صدای معلم

گروه رسانه/

معرفی کتاب هیچ‌کس آن‌ قدر کوچک نیست که نتواند تغییری ایجاد کند

معرفی کتاب :

هیچ‌کس آن‌قدر کوچک نیست که نتواند تغییری ایجاد کند
نویسنده : گرتا تونبرگ
مترجم : الناز فرحناکیان

*درباره هیچ‌کس آن‌قدر کوچک نیست که نتواند تغییری ایجاد کند

گرتا تونبرگ در سال ۲۰۰۳ به دنیا آمده است. این نوجوان سوئدی اکنون از سرشناس‌ترین فعالان محیط زیست در دنیا به شمار می‌رود. او تلاش می‌کند با آگاه‌سازی عموم مردم و رهبران سیاسی زمینه را برای اقدامات ضروری و فوری در راستای حفظ محیط زیست و مبارزه با تغییرات اقلیمی فراهم کند. گرتا الهام‌بخش میلیون‌ها نوجوان در سراسر دنیا بوده است تا یک‌صدا از سیاستمداران تقاضا کنند به داد محیط زیست برسند و اجازه دهند «آینده» برای کودکان و نوجوانانِ امروز نیز معنا داشته باشد. هیچ‌کس آن‌قدر کوچک نیست که نتواند تغییری ایجاد کند دعوتی است به تغییر، همین امروز و در همۀ زمینه‌ها. گرتا تونبرگ گیاه‌خوار است و سوار هواپیما هم نمی‌شود تا به کاهش ردپای کربن کمک کند. او به پاس فعالیت‌هایش جوایز متعددی برده و نامزد جایزۀ صلح نوبل هم شده است.

 

بخشی از هیچ‌کس آن‌قدر کوچک نیست که نتواند تغییری ایجاد کند :

زندگی ما در دستان شما است
مارسِ اقلیمی 
استکهلم، ۸ سپتامبر ۲۰۱۸
تابستان گذشته، یوهان راکستروم، دانشمند هواشناسی، و برخی افراد دیگر نوشتند که برای دستیابی به اهداف تعیین شده توافق نامه پاریس حداکثر سه سال زمان داریم تا رشد انتشار گازهای گلخانه ای را وارونه کنیم. اکنون بیش از یک سال و دو ماه گذشته است و در این فاصله دانشمندان زیادی همین را گفته اند، و در بسیاری از موارد اوضاع بدتر شده و انتشار گازهای گلخانه ای همچنان در حال افزایش است. بنابراین، طبق گفته یوهان راکستروم، شاید حتی کمتر از یک سال و ده ماه فرصت داشته باشیم. 
اگر مردم این را می دانستند، دیگر نیاز نبود از من بپرسند چرا این قدر به مسئله تغییرات اقلیمی علاقه مندم.

اگر مردم می دانستند که به گفته دانشمندان احتمال دستیابی به هدف پاریس ( ۱) فقط پنج درصد است، و اگر می دانستند در صورتی که نتوانیم گرمایش جهانی را زیر دو درجه سانتی گراد نگه داریم، چه سناریوی وحشتناکی پیش روی ما است، نیازی نبود از من بپرسند چرا جلوی پارلمان دست به اعتصاب مدرسه ای زده ام. 
زیرا اگر همه می دانستند اوضاع تا چه حد جدی است و واقعاً هم اقدامی صورت نگرفته است، می آمدند و کنار ما می نشستند. 
در سوئد سبک زندگی ما به گونه ای است که انگار صاحب منابع ۴.۲ سیاره بودیم. ردپای کربنی مان ( ۲) یکی از ده تا در بین بدترین های جهان است. این یعنی سوئد هر سال به اندازه ۳.۲ سال از منابع طبیعی نسل های آینده را می دزدد. آن دسته از ما که بخشی از این نسل های آینده هستیم خواستار اینیم که سوئد این کار را متوقف کند. 
همین الان. 
این یک متن سیاسی نیست. اعتصاب مدرسه ما هیچ ربطی به سیاست بازی های حزبی ندارد. 
زیرا سیاست و کلمات پوچ ما به قدر لحظه ای هم برای آب وهوا و زیست کره ( ۳) اهمیت ندارد. 
فقط عملکرد واقعی مان مهم است.
این یک استمداد است. 
از همه روزنامه هایی که هنوز تغییرات آب وهوایی را گزارش نمی کنند و درباره اش نمی نویسند، اگرچه این تابستان که جنگل های سوئد در آتش می سوختند همان ها بودند که گفتند آب وهوا « مسئله حیاتی عصر ما » است. 
از همه شما که هیچ وقت با این بحران مانند یک بحران رفتار نکردید.
از همه تاثیرگذارانی که از همه چیز گفتند به جز آب وهوا و محیط زیست. 
از تمام احزاب سیاسی که وانمود می کنند مسئله آب وهوا برایشان جدی است. 
از همه سیاستمدارانی که در شبکه های اجتماعی مسخره مان می کنند و با تمسخر نامم را می برند تا مردم بهم بگویند عقب مانده، هرزه، تروریست و خیلی چیزهای دیگر. 
از همه شما که قصد دارید هر روز رنگ عوض کنید، چراکه انگار از تغییراتی که قادرند مانع تغییرات فاجعه آمیز آب وهوا شوند بیشتر از خود آن تغییرات فاجعه آمیز آب وهوا وحشت دارید. 
سکوت شما تقریباً از همه چیز بدتر است.
 

آینده همه نسل های آینده بر دوش شما است. 
آن دسته از ما که هنوز کودکیم وقتی آن قدری بزرگ شدیم که کاری از دستمان بربیاید نمی توانیم عملکرد الان شما را تغییر دهیم. 
بسیاری از مردم می گویند سوئد فقط یک کشور کوچک است و عملکرد ما ارزش چندانی ندارد. اما به نظر من اگر چند کودک فقط با چند هفته مدرسه نرفتن می توانند به سرخط اخبار سرتاسر جهان تبدیل شوند، فقط فکرش را بکنید اگر همه بخواهیم، چه کارها که با هم از دستمان برنمی آید. 
تک تک افراد مهم اند. 
همان طور که هر یک انتشار ( ۴) اهمیت دارد. 
هر یک کیلو. 
همه چیز مهم است. 
پس لطفاً بحران آب وهوا را مثل بحران حادی که واقعاً هم حاد است جدی بگیرید و به ما امکان داشتن آینده بدهید. 
زندگی ما در دستان شما است. 

۱. اشاره به کنفرانس تغییرات اقلیم سازمان ملل متحد در پاریس (۲۰۱۵ ) ــ مترجم. » ( این جا )
این کتاب در سال 98  مشتمل بر 80 صفحه توسط نشر نون منتشر گردیده است .

معرفی کتاب هیچ‌کس آن‌ قدر کوچک نیست که نتواند تغییری ایجاد کند
منتشرشده در معرفی کتاب

شعر معلم برای جهل و عقل

در  هوایِ  واپسِ  شب  هایِ  تار
خوار خواری شد ، شگفتا مورچه خوار
شد پشیمان مورچه هارا ناز کرد
رازِ دل در جمعِ آنها باز کرد
ای که باقی مانده اید از خوردَنَم
گوش ، اینَک حرفِ آخر می زنَم
آمدم  از  جایگاهم  پس  زنَم
دَلقِ ننگ آلوده از تن بر کَنَم
یا بمیرم یا زخفّت وا رَهَم
هر چه بادا باد ، استعفا دهم
خواهشی دارم نپُرسیدَم چرا
بهتر از ما طعمه جُستی در کجا ؟
ننگ بر آن پستیِ من بر بقا !
بر گُزیدم خوردنِ مخلوق را
من نه در باندی به دریا می زنم
نه به جنگل کوه و صحرا می زنم
نشئه یِ  رنگ  و  ریایَم  نیستم
پس چرا با مورچه خواری زیستم ؟
جهل کارَد هر که عقل از سر بَرَد
بی خیالِ من ، شما را می دَرَد !


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

شعر معلم برای جهل و عقل

منتشرشده در یادداشت

شخصیت از کودکی تا پیری از منظر آرتور شوپنهاور

از مبحث فوق از منظر شوپنهاور فیلسوف نامدار و روان شناس بزرگ آلمانی که عمده مبهحث و مولفه های مد نظر خویش را به طور کاربردی مطرح نموده به دنباله بخش نخست به تبیین و بررسی تفاوت های اساسی دوران کودکی و نوجوانی و جوانی تا سالمندی و پیری می پردازیم که البته با دقت در مبحث فوق درمی یابیم که این دوران های مختلف به نحوی مکمل همدیگر و در طول هم قرار دارند.

در کتاب مشهور این اندیشمند فرهیخته غرب به نام" در باب حکمت زندگی" چنین می خوانیم : « معمول است که جوانی را سعادتمندترین و پیری را اندوهناک ترین دوران عمر بخوانند. اگر شور و شوق باعث خوشبختی آدمی می شد این حرف درست می بود اما جوانی در اثر شور و شوق دچار تلاطم است و با شادی های اندک اما رنج های فراوان توام است. در پیری شور و شوق رو به سردی می روند و آرامش را مختل نمی کند و ذهن آدمی رنگ تعمق و تفکر می گیرد زیرا شناخت از چنگ هیجانات آزاد می شود و بر انسان تسلط می یابد. حال چون شناخت فی نفسه فارغ از رنج است هر چه بیشتر بر ذهن غالب باشد آدمی را سعادتمندتر می کند. فقط کافی است به یاد داشته باشیم که همه لذت ها ماهیت سلبی و رنج ها ماهیت ایجابی دارند تا بدانیم که شور و شوق ممکن نیست انسان را سعادتمند کند. از این رو نباید از پیری که انسان را از بعضی لذت ها محروم می کند شِکوِه کرد. زیرا هر لذت فقط برای ارضای نیازی است... افلاطون برخلاف نظری که جوانی را سعادتمندترین دوره زندگی می داند در مدخل جمهوریت می نویسد که پیری سعادتمندترین زمان زندگی است. زیرا انسان از کشاننده جنسی که پیش از آن آرامش او را مدام برهم می زده سرانجام خلاصی یافته است.

انسان در پیری شادی کسی را دارد که از زنجیری که دیری در بند آن بوده است رهایی یافته و اکنون به آزادی حرکت می کند. بی حوصلگی به سراغ کسانی می آید که چیزی جز لذت های جسمی و خوشی های جمعی نمی شناخته ، روح خود را غنی نکرده و نیروهای خویش را رشد نداده اند.

آری زندگی به نمایشی کمدی می ماند که نخست انسان ها در آن ایفای نقش می کنند و سپس آدمک ها در جامه آنان بازی را به پایان می رسانند. به هر حال جوانی زمان ناآرامی است و پیری دوران آرامش. از همین جا می توان درجه لذت در هر یک از این مراحل را نتیجه گرفت. کودک دستش را با اشتیاق به سوی هر چیز که در برابرش قرار گرفته و دارای رنگ ها و صورت های گوناگون باشد دراز می کند. زیرا دستگاه حسی اش تازه و جوان است و در اثر دیدن تحریک می شود. همین امر با نیرویی بیشتر در نوجوان پدید می آید. نوجوان نیز تحت تاثیر جهان رنگارنگ و جلوه های گوناگون تحریک می شود. تخیل او بلافاصله چیزی را به آن اضافه می کند که جهان هرگز نمی تواند به او عرضه کند. به این علت نوجوان پر از اشتیاق و آرزو برای دست یافتن با امری نامعلوم است. این اشتیاق و آرزو آرامشی را که سعادت بدون آن وجود ندارد از او سلب می کند. اما در پیری همه این آرزوها فرو نشسته اند. زیرا از طرفی خونسردی بیشتر بر انسان حاکم است و تحریک پذیری حواس او کاهش یافته است و از سوی دیگر تجربه ادمی را به ارزش چیزها و محتوای لذت ها آگاه کرده است و در نتیجه توهمات، تصاویر خیالی و پیش داوری ها که قبلا سیمای عریان و ناب پدیده ها می پوشانید و جلوه آنها را تغییر می داد به تدریج از میان رفته اندبه طوری که آدمی اکنون همه چیز را درست تر و روشن تر می شناسد و هر چیز را چنان می بیند که هست و نیز کمابیش به بیهودگی همه امور دنیوی پی برده است. این کیفیت تقریبا به همه سالمندان حتی به آنان که توانایی های کاملا متوسطی دارند هاله ای از فرزانگی می دهد که آنان را از جوانان متمایز می کند.اما آرامش روحی به طور عمده از همین کیفیت ناشی می شود که نه تنها بخش بزرگی از سعادت را تشکیل می دهد بلکه حتی شرط لازم و جوهر آن است.

شخصیت از کودکی تا پیری از منظر آرتور شوپنهاور

بنابراین در حالی که انسان جوان گمان می کند که چه لذت های شگفتی را می توان در جهان پیدا کرد به شرط این که آدمی بداند در کجا انسان سالمند لبریز از این حقیقت حکمت آمیز است که همه چیز پوچ و بی ارزش است. و می داند که همه گردوها پوکند حتی اگر مطلا باشند. آدمی تازه در اواخر پیری این گفته "هوراس" را واقعا می فهمد که شگفت زده مباش! .... این وضعیت ذهنی به انسان سالمند آرامشی می دهد تا بتواند به فریب کاری های جهان با لبخندی بر لب به دیده تحقیر بنگرد. او کاملا از اشتباه بیرون امده است و می داند که هر قدر به زندگی انسان جلا بدهند و آن را بیاراند دیری نمی گذرد که آن را زیر پوسته پر زرق و برقش نمایان می شود و هر طور آن را رنگ آمیزی و تزیین کنند باز هم در اصل همان است.

شخصیت از کودکی تا پیری از منظر آرتور شوپنهاور

نداشتن توهم خصوصیت اصلی سالمندی است. پندارهای موهوم که تا این زمان به زندگی جلوه می دادند و محرک تلاش ها بودند اکنون از میان رفته اند. آدمی پوچی و خلاء همه جلال و جبروت جهان به ویژه زرق و برق و شکوه ظاهری آن را شناخته و دریافته است که در پس غالب چیزهای مطلوب و لذت های محبوب ارزش چندانی وجود ندارد و به تدریج به فقر وخلاء بزرگ وجود انسان واقف می شود. اما این خصوصیت در ضمن موجب می شود که آدمی در سالمندی گاهی بدخلق و شکوه گر می شود. این نظر میان آدمیان رواج دارد که تقدیر انسان در پیری بیماری و بی حوصلگی است. بیماری به هیچ وجه با پیری ملازمه ندارد به ویژه اگر کسی بخواهد عمر طولانی کند. در خصوص بی حوصلگی نشان دادم که چرا انسان در پیری کمتر دچار آن می شود تا در جوانی. بی حوصلگی نیز به هیچ وجه با تنهایی که به دلایل قابل درک در پیری با آن بیشتر مواجه ایم ملازمه ندارد بلکه بی حوصلگی به سراغ کسانی می آید که چیزی جز لذت های جسمی و خوشی های جمعی نمی شناخته ، روح خود را غنی نکرده و نیروهای خویش را رشد نداده اند.

 درست است که نیروهای ذهنی در سالمندی کاهش می یابند اما اگر اندوخته فراوان داشته باشیم برای مبارزه با بی حوصلگی هنوز نیروی کافی باقی است. به علاوه نگرش درست در اثر تجربه ، شناخت، ممارست و تفکر مدام افزایش می یابد. داوری دقیق تر و ارتباط موضوعات روشن تر می گردد و آدمی در همه امور زندگی بینش جامع تر و منسجم تری پیدا می کند. سپس با ترکیب کردن مجدد و مداوم شناخت هایی که اندوخته است و غنی تر کردن آن در هر موقعیت در همه اجزاء اعتلای درونی بیشتری پیدا می کند که مشغولیت و رضایت ذهنش را فراهم می آورد و از این راه پاداش خود را دریافت می کند. در اثر همه این ها کمبودی که ذکر آن رفت تا حدی جبران می شود به علاوه چنان که گفتیم زمان در پیری بسیار تندتر می گذرد و این امر از بی حوصلگی می کاهد.

اگر آدمی نیاز به کسب درآمد نداشته باشد کاهش نیروهای جسمی چندان زیانی ندارد در سنی که "ونوس" (رب النوع عشق) آدمی را ترک گفته است نشاط را نزذ "باکوس" (رب انوع مائده های زمینی) می جوییم. نیاز به تعلیم دادن و صحبت کردن جایگزین نیاز به دیدن سفر کردن و آموختن می شود. اما اگر انسان سالمند هنوز عشق به آموختن به موسیقی یا تئاتر داشته باشد و به طور کلی آماده پذیرش چیزهای پیرامون خویش باشد سعادتمند است. چنان که این علائق در بعضی ها تا اخرین سال های عمر باقی می مانند.

شخصیت از کودکی تا پیری از منظر آرتور شوپنهاور

آنچه آدمی در خود دارد در سنین سالمندی بیش از هر زمان دیگر برایش مفید است. البته غالب کسانی که همیشه کندذهن و ابله بوده اند به مرور زمان دائم بیشتر به دستگاهی خودکار تبدیل می گردند. این انسان ها دائم فکرها و حرف هایشان را تکرار می کنند و هیچ تاثیری از بیرون قادر نیست این وضع را تغییر دهد یا کیفیتی نو در آنان ایجاد کنند. سخن گفتن با این سالمندان به نوشتن جمله بر ساحل ماسه ای شباهت دارد. تاثیر حرف بلافاصله زایل می شود. پیری از این نوع البته چیزی نیست جز زندگی کردن با کله مرده. در موارد نادری که پیران بسیار سالمند دندان سوم برمی آورند به نظر می رسد که طبیعت می خواهد به این نحو به کودکی دوباره انسان اشاره کند. البیته از میان رفتن مداوم نیروها با افزایش سن بسیار اندوهبار است. اما این روند نه تنها لازم بلکه به صلاح آدمی است زیرا اگر چنین نمی بود مرگ که انسان سالمند در آستانه ان قرار دارد بیش از اندازه دشوار می بود. از این رو مرگ نجات بخش بزرگترین موهبتی است که رسیدن به عمر طولانی به همراه می آورد مرگی کاملا آسان که هیچ بیماری ای مقدمه آن نیست. بدون تشنج است و هیچ احساس نمی شود.

در اوپانیشاد ودا طول زندگی طبیعی را صد سال ذکر کرده اند. گمان می کنم این گفته درست باشد زیرا متوجه شده ام که مرگ نجات بخش فقط نصیب کسانی می شود که از سن نودسالگی فراتر رفته اند یعنی بدون سکته، بدون تشنج و تنگی نفس، حتی کاملا بدون رنگ پریدگی  وغالبا نشسته و پس از خوردن غذا می میرند یا این که باید گفت نمی میرند بلکه ادامه زندگی را ختم می کنند. در هر سنی قبل از این انسان ها از بیماری می میرند یعنی به مرگ زودرس دچار می شوند.

تفاوت اساسی میان جوانی و پیری این است در جوانی زندگی را پیش رو داریم و در پیری مرگ را. یعنی جوان گذشته ای کوتاه و آینده ای بلند دارد و پیر برعکس. درست است که در پیری فقط مرگ و در جوانی فقط زندگی در برابر ماست. اما باید پرسید که کدام یک دشوار تر است و آیا به طور کلی بهتر نیست که آدمی زندگی را پشت سر گذاشته باشد تا این که در پیش رو داشته باشد.

بخش نخست


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

شخصیت از کودکی تا پیری از منظر آرتور شوپنهاور

منتشرشده در معرفی کتاب

تحلیل اعدام در کاهش جرم و بررسی داستان و تحلیل فیلم رستگاری در شاووشنک

همزمان با اعلام حکم اعدام سه جوان معترض آبان و حرکت خودجوش مردمی در قالب کمپین " اعدام نکنید " ؛ مباحث و نظرات مختلفی در این خصوص در شبکه های مجازی مطرح گردید.

در این یادداشت قصد ورود به محتوای پرونده این سه جوان حدود ۲۵ ساله را نداشته و صرفا می خواهیم پدیده اعدام و میزان موثر بودن آن در کاهش خشونت را بررسی کنیم و مجازات های جایگزین اعدام مانند حبس ابد که در کشور توسعه یافته در زندان های خاص و مشخصی انجام می گیرد را در بررسی یک فیلم مورد توجه و تامل قرار دهیم.

اعدام به هر روشی که در نظر گرفته شود؛ جلوه ای از خشن ترین مجازات هایی ست که می توان برای یک مجرم در نظر گرفت که تاثیری بر اصلاح و تربیت وی نخواهد داشت و در حقیقت حذف وی پاک نمودن صورت مسأله برای عدم پاسخگویی در قبال علل و شرایط وقوع یک جرم سنگین می باشد. در حقیقت اعدام ابزاری جهت تادیب و ارعاب دیگران است تا با مشاهده این عمل سایرین را از ارتکاب جرم های خاصی منع نمایند. این مجازات در ادیان و کشورهای مختلف در دوره های مختلف تاریخی وجود داشته و به مرور زمان و پیدایش تمدن و نشانه های آگاهی در ملت ها به تدریج از کمیت آن کاسته و به سراغ مجازات های جایگزین رفته اند. به عنوان مثال در کشور خودمان برای جرم خرید و فروش مواد مخدر در میزان نه چندان بالا نیز قبلا مجازات اعدام مورد استفاده قرار می گرفت اما به تدریج به سراغ مجازات های جایگزین و کاهش شدت مجازات رفتند تا اصل تناسب جرم و مجازات در حد معقولی رعایت گردد.

تحلیل اعدام در کاهش جرم و بررسی داستان و تحلیل فیلم رستگاری در شاووشنک

عامل دیگری که در جایگزینی مجازات های سبک تر به جای اعدام در نظر گرفته شد؛ تاثیر منفی مرگ این افراد بر خانواده های شأن بود. در حقیقت خانواده زندانی که مرتکب جرم و جنایت نشده اما آثار و تاثیر منفی جرم بر سر آنان نیز سایه انداخته و گاه زن و فرزند فرد اعدامی را به فساد و تباهی می کشاند.با پیدایش عصر جدید و تمدن بشری و عنصر آگاهی بشر متوجه شد که شرایط امروز جامعه و افراد با هزار سال قبل بسیار متفاوت است و همان طور که امروز از روش های روان شناختی و مشاوره ای به جای تنبیه بدنی در مدارس استفاده می شود که موثرتر نیز می باشد؛ در مجازات های قضایی نیز فصل جدیدی از تنبیهات برای مجرمان گشوده شد که هرچه میزان توسعه یافتگی کشور یا محدوده ای بیشتر شده؛ می توان آثار این اصلاحات و تغییر نگرش ها را بیشتر مشاهده نمود.

در حقیقت این موضوع مورد توجه قرار گرفته است که می توان به جای اعدام و پاک کردن صورت مسأله؛ با مجازات های جایگزین مانند حبس ابد یا زندان طولانی مدت؛ در زندان های خاص که برای مجرمان خطرناک اختصاص یافته؛ آن ها را سالیان سال در مواجهه با عمل مجرمانه ی خود قرار داد تا پشیمانی و تنبیه درونی در آنان به صورت عینی تبلور یابد و طوری در سالیان دشوار حبس مجازات و مورد سختی قرار گیرند که در آنان استحاله واقعی شخصیتی و درونی صورت پذیرد.قصد داریم با بررسی اتفاقاتی که در فیلم رستگاری در شاووشنک صورت می پذیرد به واکاوی مجازات های جایگزین اعدام و شرایط خاص چنین زندان هایی بپردازیم.
رستگاری در شاوشنک (به انگلیسی:  The Shawshank Redemption) یک فیلم سینمایی آمریکایی در ژانر درام به نویسندگی و کارگردانی فرانک دارابونت و بازی تیم رابینز، مورگان فریمن، باب گانتون محصول سال ۱۹۹۴ توزیع شده توسط شرکت آمریکایی کلمبیا پیکچرز است. این فیلم براساس داستان کوتاهی از استیون کینگ به نام «ریتا هیورث و رستگاری در شاوشنک» ساخته شده‌ است و در آن رابینز در نقش اندی دوفرین و فریمن در نقش الیس «رد» ردینگ بازی می‌کنند.در حقیقت این فیلم دو جنبه بیم و امید را به صورت همزمان نشان می دهد. بیم برای شرایط دشوار این زندان های خاص که کمتر کسی توان تحمل آن را دارد و فرد پس از سالیان سال و در اواخر عمر شاید بتواند با نظر کارشناسان زندان مجوز آزادی مشروط را به دست آورد اما آن چنان در دنیای بیرون غریبه و ناآشنا و بی کس است که آرزوی بازگشت به همان زندان را می کند و در نهایت ممکن است مانند یکی از شخصیت های همین فیلم دست به خودکشی بزند.
جنبه دوم فیلم نیز امید است که در شخصیت اصلی فیلم اندی دوفرین « تیم رابینز » ؛ تجلی پیدا نموده است. در حقیقت این مجرم که بانکدار موفقی ست و بی گناه به جرم قتل همسرش سر از زندان جانیان خطرناک درآورده است؛ نماد مقاومت و ایستادگی طولانی مدت در برابر شرایط سخت زندان و حفظ امید و آرزوی آزادی ست. کاری که از عهده کمتر کسی در آن شرایط ممکن است برآید و قصد پرداختن به این موضوع را نیز در این مجال نداریم.

تحلیل اعدام در کاهش جرم و بررسی داستان و تحلیل فیلم رستگاری در شاووشنک

خلاصه داستان فیلم:

اندی دوفرین (تیم رابینز) بانکدار جوانی است که به جرم قتل همسر و معشوقه پنهانی‌اش به حبس ابد در زندان ایالتی شائوشنک محکوم می‌شود. وی تأکید می کند که این جرمی است که مرتکب نشده، ولی قاضی تشخیص می‌دهد که او گناهکار است. او سال‌های متعددی را در این زندان می‌گذراند در حالی که تنها سرگرمی‌اش دست‌وپنجه نرم کردن با افرادی از پایین‌ترین طبقهٔ جامعه است؛ کسانی مثل همجنس گرایان و قاتل‌ها که مدام او را آزار و اذیت می‌کنند. آلیس بوید رِدینگ (مورگان فریمن) یکی از زندانی‌های سیاه‌پوست و راوی داستان است که به این مشهور است که می‌تواند هرچیزی را در زندان فراهم کند. او کسی است که اندی بعد از چند ماه بیش از دو کلام با او صحبت می‌کند و از او یک نوع چکش مخصوص می‌خواهد. رد ابتدا فکر می‌کند که اندی برای فرار از زندان این چکش را می‌خواهد ولی پس از دیدن اندازه چکش، متوجه می‌شود که بسیار کوچک است و برای شکستن سنگ‌های کوچک طراحی شده؛ رد، راوی فیلم روایت می‌کند که سوراخ کردن دیوار زندان با این چکش ششصد سال زمان می‌برد؛ بعدها وی از رد درخواست پوستری بزرگ از ریتا هیورث، بازیگر زن مشهور را می‌کند و آن را به دیوار سلول خود می‌آویزد. وقتی رئیس زندان از سلول اندی بازرسی می‌کند چون می‌بیند انجیل در دست اندی است، او را به خاطر چسباندن پوستر سکسی بر روی دیوار، می‌بخشد؛ سپس به انجیل اشاره می‌کند و می‌گوید «رستگاری در این کتاب نهفته اندی.» و از سلول خارج می‌شود.
بعدها رئیس زندان متوجه موقعیت و تحصیلات اندی می‌شود و از او برای پول‌شویی رشوه‌هایش استفاده می‌کند. اندی و رد سال‌های زیادی در زندان می‌گذرانند تا اینکه پسر جوانی به عنوان زندانی به شاوشنک منتقل می‌شود. وی که فردی دلنشین است، خیلی سریع تبدیل به یکی از دوستان اندی و رد می‌شود و وقتی ماجرای اندی را می‌شنود، داستانی را که قبلاً از یکی از همسلولی‌هایش در زندانی دیگر شنیده، تعریف می‌کند؛ که حکایت از کشته شدن زن اندی به دست آن زندانی دارد. رئیس زندان که از شهادت دادن این جوان به نفع اندی و روشن شدن حقیقت قتل و آزادی اندی به خاطر لو رفتن خلاف‌ها و پول‌شویی‌هایش می‌ترسد، پس از کشاندن این جوان به محوطه زندان، دستور شلیک به وی را صادر و او را می‌کشد. یک روز اندی با رد دربارهٔ جزیره‌ای به نام «زواتانئو» صحبت می‌کند؛ صحبت‌های وی که با لبخندی تلخ همراه است توسط موسیقی متنی با همین نام ساختهٔ نیومن همراه می‌شود. او می‌گوید می‌خواهد زندگی‌اش را در آنجا بگذراند؛ «مکانی گرم و بدون خاطره». رد که ازین حرف‌ها تعجب کرده به او می‌گوید نباید خیالبافی کند و وقتی به حبس ابد محکوم است نباید به آزادی امید داشته باشد زیرا این مسئله می‌تواند او را نابود کند. او از جا بلند می‌شود و پس از گفتن اینکه حق با رد است و همهٔ این‌ها به انتخابی ساده منتهی می‌شود، معروف‌ترین دیالوگ فیلم را به رد می‌گوید و آنجا را ترک می‌کند: «برای زندگی تلاش کن؛ یا به پیشواز مرگ برو…» رد که از این حرف نگران شده‌ است و فکر می‌کند اندی فکر خودکشی را در سر می‌پروراند، با دوستان خود در این‌باره صحبت می‌کند و شگفت‌زده‌تر می‌شود وقتی یکی از آن‌ها می‌گوید اندی امروز یک طناب از او گرفته‌ است. آن‌ها با نگرانی تمام شب را می‌گذرانند.شاید چنین جایی مربوط به دنیای دیگری باشد، اما «رستگاری در شائوشنک» ما را به یک جهنم واقعی بر روی زمین می‌برد: زندان.زندان در «رستگاری در شائوشنک» شاید جهنم مطلق نباشد، اما جهنمی‌ترین بخش روی کره‌ی زمین است.
فردا صبح موقع بازرسی، مسئولین زندان با کمال تعجب متوجه می‌شوند که سلول وی خالی است و وقتی رئیس زندان با عصبانیت سنگی به طرف یکی از پوسترها که همان پوستر هنرپیشهٔ زن که توسط رد تهیه شده پرت می‌کند، متوجه سوراخ عمیقی در دیوار می‌شوند که اندی با همان چکش کوچکی که رد گفته بود سوراخ کردن با آن ششصد سال طول می‌کشد، طی قریب بیست سال هر روز دیوار را حفر کرده و از آن به بیرون فرار کرده، و با خود تمامی مدارک پول‌شویی و مدارک شناسائی فردی که رئیس زندان به نام او حساب بانکی باز کرده و در واقعیت وجود ندارد به همراه تمامی آنچه که رئیس زندان در این مدت از راه‌های خلاف جمع‌آوری کرده، را برداشته، و فردای همان روز در اول وقت اداری با مراجعه به کلیه شعبی که رئیس زندان با امضای اندی به نام فردی جعلی پول‌های خود را در بانک سپرده‌گذاری کرده، تمام پول‌ها را با ارائه مدارک شناسائی از حساب خارج و مدارک کلاهبرداری‌های رئیس زندان را در یک پاکت دربسته به منشی بانک تحویل می‌دهد و از او می‌خواهد که به آدرس مربوط پست کند و پس از آن با تمام پولها، به همان جزیرهٔ آرام و دور، زواتانئو فرار می‌کند. بعدها، رئیس زندان انجیل اندی را در اتاق خود پیدا می‌کند و متوجه می‌شود اندی تمام مدت، چکش را آنجا پنهان می‌کرده‌ است. انجیلی که در روز اول قرار بود به اندی در رستگاری کمک کند، حالا به زیرکی توسط اندی با دفتر عمل‌های حقوقی رئیس جابه‌جا شده (دفتری که همهٔ کلاه‌برداری‌ها را ثابت می‌کند) و باعث رسوایی و نابودی همهٔ افرادی که در این تجارت نقش داشته‌اند می‌شود.
در صفحه اول انجیل جمله‌ای با امضای اندی دوفرین نوشته شده‌ است:
«حق با شما بود رئیس! رستگاری در این کتاب نهفته!»
بعدها رد آزاد می‌شود و به‌خاطر قراری که مدت‌ها پیش با اندی گذاشته‌ بوده به محلی می‌رود تا چیزی را که آنجا حفر شده در بیاورد. آن چیز، نامه‌ای بیش نیست که توسط اندی و پس از فرار از زندان نوشته شده. نامه به رد اطلاع می‌دهد که اندی در حال حاضر در همان جزیرهٔ دورافتاده زندگی می‌کند.

در قسمتی از نامه یکی دیگر از دیالوگ‌های معروف فیلم را می‌خوانیم:
«... امید چیز خوبیه؛ شاید بهترینِ چیزها؛ و هیچ چیز خوبی هیچ وقت از بین نمیره…»
فیلم در حالی به پایان می‌رسد که رد با پولی که اندی برایش در زیر همان سنگ سیاه گذاشته‌ است، به جزیره دور افتاده می‌رود و اندی را می‌بیند در حالی که دارد یک قایق قدیمی را تعمیر می‌کند.نتیجه ای که می توان از این فیلم در جهت جایگزینی مجازات اعدام در نظر گرفت؛ تاثیرات بنیادینی ست که پس از سالیان سال حبس در شرایط جانفرسای چنین زندان هایی به وجود می آید که در حقیقت اصلاح و تربیت موثر را در فرد جانی و مجرم به نحوی ایجاد می نماید که هم بر خودش تاثیر گذار بوده و هم دیگران با دیدن چنین مواردی ترس از ارتکاب جرم های سنگین در آنها ایجاد می شود.

در حقیقت حلقه مفقوده در مجازات اعدام که حذف و پایان زندگی دنیوی فرد و عدم تاثیر گذاری مجازات بر شخص خود وی است؛ در حالت جایگزین به صورت موثری تجلی می یابد.

دنیای همه‌ی ما می‌تواند مثل آن زندان ترسناک باشد. مکانی که زندگی در آن یکنواخت و دیوانه‌ کننده است. حرکت در مسیری مستقیم به سوی مرگ.  همه‌ی ما جهنم را به عنوان مکانی می‌شناسیم که پر از شیاطین زشت، شکنجه‌های بی‌پایان و مردن و زنده شدن از شدت درد است.

شاید چنین جایی مربوط به دنیای دیگری باشد، اما «رستگاری در شائوشنک» ما را به یک جهنم واقعی بر روی زمین می‌برد: زندان.زندان در «رستگاری در شائوشنک» شاید جهنم مطلق نباشد، اما جهنمی‌ترین بخش روی کره‌ی زمین است.

برخی متفکران فکر می‌کنند که هستی از سه طبقه تشکیل شده است: بالاترین طبقه بهشت و پایین‌ترین طبقه جهنم است و دنیای انسان‌ها در میان این دو قرار دارد و حاوی المان‌هایی از هر دو طبقه‌ی بالا و پایین می‌شود. زمین می‌تواند برای انسان‌ها به اندازه‌ی جهنم دردناک و به اندازه‌ی بهشت لذت‌بخش شود.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

تحلیل اعدام در کاهش جرم و بررسی داستان و تحلیل فیلم رستگاری در شاووشنک

منتشرشده در یادداشت

 داستان های معلمی و داستان خيال انگيز سفر عاشقانه من و پروانه

 داستان خیال انگیز سفر عاشقانه من و پروانه، ما را با خود به سفری زیبا و به یادماندنی و خاطره انگیز می برد؛ سفری که قرار است نزديك ترين راه رسيدن به خانه دوست را بشناسیم و در اين پرواز و سفر بهاری و عاشقانه، با حقيقت عشق آشنا شویم.

پروانه، مسيري را در پيش مي گيرد و ما را به دنبال خود مي كشاند تا در راه او گام برداریم. مي دانیم و باور داریم كه پروانه، خانه دوست را به ما نشان خواهد داد؛ چرا که او همیشه به گرد شمع چرخیده و سوختن و دلدادگی و عشق و فداکاری را به زیبایی هرچه تمام تر تجربه كرده است...

 

در سحرگاه و در تاریک و روشن هوای شهرم و در آستانه نوروز روح نواز و شادی بخش، در جست و جوي خانه دوست، از کنار شکوفه های بهاری می گذرم و در پیاده رو خیابانی طولانی قدم می زنم که ناگهان پروانه اي زيبا به نرمی بر شانه راستم می نشیند و بال های مخملی با پولک های ظریف و رنگارنگ خود را به حرکت در می آورد.

من ناباورانه و از گوشه چشم، لبخند زنان به پروانه می نگرم و به آرامی دستم را دراز می کنم تا او را بگیرم، اما او بلافاصله بال می زند و می گریزد و از من دور و دورتر می شود. پروانه، مسيري را در پيش مي گيرد و مرا به دنبال خود مي كشاند تا در راه او گام بردارم. مي دانم و باور دارم كه پروانه، خانه دوست را به من نشان خواهد داد؛ او همیشه به گرد شمع چرخیده و سوختن و دلدادگی و عشق و فداکاری را تجربه كرده است.

آري بايد چنين كنم؛ بايد به پروانه چشم بدوزم و در مسير او رهسپار شوم؛ او نزديك ترين راه رسيدن به خانه دوست را مي شناسد و در اين پرواز و سفر بهاری و عاشقانه، مرا با حقيقت عشق آشنا خواهد كرد...

****

بهار، با همه صفا و طراوتش، نرم نرمك از راه می رسد و زندگي دو باره متولد و آغاز مي شود. بهار با همه پاكي ها و نيكي هايش، از آن من است؛ بايد گل هاي رنگين را در دل زمين بپرورانم و شمع ها را بيفروزم؛ باید بساط سبزه را بگسترانم و جاني تازه بگيرم و به زندگي لبخندي دو باره بزنم.

اکنون مي خواهم از عشق سخن بگويم؛ از سجاده سبز خدا و از سوز و گداز سحری و هواي مسرت بخش زندگی و بهاری که به زودی رُخ می نماید و برای همگان دلربایی می کند؛ بهار دلنشین و چشم نواز، زمين خواب آلود را بيدار مي كند و شكوفه هاي نازنين را به جلوه گري وا مي دارد و در هوايي عطرآگين، گيسوان درخشان خود را در همه جاي سرزمين خوب من مي گستراند.

در نسیم لذتبخش سحر و در خيابان خلوت شهرم، در حال قدم زدن چنان محو تماشاي بال ها و حركات زيباي پروانه شده ام كه ناخودآگاه و بي هيچ اراده اي، به آرامي و گام به گام به دنبالش حركت مي كنم و در مسير او پيش مي روم. پروانه این بار برخلاف همیشه، بی نظم و سرگردان پرواز نمی کند؛ گويي مي داند كه اکنون بايد از سرعت خود بكاهد و بال هاي خود را با گام هاي لرزان من هماهنگ كند تا فاصله مان همچنان حفظ شود و در مسير و راه و مقصدي نامعلوم، يكديگر را گم نكنيم. 

لحظاتی بعد، پیکر زیبای پروانه در روشنی نور چراغ های آویزان خیابان می درخشد و با بال هاي رنگارنگ و خسته اش، از كنار تعدادي از محرومان و گُمگشتگان گرسنه و بي پناه و كارتن خواب هاي خفته در گوشه و كنار خيابان و پارك کوچک محله مي گذرد و مرا به دنبال خود مي كشاند و در سياهي شب، همچنان به سفر و پرواز خود ادامه مي دهد...

اينك من به كودكان و تهيدستان چشم انتظاری فکر می کنم که دیشب گرسنه به خواب رفتند تا شاید امشب و ديگر شب هاي باقي مانده عمرمان، دست بی ریا و مهربان من و ما، آنان را دريابد و ياريگر روزگار سخت و تلخ شان باشد. آيا مي توان با يك لبخند، خانه دل ها را تسخير كرد؟ آری، می توان؛ بايد سري به خانه هاي مهرباني اما تهي از نان آن ها بزنيم و به ظاهر كلبه شان خيره نشويم؛ سرد نيست؛ داخل شويم و مطمئن باشیم که محبت در انتظار ما است.

خداوند به انسان ديروز و امروز قدرت عشق ورزيدن را آموخت و عشق و ايمان را در آيينه روح و در لابلاي شيارهاي مغز و در پرده هاي ظريف و نازك او قرار داد تا عاشق شود و براي هميشه عشق بورزد. بايد محبت را درگوشه اي از قلب مان جاي دهيم و در انتظار شكوفا شدنش لحظه شماری کنیم. عمرگُل، كوتاه است و پژمردگي خود را نمایان می کند اما عشق، همیشه و در همه حال زنده و جاودان است...

داستان های معلمی و داستان خيال انگيز سفر عاشقانه من و پروانه

اکنون در زمانی کوتاه تا پايان فصل زمستان و آغاز نوروز و بهار، پروانه در ادامه سفرمان از کنار ساختمانی قدیمی می گذرد که بر سر در آن، تابلوی" آسایشگاه سالمندان" نقش بسته است.

لحظه ای بعد، یکی از پنجره های کوچک و فرسوده و زنگ زده مشرف به خیابان آسایشگاه باز مي شود و پيرمردي فرتوت با چشماني خندان، به من و پروانه مي نگرد. او با دلی شکسته از بی مهری و بی وفایی فرزندانش، اما بی هیچ کینه ای از آنان، در انتظار دیدار عزیزانش تا این هنگامه سحر بیدار مانده و با نگاهی امیدوار، همچنان به خيابان خيره شده است.

پیرمرد به شیشه نمناک پنجره نزدیک می شود و با چشمانی کم سو و بغض کرده، مرا به لبخندي زيبا ميهمان مي كند؛ لبخندی که گویی با من و مردمان خوب سرزمينم، سخن های بسیار دارد:

" تو می آیی تا گل خنده و شادي بر لبهايم بنشاني و رضايت خالق را فراهم كني. من به آرامي سلامت می کنم و تو به گرمی پاسخم می دهی؛ دستم را می گیری و هر دو در زير نم نم باران بهاري قدم می زنیم و از قصه ها و غصه ها و غم ها و شادي هاي دور و نزديك ديروز و امروزمان با هم سخن مي گوييم. می دانم که تو با وجود مشكلات فراوان خود، به من ترحم نمی کنی و از صميم قلب، دوستم داری و من نیز به اين دوست داشتن ایمان دارم..."

شكست خوردگان و دلشکستگان و بي پناهان سرزمين مان، دلي پر از درد و حرمان، اما سري مالامال از شور و حيات و احساس دارند. آنان وقت و بي وقت و با صدا و بي صدا، با نگاه و نواي آشنا، ما را طلب مي كنند تا یار و یاورشان باشیم؛ ما نیز در اين بهار طبيعت، به عشق و مهرباني می انديشيم؛ چرا كه رونق بهار، عطوفت همين دل ها و نسيم عطر گستر همين دست ها و شبنم پرگوهر همين نگاه هاي مهرخيز است و بهار، بدون اين زيبايي ها، لطف و معنایی ندارد...

من به عنوان انسانی خسته و گرفتار در مدار بسته زندگی و گمشده ای در عصر صنعت و سرعت تکنولوژی و ارتباطات مفید و سازنده، اكنون در اين سحرگاه بهاری مي خواهم به دور از وابستگی ها و دلبستگی های گاه پوچ و بیهوده، با توكل به يزدان پاك از جای برخيزم و در جست و جوي عشقی دلنشین و ابدی و حقيقي، به سوي روشنايي حرکت کنم تا تلالو نوری چشم نواز، رقص و شادي امواج بيكران را برایم به نمايش بگذارد و همه وجودم را شست و شو دهد...

****

پروانه زیبا، در خیابان خلوت شهرم همچنان به سفر و پرواز بهاری خود ادامه می دهد و من نیز عاشقانه به دنبال او به سوی مقصدی نامعلوم گام بر می دارم... لحظاتی بعد، او از سرعت حرکت بال های مخملی خود می کاهد و به سمت فضایی خلوت و خاکی رهسپار می شود؛ جایی که یک سنگ قبر و یک دسته گل زیبا، هر نگاهی را به سوی خود فرا می خواند. پروانه به نرمی بر روی سنگ قبر می نشیند و به آرامی بال های رنگارنگ خود را تکان می دهد. با کنجکاوی جلو مي روم و به نوشته روی سنگ چشم می دوزم؛ شهيد گمنام.

ناگهان بغض سنگینی راه گلویم را می فشارد و همه وجودم را دگرگون می كند و اشک از چشمانم جاری می شود؛ يا امام رضاي غريب! چه تنها و غریب است اين شهید گمنام سرزمین من!

درکنار قبر زانو می زنم و به یاد صحرای غریب و خونین کربلا و مظلومیت قافله سالار شهیدان حسین بن علي (ع) و خاندان و اصحاب و يارانش، سرم را روی سنگ قبر می گذارم و در خلوت خود، تصاویری از صحنه کارزار شیرمردان ایران زمین، در مقابل دیدگانم به نمایش در می آید؛ خاکریز و گلوله و انفجار و تانك و خون و قرآن و تسبیح و سجاده و شلیک بی امان موشک و توپ و خمپاره و بدن های سوخته و بي سر و جگرهای آتش گرفته و پاره پاره و لبخندهای شیرین شهیدان و...

به آخرین پنجشنبه سال فکر می کنم و زیارت اهل قبور و دیدار با شهیدان، درگذشتگان، پدران، مادران، جگر گوشه ها، اسیران خاک و همه رفتگان و عزیزانی که اینک دست شان از دنیا کوتاه شده و به دیدار حق شتافته اند؛ رحم الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات...

در سپیده صبح، از بلندگوي مسجد محل، بانگ خوش اذان سحری به گوش مي رسد تا مردم را به سوي روشنايي هدايت كند. اکنون درخشنده ترين روياهاي شيرين بشري، به سراغ انسان مي آيد تا عاشقان را به سايه درخت ايمان فرا بخواند؛ در پاي اين درخت، چشمه اي جاريست كه زمزمه آن ما را به خود دعوت مي كند. اي خالق مهربان و اي روشنايي جاودان! من، در گردنه ها و پيچ و خم روزگار، گرفتار شده و راه خانه دوست را گم كرده ام؛ منِ حيران و خسته و پريشان و تشنه، اكنون در اين بهار مسرت بخش و دلنشين، راه و مسیر و مقصد  خانه را از تو مي جويم؛ مرا دریاب!...

در گوشه اي از شهر بزرگ من، صدای انفجار چند ترقه و فشفشه و... نوجوانی تازه از خواب برخواسته را به خنده و قهقهه وا می دارد تا شادی دیرین و اصیل و واقعی پدران سرزمین کهن خویش را به فراموشی بسپارد و با ایجاد وحشت و صداهای مرگبار، زودتر از زمان موعود به استقبال جشن ماندگار و جاودان چهارشنبه سوری برود و...

داستان های معلمی و داستان خيال انگيز سفر عاشقانه من و پروانه

پروانه همچنان به راهش ادامه می دهد و من نیز کنجکاو و خوشحال و سرمست، در پی او روانه می شوم تا باز هم شاهد پرواز آرام و چشم نواز حرکت بال هایش باشم؛ گویی قرار نیست که پروانه من به زودی از حرکت بایستد و بر روي گلي زیبا بنشیند و لحظه ای آرام گیرد و استراحت کند. شاید او هم شبِ خدا و نورِ ماه و سحرگاه دلنشین را دوست دارد و می داند که در اين سپیده دم بهاري، خداوند مهربان، آرامش بخش و فرياد رس همه قلب هایی است که به عشق او، شیدا شده اند...

پروانه و همسفر خوب من، به یکباره بال مي گشايد و اوج می گیرد و به سمت آسمان پرواز می کند. او پس از عبور از کنار گنبد و مناره بلند مسجد، با کمی فاصله از من، به سمت مقصدش رهسپار می شود تا همچنان مرا بدنبال خود بکشاند و... او می خواهد تا کی و تا به کجا پرواز کند و بال های خسته و مخملی و رنگارنگش تا چه زمانی و تا چه مسیری با او همراه خواهند شد؟ شاید او نیز چون من، رَه گُم کرده ای پریشان و سرگردان است و به دنبال خانه دوست می گردد...

این بار پروانه پس از عبور از چهار راه بزرگ شهر، بی توجه به گام های خسته من، بر سرعت بال هایش می افزاید و با شتاب بر لبه پنجره یکی از اتاق های رو به خیابان می نشیند و به کودکان یتیم و بی سرپرست پرورشگاه نگاه می کند؛ کودکان معصومی که پس از دلتنگی ها و گریه ها و امید ها و خنده های روزانه شان، اینک به خواب ناز فرو رفته اند تا شاید فردا و فرداها، زنی از راه برسد و با لبی خندان و رویی گشاده، دست شان را بگیرد و آنان را با خود ببرد؛ زنی شاد و مهربان که "مادر" صدایش کنند و در آغوش گرم او به آرامش برسند... 

به صدای دلنواز موذن و مناجات و آیات آرامش بخش سحری گوش جان مي سپارم تا به آرامش برسم و خون گرم در رگ هايم به گردش درآيد. در اين زمان، من نیز چون پروانه، هواي پرواز در سر دارم. می خواهم سبك روح و سبك بال شوم و در جمع شمع و گل و پروانه و بلبلِ خوش نواي بهار، نغمه هاي نشاط انگيز سحری سر دهم و بوي معطر گلاب، روح و روانم را خوش بو و عطرآگين سازد.

پروانه با همه كوچكي و سبكي اش، نمي خواهد خواب شيرينِ كودكانِ شيرين زبان شهرم را آشفته كند؛ پس بلافاصله از جا برمي خيزد و بال زنان از آن ها و پنجره فاصله مي گيرد، اما هنوز بيش از چند متر از پرورشگاه دور نشده است كه ناگهان صدای انفجاری مهیب بر آسفالت خیابان، همه وجودم را به لرزه در می آورد و همزمان با خنده شادی و قهقهه یک نوجوان، پروانه به یکباره گُم می شود و اثر و رد و نشانی از او پیدا نمی شود...

پاهای لرزانم دیگر توان ایستادن ندارد و از فرط درد، روی زمین می نشینم و در خود مچاله می شوم... یعنی پروانه مهربان من چه شده است و اینک کجاست؟!... شاید او هم همچون پروانه عاشقی که برای رسیدن به معشوق، به گرد شمع پَر زد و بال و پرش سوخت... آه، خدای من!...

بغض در گوشه چشمانم لانه می کند و نفس در سینه ام حبس می شود... یعنی او برای همیشه رفت و مرا تنها گذاشت؟... حالا من بی او چه کنم؛ چگونه به راهم ادامه دهم و به کدامین سوی بروم و نشان از که بگیرم:" الهی! صداي تو مي آيد؛ صدايي آشنا و مهربان كه به قلبم اميد و به گام های خسته ام، توان می بخشد... نه نه، نباید بنشیم و سکوت پیشه کنم؛ باید با همه قدرت، به سمت مقصد خویش گام بردارم... آری، آری؛ باید بروم!... باید بروم!...  یا علی به امید تو..."

با چهره ای امیدوار، از جا بر می خیزم و با گام های استوار، به سمت جلو حرکت می کنم. می دانم که تا ساعاتی دیگر، خورشيد عالمتاب به همه جا نورافشاني مي كند و به مردمان خوب شهر و سرزمینم، سلام و بوسه شادی هديه مي دهد...

****

در سپیده دم هوای لطیف شهرم و درآستانه نوروز روح نواز و شادی بخش، در جست و جوي خانه دوست، از کنار شکوفه های بهاری می گذرم و در پیاده رو خیابانی طولانی قدم می زنم که ناگهان پروانه اي زيبا به نرمی بر شانه راستم می نشیند و بال های مخملی با پولک های ظریف و رنگارنگ خود را به حرکت در می آورد.

من ناباورانه و از گوشه چشم، در حالی که از شادی در پوست خود نمی گنجم، به پروانه ام که سالم است و آسیبی ندیده، لبخند می زنم و به آرامی دستم را دراز می کنم تا او را بگیرم، اما او باز هم بلافاصله بال می زند و می گریزد و از من دور و دورتر می شود. پروانه، مسيري را در پيش مي گيرد و مرا به دنبال خود مي كشاند تا در راه او گام بردارم. مي دانم و باور دارم كه پروانه، خانه دوست را به من نشان خواهد داد؛ او همیشه به گرد شمع چرخیده و سوختن و دلدادگی و عشق و فداکاری را تجربه كرده است.

آري بايد چنين كنم؛ بايد به پروانه چشم بدوزم و همچنان در مسير او رهسپار شوم؛ او نزديك ترين راه رسيدن به خانه دوست را مي شناسد و در اين پرواز و سفر بهاری و عاشقانه، مرا با حقيقت عشق آشنا خواهد كرد...

 

* حمیدرضا نظری، نویسنده معاصر و کارگردان تئاتر، سال هاست در وادی ادبیات داستانی و نمایشی قلم می زند که حاصل آن انتشار بیش از ۳۰۰ داستان در مطبوعات و خبرگزاری ها و سایت های اینترنتی است. از نوشته های او می توان به داستان ها و نمایش هایی چون " پيامبري كه اينك اشك مي ريزد، اولين و آخرين مسافر يك ايستگاه، غزال زیبای من، راز یک انسان، دری به روی دوست، مرگ یک نویسنده، سکوت یک نگاه و اشکی به پهنای تاریخ " اشاره کرد.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

داستان های معلمی و داستان خيال انگيز سفر عاشقانه من و پروانه

منتشرشده در یادداشت
چهارشنبه, 18 تیر 1399 10:47

شعری به مناسبت روز قلم

 شعری به مناسبت روز قلم

می نشینی بین دستانم
 می شوی تنها پناه من
رقص تو بر روی این دفتر
می کند قلب مرا روشن
 آمدی در دفتر شعرم
تا بگویی راز دنیا را
تا بگویی باز با قلبم
راز هر پنهان و پیدا را
می شود با تو چه آسان باز
 عطر شعر ناب را بویید
 می شود با تو نوشت از خود
 غصه را از سینه ها برچید
 با خبر از آسمان هایی
معجزه روی زمین هستی
 ای قلم خوشحالم از اینکه
با دل من هم نشین هستی 

کانال انشا و نویسندگی


شعری به مناسبت روز قلم

منتشرشده در دانش آموز
یکشنبه, 18 خرداد 1399 11:57

دیشب خواب زیبایی دیدم

خواب زیبا و دل نوشته رویا برزگر پروانی

خواب دیدم  فرهاد(۱) بر کولش هزار شاخه شقایق وحشی گذاشته تا برای شیرین دختی  به نام  رومینا (۲) ببرد.

حرف دل است و عاشقی، گل که سهل است فرهادها می توانند بیستون را هم  بی ستون کنند.

پدر رومینا شادان از دانستن این عشق با دستان مهربان و داس قدیمی می رود تا برای این جشن و محفل، گندم درو کند تا مادر نان بپزد.

  آسیه (۳) بر کنار آلونک کوچک خود، بر زیبایی این دو دلداده اسپند دود می کند و البرز (۴) تمام زاگرس را برایشان چراغانی کرده است...
آشفته خوابم آیا تعبیر می شود؟
۱- فرهاد خسروی
۲- رومینا اشرفی
۳- آسیه پناهی
۴- البرز  زارعی

خواب زیبا و دل نوشته رویا برزگر پروانی


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

منتشرشده در یادداشت
چهارشنبه, 14 خرداد 1399 09:21

تحجّر چیست می خواهی بدانی؟

شعر صدای معلم برای تحجر

تحجّر چیست می خواهی بدانی؟
رَهی  از  آن  به  یُمنِ  نکته  دانی؟
چرا  که  زیستن  در خوابِ  غفلت
نمی  اَرزَد  به  بیش  از  یک  قرانی
در اینجا عقل و جهل اندر ستیزَند
طرفدارانِ   هر   یک   پاسبانی
کنند ،  از  باورِ  خود  تا  توانند
بدست آرَند شایَد ، لقمه نانی
میانِ آن دو فرق است ، از کجاها؟
ببایَد  یافت  نانِ  زندگانی
بگویند اجتماعِ عقل خواهان
که بی تدبیر دارد ، ناتوانی
کتابِ  زندگانی را  ز   اوّل
به تغییرِ مناسب گر نخوانی
تو را حاصل ز عمرت هیچ نایَد
جُز از بر خود سواری ، خود دَوانی
مگر روزی به عقل وزورِ بازو
ز چنگِ جهل وَرزان ، بر سِتانی
بُوَد امّا به جمعِ جهل خواهان
تَقَیُّد  بر  حیاتِ  جاودانی
که گویَد آدمی روزی گُنَه کرد
تو حاصل از گناهی ! خود ندانی
چون از نسلِ چنین نا مرد مردی
بخواهی یا نخواهی هم ، همانی
اگر خواهی شوی پاک از گُناهَت
وجوهی  را  نپردازی  کَلانی !
برایِ پرسش از نا کرده جُرمَت
روی دوزخ در آنجا بر چلانی
بسوزی زنده گردی باز سوزی
به  آتش  در  زمانِ  نا تمامی
ولی بخشش ز ما گیری در آنجا
ز دوزخ می شود ، خود را رهانی!
قساوت  در  میانِ  جمعِ  اینان
بُوَد  تنها   مدالِ   قهرمانی
جهنّم کرده این باور ، زمین را
شده این زندگانی ، زنده مانی !
کنند این باورِ خود را عجیب است
روایت  از  خدایِ ،  مهربانی
اگر بن بست باشد راهِ توجیه
بگویند  از  فلان  ابنِ  فلانی
به آنکه ، راهِ نان خوردن عمل نیست
شده  نقلِ  روایت   کار دانی !
تو گر روزی تحجّر را شناسی
یقین کن پیر هم باشی ، جوانی
نشانِ عاشقی آن نیست گویی
نشانی  را  به  پیشانی  نشانی


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

شعر صدای معلم برای تحجر

منتشرشده در یادداشت
چهارشنبه, 14 خرداد 1399 08:44

توضیحی درباره‌ی فرهنگ «قورقان»

توضیحی درباره‌ی فرهنگ قورقان

واژه‌ی قورقان که در متون لاتین به شکل  Kurgan و متون فارسی به شکل کورگان نوشته می‌شود، کلمه‌ایست ترکی از ریشه‌ی قورماق به معنای ساختن، بر روی هم نهادن و چیدن، به ویژه در فرهنگ کوچ‌روی و روستانشینی به مفهوم ساختن چینه‌ی سنگی. این واژه برای اولین بار به وسیله‌ی گیمبوتاس در سال 1956 به کار رفته  (حصاری و یاری، 1391: ص114) و یک اصطلاح فراگیر برای تفهیم فرهنگ مردمان نیمه یکجانشین کهن استپ‌های جنوب روسیه‌ی امروزی است.

قورقان کلمه‌ای ترکی است که باستان‌شناسان روس آن را به کار برده‌اند و به معنای گور- تپه است و دلیل اطلاق این کلمه بر فرهنگ استپ‌نشینان نیمه کوچ‌رو، شناسایی این فرهنگ بر اساس گور- تپه‌های باقی مانده از آنان و اشیاء ارزشمند داخل آنهاست(Gimbutas,1992: p400). فرهنگ قورقان در گستره‌ای وسیع از کوه‌های آلتایی تا آذربایجان و قفقاز و آناتولی رواج داشته است. 

قورقان‌ها؛ گورتپه‌های باستانی، به صورت برجستگی‌های خرپشته‌ای یا مدور و یا تپه مانند هستند و بنا به اهمیت و شخصیت و مقام اجتماعی فرد دفن شده در آن، ابعاد و ارتفاع آنها با یکدیگر متفاوت است. ساختار هر یک از قورقان‌ها به این صورت بوده که بعد از دفن جسد، روی آن را با مواد مختلفی از قبیل چوب، قلوه‌سنگ‌ها یا تخته‌سنگ‌ها با اندازه‌های مختلف، لاشه‌سنگ‌ها و خاک رس می‌پوشاندند و  در نهایت گور به صورت یک تپه درمی‌آمد. در زیر این برجستگی‌ها، چاله‌ی تدفین به صورت یک دالان و یا اتاق با اشکال مستطیل یا بیضی و با ابعاد مختلف، مستقیماً در خاک کنده شده و پس از قرار دادن جسد، اشیاء و تدفین‌های حیوانی به عنوان نذورات در این چاله‌ی تدفین دفن شده سپس فضای آن با خاک نرم پر می‌شد (مسعودی‌نیا، 1391: ص43).

قورقان‌های جهان در نوار شمالی زمین، از مغولستان و آلتایی گرفته تا شمال اروپا پراکنده شده‌اند. مهم‌ترین و بزرگ‌ترین این قورقان‌ها در نواحی آلتایی، مغولستان، آسیای مرکزی و قفقاز کشف و کاوش شده‌اند. همچنین نمونه‌های بسیار اما کوچک‌تری از آنها در قفقاز، آناتولی و آذربایجان کشف و حفاری شده‌اند. این سبک تدفین، متعلق به اقوام استپ‌نشین به ویژه ترکان و مغولان بوده است. هر چند در ادبیات تاریخی و باستان‌شناسی ایران، این سبک تدفین را به کلی به سکاها نسبت داده و سکاها را نیز به عادت مألوف یکی از اقوام هند- اروپایی دانسته‌اند اما واقعیت این است که فرهنگ و آئین تدفین قورقان، فرهنگی متعلق به استپ‌ها و اقوام استپ‌نشین بوده و رد پای آن به ویژه در جغرافیای پراکنش اقوام ترک و مغول مشاهده می‌شود. بزرگ‌ترین نمونه‌ی قورقان حفاری شده در منطقه‌ی اوراسیا، قورقان ارجان در منطقه‌ی خودمختار ترکان تووا (واقع در مرز مغولستان با روسیه) قرار دارد. این قورقان به صورت ساختمان سنگی مدور با قطر حدود 120 متر ساخته شده است. این گور شامل یک اتاق مرکزی و حدود هفتاد اتاق پیرامونی است که دور تا دور اتاق مرکزی تعبیه شده‌اند. در بخش مرکزی، شخصیت اصلی (حاکم یا رئیس قبیله) و نزدیکان اوو در اتاق‌های پیرامونی نمایندگان قبایل تابعه و احتمالاً هدایایی که از طرف قبایل دوست تقدیم شده بوده قرار داده شده‌اند. طبق محاسبه‌ی کاوشگران، حدود 160 رأس اسب به همراه زین و یراق کامل در این قورقان دفن شده‌اند. این اسب‌ها به رنگ‌های مختلف بوده و بر اساس رنگ‌شان گروه‌بندی شده و از یکدیگر مجزا شده بودند. ترکیب و جزئیات افسار و یراق اسب‌ها نیز متفاوت بوده است. علاوه بر اسب‌های دفن شده، حدود سیصد رأس اسب در مراسم تدفین جهت تأمین غذای عزادارن کشته شده‌اند. م.پ گریازنوف که این گور شکوهمند را حفاری کرده، معتقد است که هدایای قربانی قبایل تابع حاکم مدفون در این قورقان را می‌توان مشخص نمود. تاریخ تقریبی این قورقان حدود قرن نهم تا هشتم قبل از میلاد تخمین زده شده است (آبتکوف و یوسف‌اف، 1375: ص7-6). 

قورقان‌های منطقه‌ی آلتای نیز بسیار مشهوراند و فرش مشهور پازیریق، از قورقان شماره 5 ناحیه‌ی پازیریق کشف شده است. گورهای پازیریق نیز از مشهورترین نمونه‌ی قورقان‌‌های متعلق به اقوام استپ‌نشین می‌باشد. طبق تخمین باستان‌شناسان، این گورها بین قرون 7 تا 5 ق.م احداث شده‌اند. بزرگ‌ترین اتاقک‌های گورهای پازیریق که احتمالاً به اشخاص مهم بوده است، حدود 38 متر مساحت دارند. دیوارهای خارجی گورهای پازیریق با کنده‌های نتراشیده‌ی درخت ساخته شده اما سطح داخلی دیوارها را صاف کرده‌اند. فضای بین دو دیوار را بعضاً خالی گذاشته و بعضاً با بوته و خاشاک پر نموده‌اند. کف اکثر اتاق گورها را صاف کرده و یا با شن و ماسه پوشانده‌اند. سقف گورهای پازیریق را ابتدا با پوسته‌ی درخت غان و سپس با لایه‌ای از ترکه‌های چوب پوشانده‌اند. دیوارهای اتاقک‌های گور را با نمد پوشانده و نمدها را با میخ‌های قالب‌گیری شده‌ی مسی و یا میخ‌های چوبی به دیوار کوبیده‌اند (رایس، 1370: ص110-109).

در ادبیات تاریخی و باستان‌شناسی ایران، فرهنگ قورقان را تنها به سکاها نسبت می‌دهند اما در واقع سکاها تنها یکی از اقوام استپ‌نشین بوده‌اند که تدفین قورقانی بین آنان رواج داشته است و پراکنش جغرافیایی و رواج تاریخی آن بسیار وسیع‌تر و عمیق‌تر از جغرافیا و تاریخ یک قوم است.

قورقان پازیریق[1]، قالی پازیریق      پرفسور نجات دیاربکیرلی        ترجمه؛ سید مرتضی حسینی

از مهم‌ترین قورقان‌های موجود در کوهستان آلتای به عنوان نشانه و نماد فرهنگ دولت بزرگ هون، قورقان‌های قاتاندا، نویون اولا، پازیریق، شیبه و ائسیک را می‌توان نام برد. این قورقان‌ها، قدیمی‌ترین آرامگاه «تیگین»های (شاهزاده) منطقه‌ی آلتای می‌باشند.

بر اساس بسیاری از یافته‌ها و شواهد دینی، میتولوژیک، باستان‌شناختی و هنری- تاریخی، قورقان‌های پازیریق  متعلق به دوره‌ی تُرکان هون می‌باشند.  قورقان‌های پازیریق در دشت اولاغان (Ulağan) و ارتفاع 1600 متری از سطح دریا، بین دو رو چولیشمان (Çulışman) و باشقااوس (Başkaus) قرار گرفته‌اند.

پژوهشی در مورد قورقان

در اولین حفاری‌ها، قورقان شماره‌ی 1، کشف شد. به خاطر سرمای زیاد محیط، اشیاء داخل قورقان از پوسیدن در امان مانده و تا به زمان کشف سالم باقی مانده بودند. داخل این قورقان ساخته شده از قلوه سنگ و دارای سقف دو لایه، جسدی در داخل تابوتی از چوب کَنده کشف شد. به دیوارهای قورقان، بافته‌های نمدی آویخته شده و اشیاء شخصی فرد متوفی، وسایل مختلف، خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها در داخل اتاق گور قرار داده شده بود. بیرون از اتاق گور، اسب‌های قربانی شده همراه با یراق آلات و تجهیزات‌شان دفن شده بودند. همچنین ابزاری که در ساختن گور به کار رفته بوده‌اند، در اینجا کشف شده است. غیر از این‌ها، یک ارابه‌ی چوبی نیز در مزار وجود داشت. در بین آثار و مصنوعات به دست آمده، ماسک‌های دارای شکل سر گوزن که بر سر اسب‌ها گذاشته شده بودند، بسیار جالب توجه است. سایر قورقان‌های پازیریق نیز سازه‌ای مشابه با قورقان شماره‌ی 1 داشته و از داخل آنها اشیاء هنری و باستانی زیادی به دست آمده است. داخل قورقان شماره‌ی 2، دو جسد مومیایی شده کشف شده که یکی زن و دیگری مرد بوده است. بر روی بدن مرد، خالکوبی‌هایی انجام شده است.  مرد حدوداً 60-50 سال و زن نیز 40 ساله بوده است. در بین البسه‌ی متعلق به زن، یک روپوش ساخته شده از پوست سنجاب کشف شده که با پلاک‌های کوچک طلایی حاوی فیگور کله‌قوچ تزئین شده است. بر روی لایه‌های نقره‌ی جدا شده از کمربند زن نیز فیگور قوچ مشاهده می‌شود.علاوه بر این، بر روی قطعات هدیه شده به جسد، پلاک‌های مسی وجود داشت که با هر کدام با یک ستاره‌ی طلایی تزئین شده‌اند. بیشتر سلاح‌های فلزی موجود در گورهای پازیریق، به خاطر وجود رطوبت، پوسیده و به شکل سالم برای  ما باقی نمانده است.

اشیاء چوبی موجود در قورقان‌های پازیریق به دو روش ساخته شده‌اند، کنده‌کاری روی چوب و نجاری (ساختن سازه‌های چوبی).

کنده‌کاری روی چوب، ویژگی مشترک مراکز فرهنگی متعلق به دوره‌ی هون‌هاست. تزئینات یراق‌آلات اسب، میزهای کوچک، فنجان‌ها و سایر اشیاء متعدد چوبی با تکنیک کنده‌کاری روی چوب ساخته می‌شده‌اند. اشیاء چوبی ساخته شده با تکنیک چوب‌بری و نجاری به ویژه در بین اشیاء موجود در قورقان شماره‌ی 2 پازیریق مشاهده می‌شوند.

از مهم‌ترین یافته‌های قورقان‌های پازیریق، اسب‌های قربانی شده در مراسم عزا و تدفین می‌باشند که جسدشان تحت تأثیر سرما و یخبندان منجمد شده و تقریباً سالم باقی مانده است. این اسب‌ها از دو نوع استپی (مغول) و اسب بلند قامت تورکمنی می‌باشند. در یکی از تدفین‌ها، تعداد اسب‌های قربانی شده، 10 رأس می‌باشد. تعداد اسب‌هاو نشان‌های متفاوت هر یک از آنها،  دلالت بر تقدیم این قربانی‌ها از سوی 10 قبیله دارد. علاوه بر آن،بریده شدن  گوش،یال و دُم اسب‌ها، جالب توجه است. چنانکه می‌دانیم، بریدن یال و دم اسب، یکی از آئین‌ها و نمادهای عزا و عزاداری در بین ترک‌ها بوده است. نَر بودن اسب‌های قربانی شده نیز یک سنت تُرکی است و عبدالکریم اینان، ارتباط این اقدامات با سنت‌های تُرکی را به خوبی تبیین نموده است.

در بین یافته‌های قورقان‌های پازیریق، قالی پازیریق، بیش از همه‌ی یافته‌های دیگر جالب توجه و مهم است. این قالی در گور شماره‌ی 5 کشف شده است. این قالی، قدیمی‌ترین قالی جهان و جوامع تُرک می‌باشد. قالی پازیریق به تُرکان هون یا پروتوتُرک‌ها متعلق است. این قالی بازمانده از قرن 3-2 قبل از میلاد، دارای ابعاد 200×189 سانتی‌متر بوده و با گره تُرکی بافته شده است. یخ‌زدگی محیط گور، علت اصلی ‌سالم باقی ماندن این فرش تا زمان کشف بوده است.

قالی پازیریق، با 2 حاشیه‌ی پهن و 3 حاشیه‌ی باریک (مجموعاً 5 حاشیه) احاطه شده است. بیرونی‌ترین و درونی‌ترین حاشیه‌های باریک با فیگورهای شیر- گریفون، حاشیه‌ی پهن درونی با نقش سیغین (گوزن ابلق) به تعداد 24 رأس و حاشیه‌ی پهن بیرونی نیز با فیگورهای 28 اسب‌سوار تزئین شده‌اند. جهت حرکت گوزن‌ها برخلاف جهت اسب‌سوارهاست. بسته بودن دُم اسب‌ها نیز به عنوان یک سنت تُرکی، جالب توجه است. پوشش اسب‌سوارها مطابق فرهنگ پوشش استپ‌نشینان است. مابین دو حاشیه‌ی پهن نیز یک حاشیه‌ی باریک وجود دارد. این حاشیه نیز با موتیف گل‌های چهار برگ تزئین شده است. زمینه‌ی[2] سرخ‌رنگ وسط قالی به 24 قسمت مربع‌شکل مساوی تقسیم شده است. تعداد مربع‌ها در عرض 4 و در طول، 6 عدد می‌باشد. با توجه به تعداد 24 گانه‌ی این مربع‌ها، قبایل 24 گانه‌ی تُرکان اوغوز به ذهن خطور می‌کند. رنگ‌های موجود در قالی پازیریق، از ریشه‌های گیاهان استحصال شده است و موتیف‌های موجود درآن با رنگ‌های سرخ، زرد و آبی رنگ‌آمیزی شده‌اند.

با توجه به موتیف‌های گوزن که ویژه‌ی منطقه‌ی کشف قالی پازیریق می‌باشند، تصاویر اسب‌سوارهای مطابق با آیکونوگرافی تُرکی و تکنیک بافت قالی پازیریق و به ویژه گره تُرکی آن، بدیهی است که قالی پازیریق یک اثر متعلق به فرهنگ تُرک است. قالی پازیریق امروزه در موزه‌ی آرمتیاژ شهر پتروگراد روسیه، در داخل یک محفظه‌ی شیشیه‌ای به نمایش گذاشته شده است.

علاوه بر این اثر مشهور کشف شده از گور شماره‌ی 5 پازیریق، از گور شماره‌ی 4 نیز تکه‌های کوچک قالی به دست آمده است. تکه‌های نمدی زین اسبدارای نقش و نگار مکشوفه از قورقان‌های پازیریق نیز آثار مهمی از نظر تاریخ هنر تُرک محسوب می‌شوند. بر روی این آثار، یکی از مهم‌ترین تم‌های حیوانی موجود بر روی آثار هنری جوامع تُرک یعنی صحنه‌ی نبرد حیوانات و فیگورهای حیوانی مختلف نقش بسته‌اند.

منبع مقاله‌ی ترجمه شده؛

Diyarbekirli, Nejat,  “Ortaasya’dan Anadolu’ya Türk sanatı ve kültürü”,Yeni TürkiyeYayınları, Ankara, 2006.

 


[1]. در متون فارسی، کلمه‌ی پازیریق به خاطر فقدان مصوت ضخیم و کوتاه «ایـ» در این زبان، به شکل پازیریک نوشته می‌شود اما باید توجه داشت که مصوت‌های «آ» و «ایـ» موجود در این کلمه، جزو مصوت‌های ضخیم زبان ترکی بوده و طبق قانون هماهنگی اصوات این زبان، مصوت‌های ضخیم تنها با صامت‌های ضخیم همنشین می‌شوند،. بنابراین با مصوت‌های «آ» و «ایـ» ضخیم موجود در این کلمه، صامت «ق» باید بیاید و شکل صحیح کلمه «پازیریق» است نه «پازیریک».

[2]. در ترکی آذربایجانی به این زمینه‌ی وسط قالی «گؤل» (Göl) گفته می‌شود.  منرجم.


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

توضیحی درباره‌ی فرهنگ قورقان

منتشرشده در پژوهش
شنبه, 27 ارديبهشت 1399 05:15

شنیدم که فردوسیِ زنده یاد

شعر معلم برای فردوسی

شنیدم که فردوسیِ زنده یاد
به  ایران  و  ایرانی  ارجی  بداد
یکی پند را از هزاران نگاشت
در آن شاهنامه که تازی نداشت
نیامَد به محمود خوش کارِ او
فرستاده  بفرست  دیدارِ  او
به فرمانِ سلطانِ خود کامه را
سِتانَد از او متنِ شه نامه را
ز فردوسی آن دَم که تمکین ندید
چو اسپندِ در آتش از جا پرید
بگفتا به بندی کنندش اسیر
به همراهِ چوپانِ نادان و پیر
ز هم صحبتِ جاهلش تا رَهَد
کتابِ خودش را به ما ،  می دهد
اطاعت بکردند مستخدمان
کشیدند در بندشان یک مکان
ندانست فردوسی علّت ز چیست
که چوپان سرِ ساعتی می گریست
دوامش نشد تا که پرسید ، گفت
بُزَم با تو باشید در ریش جُفت
چو ریشت ببینم بیایَد به یاد
شبیهِ تو آن بُز بُزی ، زنده باد
ز جاهل چنین رنج را بر نتافت
بینگار در نارِ دوزخ گداخت
خبر کرد آیَد فرستاده چند
کتابش بَرَد بَر رَهانَد ز بند
چه گنجی ! به دربارِ سلطان نداد
تهِ توبره یِ جهلِ جاهل نهاد


شعر معلم برای فردوسی


ارسال مطلب برای صدای معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

شعر معلم برای فردوسی

منتشرشده در یادداشت
صفحه1 از13

نظرسنجی

به نظر شما ، جنس ارتباط نمایندگان مجلس شورای اسلامی با آموزش و پرورش از کدام نوع است ؟

دیدگــاه

تبلیغات در صدای معلم

درخواست همیاری صدای معلم

شبکه مطالعات سیاست گذاری عمومی

کالای ورزشی معلم

تلگرام صدای معلم

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

 سامانه فیش حقوقی معلمان

سامانه فیش حقوقی معلمان بازنشسته

سامانه مراکز رفاهی

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور