در سکوتِ ترک خوردهی شهر،
آنجا که باد
عطرِ خاطراتِ سرب را در کوچههای بینام میپیچد،
و کودکان
با رؤیای پروازِ کبوتران سپید
از پنجرههای شکسته
به آسمانِ خاکستری خیره ماندهاند؛
صلح، ای مهربانِ دوردست،
تو را میخوانمت.
زیرِ خاکسترهای خاموش جنگ،
آنجا که ریشههای درختانِ کهن
با لبانِ تشنه
در انتظارِ قطرهای امید
به عمقِ خاموشی فرو رفتهاند،
در سکوتی که واژهها را بلعیده است؛
صلح، بارانِ دیررس، تو را میخوانمت.
در طلوعِ واپسین شفق،

پیش از آن که شب
نقابِ سنگینِ تاریکی را
بر چهرهی خستهی جهان بیاویزد،
و آخرین ستاره
پیامِ آشتی را آهسته زمزمه کند؛
صلح، تو را میخوانمت—
با دلی
که هنوز
به روشنایی ایمان دارد.
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
