرش بی دلیل این تقاضا، عملاً با این برخورد وهن آلود، همراهی کرده و مصرانه تلاش کرد به هر صورت که شده آقا معلم داستان را به شکلی تبعیدگونه برای ادامه خدمت روانه دو مدرسه متفاوت کند.
آقا معلم عرق ریزان فاصله زیاد خانه تا اداره محل خدمت را طی کرد تا به حضور خانم مسئول برسد و بگوید که زانوی چپش در بازی فوتبال در کنار دانش آموزان آسیب دیده و پایش در اثر ایستادن های طولانی و مداوم سر کلاس درس در پنجاه و دو سالگی به واریس پیشرفته مبتلا شده و از یک بیماری مزمن نیز رنج می برد و به این دلایل قادر به ادامه خدمت در مدرسه دورتر از مسیرهای اصلی نیست.
معلم تقاضا کرد حالا که با یکی از مدارس پیشنهادی ایشان برای گذران ساعات متمرکز به توافق رسیده، خانم مسئول هم لطف کند و ابلاغ جدید را برای ادامه خدمت در این مدرسه صادر کند، اما معلوم نبود که چرا این مسئول حاضر نیست همکاری کرده و برای رفع مشکلی که آقای مدیر مدرسه و خود ایشان برای معلم ایجاد کرده اند، همکاری کند و قدمی بردارد.

معلم از خانم مسئول تقاضا کرد برای رفع زحمت اجازه دهند و با انتقال وی از منطقه موافقت کنند ولی عنوان شد که پنجره نقل و انتقالات بسته شده است .
تازه فهمید که چرا آقای مدیر، حکیمانه و زیرکانه خبر اخراج او از مدرسه را با تاخیر فراوان و در پایان تابستان به منطقه منعکس کرده ....
معلم که از همه روزنه های موجود، درمانده شده بود، به ناچار تصمیم به عذرخواهی از ادامه خدمت گرفت.
آقا معلم با روحیه ای آشفته و اندیشه ای متحیر در راهروی اداره منطقه قدم می زد که با یکی از دوستان و همکاران قدیمی خود در مدرسه رو به رو شد و در لا به لای صحبت ها، این سوال تکراری را از او شنید که آیا با این وضع هنوز هم از تغییر شغل و ورود به آموزش و پرورش پشیمان نشده ای؟
و این پاسخی بود که خواسته و ناخواسته از زبانش برآمد:
« سرخورده و آزرده از همکاران آری ولی پشیمان از انتخاب راه جدید، نه!! هرگز!! »
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
