چاپ کردن این صفحه

« چه کار داشتی به اینکه آزادی هست یا اسارت ؟ »

حکایت آن "دانشمند " ، " چوپان " و " رنج مردم "

ودود فتحعلی زاده ملاباشی ( شاهین ) / دبیر زبان و ادبیات پارسی

حکایت آن دانشمند و چوپان و رنج مردم در صدای معلم

دانشمندی از شدّت رنج مردم به بستر بیماری افتاده بود و روزهای آخر زندگی خود را سپری می کرد .

چوپانی به دیدن او آمد و زبان پند بر وی گشود که : چه کار داشتی به اینکه آزادی هست یا اسارت ؟

چرا سرمایه یِ عمر خود را به این مصروف داشتی که چگونه و از چه راهی می توان پُر خوران را قانع کرد مازاد زیاده روی شان در خوردن می تواند گرسنه ای را سیر کند ؟

حکایت آن دانشمند و چوپان و رنج مردم در صدای معلم

 چرا خواستی بین خار و گل ، تاریکی و روشنی ، سیاهی و سفیدی ، آتش و آب ، گرما و سرما ، خشک و تر ، آسمان و زمین ، دریا و ساحل ، و .... تعادل بر قرار کنی ؟ تا دست آورد ، آن شود که هستی خود را بر باد دهی ؟!

دانشمند پاسخ داد : اگر چنین هم نمی کردم هستی اَم بر باد می رفت امّا مانند حیوانی چون گوسفند !

چوپان گفت : این که بهتر بود مثل گوسفند وقتی سرَت را می بُریدند دست و پا بزنی و سر و صدا کنی نه در تمام عمرت !

دانشمند آهی کشید و جان به جان آفرین داد .


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

درخواست همیاری ( کمک مالی )

حکایت آن دانشمند و چوپان و رنج مردم در صدای معلم

جمعه, 15 خرداد 1405 15:58 خوانده شده: 24 دفعه

در همین زمینه بخوانید: