صدای معلم سایت اخبار آموزش و پروش معلمان فرهنگیان

عبدالله افراسیابی / همکار گروه سخن معلم

سیری در اندیشه ها ؛ شریعتی و عرفان، برابری، آزادی

افکار و آرا دکتر علی شریعتی « دکترعلی شریعتی » در پروسه ی حیات تکاملی و روند رشد و توسعه و تعمیق حیات و هدف مندی انسان و جامعه به جامعیت و کاملیت ابعاد وجودی انسان و مکتب والای الهی، انسانی و توحید ناب و اسلام اصیل و تشیع اشاره نموده است. عرفان، برابری و آزادی سه مقوله ای هستند که با دست یابی به آن ها کمال و سعادت انسان و جامعه فراچنگ آمده و هدف و غایت و مقصود خلقت آدمی محقق می گردد. عرفان که به جنبه ی خودسازی و صیقل روح و نفس و پالایش درونی و قلبی و فناء فی الله و بقاء بالله انسان و پرواز ملکوتی و معنوی و روحانی او مربوط و منوط می گردد، اُس اساس و زیر بنای بنیادین و غیر قابل تردید سیر و سلوک و شاکله ی وجودی او را رقم می زند.

برابری وعدالت، حیات اجتماعی و رابطه ی او با خلق و اجتماعات بشری و مناسبات و مقررات اجتماعی و مدنیت و قسط و رفاه و معیشت و امنیت و تکامل اجتماعی را تصویر و محقق می سازد و آزادی، ضمن حرمت نهادن و لحاظ نمودن جمع و مناسبات اجتماعی، اراده ی انتخاب و اختیار بشر و در اوج آن انسان موحد و مومن و معتقد را در نظر می گیرد و بدان اهمیت و ارزش و بها می دهد و در واقع پلی می زند فی مابین طبیعت و ماوراء طبیعت و میان جنبه ی تعالی روح آدمی و مدنیت و اجتماع و عدالت و تعاملات بشری و جمعی، پیوند مستحکم ایجاد می نماید. اسلام و مکاتب توحیدی و روح و باطن قرآن و مذهب و دیانت الهی و تعالیم عالیه پیامبران عظام و سیره و مشی امامان معصوم (ع) با تفرد و در خود فرو رفتن و رهبانیت و انزوا و گوشه نشینی و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن و بالعکس مدنیت و اقتصاد و رفاه و ثروت بادآورده و حرام و مناسبات اجتماعی منهای معنویت و عرفان و قدسیات و خودسازی و آخرت گرایی مباینت و مغایرت دارد.

شریعتی در مبحث جالب و پرمحتوی و ارزشمند و کارآمدی و کاربری "عرفان، برابری، آزادی در کتاب خودسازی انقلابی و در مجموعه ی آثار خود چنین می گوید:« ... عرفان به معنای اعمش، در شرق و غرب همیشه وجود داشته است. اما علت این که می گویند عرفان از شرق برخاسته و خصوصا یک قیافه ی شرقی به آن داده اند، این نیست که فقط شرقی گرایش عرفانی دارد، علت این است که چون تمدن در شرق آغاز شده و این جا زاینده ی اندیشه ها و فرهنگ ها و مذهب های بزرگ بوده خود به خود عرفان هم باید از این جا شروع می شده است. اما در نیم کره غربی وحشی نشین، انسان هنوز به مرحله ی تمدن نرسیده بوده بنابراین خود به خود نمی دانسته است دارای عرفان متعالی باشد. والا اصولا عرفان، جزو فطرت آدمی است.»

وی پیرامون ضرورت و لزوم عرفان در زندگی و تاریخ بشریت می نویسد:« .... امکان ندارد که انسان در زندگی مادی و این جهانی و در رابطه با این آسمان و این طبیعت احساس اضطراب نداشته باشد. این احساس اضطراب ناشی از کمبودی است که در رابطه ی او و طبیعت وجود دارد. یعنی به میزانی که انسان، انسان می شود نیازهایی را احساس می کند که دیگر طبیعت نمی تواند آن نیازها را برآورد....

طبیعی است که انسان برای برآوردن نیاز و عطش خود به آنچه که در این جهان نیست بیندیشد و برای برآوردن احتیاج های متعالی ای که ماوراء مادی است و هم برای رفتن به آن جا هایی که احساس می کند جای اوست، به فراسوی طبیعت توجه کند. زیرا انسان به همان اندازه که بیشتر از طبیعت رشد می کند، با طبیعت بیگانه می شود و در نتیجه احساس غربت و تنهایی می کند و برای جلوگیری از این تنهایی و برای فرار از این غربت، به دنیایی که این جا نیست توجه کند در یک کلمه دنیایی که این جا نیست، غیب است. بنابراین به تعبیری بسیار خلاصه می توان گفت که عرفان تجلی فطرت انسان است برای رفتن به غیب، کشف و شناخت غیب.

اما غیب کجاست؟....

اگر آنچه مشهود و محسوس است برای انسان بس باشد وی متوقف می ماند، اما چون بس نیست به حرکت می آید و این حرکت تکامل او را تضمین می کند. بنابراین درست بر خلاف آنچه مادیون می گویند که گرایش انسان به غیب او را منحط می کند، گرایش انسان به آنچه وجود دارد او را منحط می کند. رفتن به سوی ارزش هایی که در طبیعت وجود ندارد، انسان را از حد محدود طبیعت فراتر می برد و تکامل معنوی و نوعی و ذاتی او را تضمین می کند. بنابراین عرفان چراغی است که در درون آدم روشن می شود. رابطه ای است که انسان مادی را به یک موجود غیر مادی ای تبدیل می کند که از تمام فضای طبیعت فراتر رفته و از سطح طبیعت بیشتر اوج گرفته است....

اگر این احساس عرفانی از آدم گرفته شود، بلافاصله انسان به صورت یک حیوان کامل تر و هوشیارتر و قوی تر و مسلط تر بر طبیعت و بر احتیاجاتش در می آید، در صورتی که انسان، بیشتر از این است. احساس عرفانی است که انسان را فضیلت و کرامت می دهد و به میزانی که انسان متکامل تر می شود، این نیاز و عطش در وی شدیدتر است. همان طور که به چشم هم می بینیم، انسان هایی که کامل ترند، ناراضی ترند.

انسان هایی که تکامل معنوی شان بیشتر است و نیازهای شان متعالی تر،مواهب مادی برایشان کوچکتر است و عجز طبیعت هم از سیر کردن آنها بیشتر و این یک امر بدیهی است. حتی وقتی آدم هایی مادی را در نظر می گیریم که تکامل انسانی پیدا کرده اند ولی به خدا و غیب معتقد نیستند. مثل: داستایوسکی و سارتر و یا آلبرکامو می بینیم که اینان از لحاظ فکری، مادی هستند، اما از لحاظ روحی مادی نیستند. چون اندیشه و احساس روحی شان تکامل پیدا کرده است و از نبودن خدا احساس تاسف می کنند.

این مطلب خیلی جالب است که سارتر دیگر مثل قرن نوزدهمی ها نمی گوید که خدا نیست و دین یک خرافه و عامل بدبختی انسان است، بلکه می گوید نبودن خدا، انسان و زندگی را احمق و بی سراجام و بی معنی کرده است، ولی چه کار کنیم که این طور است. معلوم می شود که سارتر وقتی خدا را از طبیعت برمی دارد، طبیعت را تنگ و احمق و بی شعور و بی احساس و نارسا برای نیاز و زندگی انسان تصور می کند.

وی بیگانگی و غربت انسان را در طبیعت تایید می کند و فقط به خدا معتقد نیست. حتی معتقد است که اگر خدا را برداریم هر کاری مجاز است زیرا اوست که فقط می تواند خیر و شر را توجیه کند والا وقتی او وجود ندارد، مثل خانه ایست که هیچ چشمی در آن نیست ، در این خانه این مطلب که شما چه طور می نشینید؟ چه طور لباس می پوشید؟ چه طور رفتار می کنید؟ بی معنی است....

تقسیم بندی های بین مودب نشستن و غیر مودب نشستن، زشت بودن و زیبا بودن، خوب رفتار کردن و بد رفتار کردن، حرف خوب زدن، حرف بد زدن، وقتی است که ناظری وجود داشته باشد. اگر در طبیعت یک چشم بینا وجود نداشته باشد که نظارت کند، بین کسی که خیانت و یا خدمت می کند، بین کسی که خودش را در راه ارزشی و ایمانی نابود می کند و کسی که دیگران را در راه وجود خودش نابود می سازد، فرقی نسیت و این ها همه مثل همند، زیرا ملاک مطلقی که خارج از این اعمال باشد وجود ندارد!؟

همین نکته ها نشان می دهند که نبودن مذهب و خدا برای این گروه یک کمبود است. ولی به هر حال از لحاظ فکری چون بدان معتقد نیستند، به این کمبود و تنهایی انسان و این محکومیت و بدبختی و غربت تمکین می کنند. این امر نشان می دهد که رشد فطرت انسان بالاتر از رشد طبیعت و مرز طبیعت است و اگر آن دغدغه ی عرفانی در انسان نباشد، انسان از لحاظ معنوی می خشکد و منجمد می شود. چنان که تمدن امروز نیز بدون خدا رشد کرده و به صورت جامعه ی متمدن با انسان وحش در آمده است....

عرفان، رشد فرهنگی و معنوی و کرامت وجودی انسان را تا اوج مطلق، تا خدا، تضمین می کند. شریعتی ضمن ارزش گذاری و ارج نهادن به عنصر مهم عرفان به معنی واقعی و اخص آن، عرفان های دروغین، جریان های مرتاضیسم و خرافات و عرفان منهای جهاد، سیاست، اقتصاد و جامعه و مسئولیت پذیری و مذاهب رسمی در خدمت طاغوت و استبداد و استعمار و استثمار و مذهب در قالب استعمار را تخطئه نموده و به نقد سرمایه داری و کمپرادوری و کاپیتالیسم که به مراتب خطرناک تر از سرواژی و فئودالیته عمل کرده و می کند و کمپانی ها و تراست ها و کارتل های کلان نفتی، صنعتی و خلق و خوی امپریالیستی و سرمایه سالاری پرداخته و به سوء استفاده های تئوریک، پراتیک، سیاسی، علمی، اقتصادی، اجتماعی، نظامی و غیره وارثان برخی نهضت های ضد برده داری و تجدید نظر طلبی و رنسانس و امثالهم مبادرت می ورزد و از طرفی سوسیالیسم و کمونیسم و مارکسیسم و حتی تیتوئیسم و کاستروئیسم و مائوئیسم را نیز نقد کرده و به کیش شخصیت و شخص پرستی و بت پرستی نوین در آن مکاتب ایراد می گیرد از جمله به نامه ی مهم پرودون به مارکس اشاره می کند که به خطرات آتی پروسه ی مادیت و کمونیسم و مارکسیسم می پردازد و آنها را به همان اتهامات و اشکالاتی متصل و متصف می سازد که پیرامون مخالفانشان مطرح می ساختند. " آزادی خواهان قرن نوزدهم احساس می کردند که اگر نظام سوسیالیستی در جامعه وجود پیدا کند، دیگر انسان ، از بند مادی گری آزاد می شود و تضاد طبقاتی و تضاد منافع نخواهد بود، این تضادها که نباشد جنگ نخواهد بود جنگ و تضاد و استثمار که نباشد همه ی نیروهای انسان ها با هم جمع می شوند و برای تکامل و رشد معنوی شان به کار خواهد رفت اما همه ی اینها آرزوهایی بود که سوسیالیست های قرن نوزدهم داشتند و دیدیم که همان نظام سوسیالیستی که می خواست انسان ها را آزاد کند، پس از به وجود آمدن همه را برده ی یک رهبر کرد و به صورت فرد پرستی و حزب پرستی و بعد به صورت دولت پرستی درآمد."نومانکلاتورا" یا همان طبقه ی جدید و برادر دوقلوی کاپیتالیسم، در قیافه و شکل و شمائل کمونیسم رخ عیان نمود و اعتراضات مردم شوروی سابق و جهان سوم و آفریقا و آسیا و آمریکای لاتین را و حتی اعتراضات بسیاری از نخبگان داخلی نظیر آندره ساخارف و رهبران آزادی خواه و حتی به ظاهر کمونیست نظیر تروتسکی و پژوهندگان مکتب شیکاگو و لیدرهایی همچون آناپاوکو، ولادیمیر کلمانتیس، کامنوف و زیمینوف و غیره را موجب گشت.

"آندره ژید" و ساخاروف، قوی ترین و مهمترین نکات انتقادی و اعتراضی را مطرح نمودند. واژه و پدیده ی کمونیسم اروپایی – آمریکایی خود موید نواقص و تجدید نظر طلبی در مارکسیسم بوده است. از منظر عقلا و اندیشمندان منجمله علی شریعتی، برابری و عدالت در کمونیسم سراب و دروغی بیش نبوده است.

دکتر علی شریعتی آخر و عاقبت و نهایت کیش شخصیت و رهبر پرستی کمونیسم را پدیده ی خطرناک و زشت فاشیسم می داند. شریعتی پس از طرح این مساله که "جریان دوم ( پس ار عرفان و مذهب) در سوسیالیسم و در کمونیسم و در همه ی مکتب هایی عرض وجود می کند که درباره ی برابری انسان، نفی تضاد صحبت می کنند. این ها فقط به تنظیم رابطه ی طبقاتی دو گروه و دو قطب در متن یک جامعه تنظیم رابطه ی دهقان و ارباب ،سرمایه دار و کارگر و رابطه ی اجتماعی فکر می کنند. در صورتی که عرفان، رابطه ی جهانی و انسان و هستی را مطرح می کند." به موضوع و جریان اگزیستانسیالیسم می پردازد: ".... جریان سوم، اگزیستانسیالیسم که می گوید.... به خود انسان برگردیم و بگوییم تو موجودی. تو در این طبیعت هستی، بیگانه با طبیعت، و خدایی نیز وجود ندارد و رابطه ای نیز نیست، بنابراین به ارزش های ذاتی خود که در ذات نوعی ات است بچسب و آنها را رشد و تکامل ده و آن دغدغه ی وجودی خود را سیراب کن و به او بپرداز و بدان پاسخ گو . تو فقط و فقط یک چیز بیشتر نیستی و همه ی ارزش ها از آن زاییده می شوند و آن اختیار و آزادی مطلق تو است.

همه ی ارزش ها وقتی وجود دارند که این آزادی وجود داشته باشد اما اگر این آزادی را از تو بگیرند آن ارزش ها نیز نخواهند بود، و تو به صورت بنده ای برای قدرت های دیگر خواهی بود: دولت یا خدا."

اگزیستانسیالیسم نیز نقطه ی ضعفش این است که هر چند به اصالت وجودی انسان و آزادی او تکیه می کند، ولی وقتی خدا را و مسائل اجتماعی را نفی می کند و به وجود خود انسان برمی گردد، انسان را در هوا معطل می گذارد! وقتی من آزادم که هر چیزی را انتخاب کنم و هیچ ملاک دیگری هم وجود ندارد! این سوال مطرح می شود که به چه دلیل خوب را انتخاب کنم و بد را نفی نمایم؟ اگزیستانسیالیسم هیچ دلیلی و پاسخی برای سوال من ندارد. من اکنون در مسیری هستم که هم می توانم خود را فدای مردم کرده یا مردم را فدای خود نمایم؟ آزادی هم دارم. کدام را انتخاب نمایم؟

اگزیستانسیالیسم نمی گوید که کدام را انتخاب کن زیرا دلیلی که بگوید کدام را انتخاب کن وجود ندارد، زیرا نه سوسیالیست است و نه خداپرست. نتیجتا انسان را آزاد می کند و به صورت اگزیستانسیالیسم های اروپا درمی آورد که آزاد برای هر کثافت کاری فردی است چرا که آزادی فردی ای که جهتش مشخص نباشد، باز به صورت ذلت و تنزل در یک منجلاب فساد و کثافت در می آید و نتیجه قطعی اش یک نوع آزادی کثیف می باشد."

"به هر حال این سه جریان اساسی و واقعی و حقیقی (عرفان، برابری ، آزادی) (در شکل درست و ناب و خالص و بدون پیرایه ی آن) در عمق خصلت انسان هست و اساس نیاز وجود انسان است....

بنابراین کامل ترین انسان یا مکتب که می خواهد انسان را به فلاح ببرد، انسان و مکتبی است که این ابعاد اساسی را در خود داشته باشد. اگر این سه بعد اساسی در یک مکتب وجود داشته باشد، بعدهای منفی هیچ کدام از مکتب ها در آن نخواهد بود، زیرا یک بعد، بعد منفی بعد دیگر را جبران می کند. وقتی که این سه بعد جدا از هم به صورت مکتب در آمدند، آن جهت منفی اش وجود خواهد داشت و اگر این سه بعد با هم نباشند، جهات منفی شان دیگر نمی تواند وجود داشته باشد.

اگر مکتبی را بیشتر از یک سوسیالیست به مسئولیت اجتماعی ام توجه دهد، دیگر عرفان، مرا از مسئولیت اجتماعی غافل نخواهد کرد. یعنی اگر عرفان مرا از مسئولیت های اجتماعی بری نماید و فقط به تکامل وجودی و معنوی خود مشغول کند، اعتقاد به برابری که یک بعد دیگر مکتب من است مرا غافل از مسئولیت اجتماعی در برابر دیگران نخواهد کرد.

خلاصه آن که :

از یک طرف سارتر مرا به آزادی وجودی خود می خواند، و از طرفی دیگر، سوسیالیسم مرا به مسئولیت اجتماعی دیگران می خواند و از طرفی عرفان و عشق، رابطه ی مرا با عالم وجود، زندگی و سرنوشت نهایی وجودی و نوعی می خواند و این التهاب ماوراء زندگی اجتماعی و ماوراء حتی من فردی وجودی ام را به من می دهد.

اکنون اگر من ... در این زندگی امروز در مکتبی هر سه را در بر داشته باشم، این مکتب رشد هماهنگ و متعادل و چند بعدی مرا تضمین خواهد کرد و اگر نمونه بخواهیم، به نظر من اسلام ارزشش در این است که روی هر سه بعد هماهنگ با هم تکیه می کند.

اسلام، ریشه و روحش و جوهرش عرفان است. اما تکیه اش به مسئله ی عدالت اجتماعی است و سرنوشت دیگران و حتی سرنوشت فرد دیگر و می گوید اگر یک فرد دیگر را زنده نگه داشتی و احیا کردی، مانند این است که همه ی انسان ها را احیا کرده ای، و اگر یک فردی را کشتی، مانند این است که همه ی انسان ها کشته ای یعنی نسبت به رابطه ی من و دیگران این اندازه حساسیت دارد.


آخرین اخبار و تحلیل ها در حوزه آموزش و پرورش ایران و جهان در سایت سخن معلم
با گروه سخن معلم باشید .

https://telegram.me/sokhanmoallem


ارسال مطلب برای سخن معلم

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

چهارشنبه, 25 آذر 1394 ساعت 21:40 خوانده شده: 1084 دفعه چاپ

نظرات بینندگان  

پاسخ + +1 0 --
بازنشسته مظلوم 1394/09/27 - 18:13
شریعتی اگرزنده بود الان درگوشه زندان بود

نظر شما

صدای معلم، صدای شما

با ارائه نظرات، فرهنگ گفت‌وگو و تفکر نقادی را نهادینه کنیم.




نظرسنجی

آیا با حذف معاون پرورشی در مدارس موافقید؟

پربازدیدترین ها

 بیمه نوین

شبکه مطالعات سیاست گذاری عمومی

تبلیغات در صدای معلم

کالای ورزشی معلم

خدمات چاپ

تلگرام صدای معلم

تحقیقات و آموزش

چاپ مدارس

صدای معلم پایگاه خبری تحلیلی معلمان ایران

تلگرام صدای معلم

Sport

final 1

 سامانه فیش حقوقی معلمان

سامانه فیش حقوقی معلمان بازنشسته

سامانه مراکز رفاهی

صندوق ذخیره فرهنگیان

تبلیغات در صدای معلم

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به صدای معلم بوده و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلا مانع است.
طراحی و تولید: رامندسرور